بوسیدن پای اژدها

یادداشت‌های نیمه‌شخصی که به مرور زمان تکمیل می‌شوند

۲۸۵ مطلب با موضوع «دختر دیوانه» ثبت شده است.

در دنیای آهن رباها، تو چوب باش!

۴ آبان ۹۹ ، ۰۰:۳۴
نویسنده : کازی وه

اینکه معیشت ما از هشت جهت جغرافیایی گاییده شده انقدر اذیتم نمی‌کنه که یکی بهم بگه به چیزهای مثبت فکر کن تا بهت جذب بشن! 

زندگی با چشمان نیمه‌باز

۲۸ مهر ۹۹ ، ۲۱:۱۱
نویسنده : کازی وه

بدون خیالپردازی زندگی کردن کمی برایم عجیب است. منی که از وقتی خودم را شناختم نه‌ تنها روز و شب در حال رویابافتن بلکه کلاً در دنیا(های) دیگری زندگی می‌کردم از وقتی ذهنم را تمام و کمال روی حضور داشتن متمرکز کرده‌ام، احساس آدم فضایی‌بودن می‌کنم. جای خیال‌کردن شدیداً خالی است اما دوست دارم این لذت را به‌ تجربه‌ ذهنی متمرکز و حاضر بفروشم. حتی اگر هزینه‌اش احساس خالی بودن باشد. واقعاً خسته نباشم با این هزینه‌های سنگین و کمرشکن! 

امروز با خودم فکر کردم واقعا انگار هیچ چیز از آینده سرم نمی‌شود. مثلاً نمی‌دانم اگر شش ماه دیگر به چیزی که برایش تلاش می‌کنم برسم چه‌ واکنشی نشان می‌دهم و قدم بعدی چیست. فقط می‌دانم وقتی آن روز رسید یک فکری برایش می‌کنم. خودم را درگیر جزئیات بی‌اهمیت نمی‌کنم. مثل هر تغییر دیگری یک‌شبه اتفاق نیفتاد. ضربه‌ها زده شد تا شیشه عمر این عادت شکست. یکی از این ضربه‌ها زمانی زده شد که تصمیم گرفتم وقتی هنوز نزدیک موعد یک کار نیستم برایش تصمیم نگیرم یا به‌ عبارتی موقعیت‌های مختلف و بعضاً منفی را نشخوار نکنم. ماجرایش را در تمرکز روی اولویت‌ها و جلوگیری از استفراغ فکری نوشتم. 

اما گاهی گم می‌شوم. یک خود جدیدی هست که نمی‌شناسمش یا شاید یک خودی که سال‌ها پشت پرده نمایش باشکوه خیالپردازی قایم شده بود. یعنی من آنقدر سرگرم تماشای فیلم‌های ساخته خودم بودم که فراموشش کردم. حالا که پروژکتور خاموش است و سینما خلوت، سایه‌اش از پشت پرده پیداست. چشم‌هاش را حس می‌کنم و صدای قورت دادن آب گلوش مثل سنگی که در چاه می‌افتد در سرم طنین‌انداز می‌شود. غریبه است. من این شکلی نیستم یا شاید هم هستم. باید از روی صندلی سینما بلند شوم، پله‌های سن را بالا بروم و پشت پرده را نگاه کنم. به وقتش!

عنوان نداریم

۷ مهر ۹۹ ، ۱۸:۲۸
نویسنده : کازی وه

از وقتی دختر عموم در غربت با یک تکه سیب خفه شد و مرد، هر بار که یک چیزی توی گلوی ما می‌پرد، وحشت در چشم‌های بابام که انگار یک سرنوشت سمیه‌وار برای  فرد طعمه خوراکی متصور است، دل آدم را به درد می‌آورد.

با اشک نوشتم...

۱۳ شهریور ۹۹ ، ۰۰:۰۵
نویسنده : کازی وه

التماس کردم و خودم رو کوچیک کردم جلوی آدم حقیر و صاحب منصبی که داره حقم رو ناحق می‌کنه فقط برای اینکه زورش بهم می‌رسه. من یکبار این راه رو رفتم. خیلی محکم ایستادم پای اصولم اما تهش به ضررم تمام شد. مجبور شدم همه چیز رو از اول شروع کنم و حالا دوباره به همون آدم رسیدم. آدمی که عاشق اینه که تو جلوش دولا بشی و التماس کنی چون زورش می‌رسه. عاشق اینه که ساعت‌ها توی دفترش بایستی و خودت رو به آب و آتیش بزنی تا کارت رو راه بندازه اما اون با لبخند نگاهت کنه و هزارتا پیش شرط برات بذاره. یکبار از دوستم پرسیدم فلانی چطور آدمیه؟ اون موقع‌ها هنوز به کثافت وجودش پی نبرده‌ بودم. بهم گفت رژ قرمز بزن و بهش لبخند بزن و باهاش شوخی کن. سعی کن بهش نزدیک بشی! ولی من گفتم برو بابا عمرا! گفت خود دانی! و کارم گیرش افتاد. بدجورم گیرش افتاد. هنوزم حاضر نیستم رژ لب قرمز بزنم، بهش لبخند بزنم و با همچین هرزه‌ای شوخی کنم. اگه هزار سالم توی این دانشگاه بمونم. اگه تا ابد از این دانشگاه فارغ‌التحصیل نشم هم این کار رو نمی‌کنم. این یکی هیچ فرقی با مرگ برام نداره. اما التماس کردم... یک پیام پر از التماس نوشتم. یک چک درشت نوشتم از حساب عزت نفسم و گذاشتم جلوش. مهم‌ترین اصول زندگیم رو گذاشتم زیر پاهام و بی‌چاره بودم. دیشب که توی تخت یک بند بابتش اشک ریختم این به ذهنم رسید: معامله کم‌هزینه گران. متاسفم کازیوه... خیلی متاسفم... اینجوری گرون تمام شد برام.

زندگی همان طبق معمول است

۲۴ مرداد ۹۹ ، ۰۷:۴۸
نویسنده : کازی وه

یه کم غصه، یه کم درس، یه کم مهارت اندوزی، یه کم خنده با رفقا، یه چیکه اشک، مقداری پیاده‌روی، یوتیوب‌گردی به میزان لازم. زندگی که منتظری اتفاق بیفته همینیه که در جریانه.

چند جمله دوستانه

۶ تیر ۹۹ ، ۰۰:۵۱
نویسنده : کازی وه

اگر خواننده این وبلاگ هستید، مخاطبید، دوستید، آشنایید، رفیقید یا رهگذرید یک لطفی در حق نگارنده بکنید و تجربه زیسته خودتان را به من تحمیل نکنید. یک لطفی بهم بکنید و مدام دنبال مثال‌های نقض نباشید. و یک لطفی بکنید و ازم نپرسید این ماجرا واقعی است؟ آن داستان خیالی است؟ این یکی چاخان است؟ خودت تجربه داشته‌ای؟ چون من واقعا اذیت می‌شوم با این مدل کامنت‌ها. چون وبلاگ جهان ذهنی من است. اینجا تفاوتی بین تجربه زیسته و تجربه ذهنی‌ام نمی‌بینم. راستش را بخواهید و نخواهید اصلا بعد از مدتی یادم می‌رود کدام برای جسمم اتفاق افتاده و کدام حاصل غوطه‌ور شدن در رویاست. عزیزانم بخوانید و رد شوید و مته به خشخاش نگذارید. چاکرم. 

یک خاطره بامزه از کمیته انضباطی!

۲۷ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۱۱
نویسنده : کازی وه

یک. امروز یک خبری خواندم  از خبرگزاری فارس که معاون دانشجویی دانشگاه علامه گفته بود: «متخلفان "عفاف و حجاب" بعد از 6 تذکر پی‌در‌پی به کمیته انضباطی احضار می‌شوند.» از اینکه یک نفر در این خبرگزاری خراب‌شده نبوده که خبر را با کیبورد فارسی تایپ کند که بگذریم می‌رسیم به اینکه یک جوری حرف ‌می‌زنند انگار شش دفعه دانشجو را با پر قو نوازش کرده و بعد هم سوار بر تخت روان اعیان پیش حکیم فرزانه می‌برند. اما گول نخورید! من هر بار طوری تحقیر شدم که تا چند روز از فشار استرس و خشم دلم می‌خواست همه ظرف‌های اتاق را بشکنم. در آن خراب‌شده‌ چادر زدن زورکی و اجباری بود. یکبار من چادر را گرفتم دستم و دم دانشکده سرم کردم. حراست دید که توی مسیر خوابگاه چادر نزده بودم. سرم داد زد که ریخت و قیاقه خودم را توی آینه دیده‌ام؟ می‌دانم با چه وضعی آمده‌ام دانشگاه اسلامی مملکت اسلامی در یک شهر اسلامی؟ من گفتم این چه طرز حرف زدنه؟ من مانتو و شلوار پوشیدم! مگه چی تنمه؟ این چه ادبیه آخه؟ ایشون قرمز و عصبانی شدند و گفتند مگه من چی گفتم؟ حرف‌هاش را برای خودش تکرار کردم. چشم‌هاش را گرد کرد و منکر شد که همچین حرفی زده. از بیخ و بن همه چیز را حاشا کرد و گفت هم برای بی‌حجابی و هم به علت تهمت زدن می‌فرستمت کمیته تا آدم بشوی!

.

.

.

دو. هر سال قبل از تمدید قرارداد خوابگاه ما را می‌فرستادند کمیته ‌انظباطی برای بکگراند چک (!) که اگر یک وقت ناممان در لیست سیاه بی‌ناموسان دانشگاه بود نتوانیم برویم خوابگاه. ما خسته از رانندگی و حمالی اساب خوابگاه چادر چاقچورکنان سمت دفتر مسئول مربوطه راه افتادیم. دم در اتاق دو تا دختر دیگر هم بودند. یکی از دخترها خیلی اصرار داشت چادر نزنیم! می‌گفت بچه‌ها! به خدا این خانم خیلی باحال و پایه است! اصلا به حجاب گیر نمیده و  یکی از رحیم‌ترین، خفن‌ترین، بامرام‌ترین، گلی از گل‌های بهشت‌ترین مسئولین دانشگاهه. کافیه چادرتون رو در بیارید و تماشا کنید! من و مهرنوش پوزخند زدیم و وارد شدیم. پشت سر ما دخترک و دوستش که گویا او هم چشمش ترسیده بود و خودش را چادرپیچ کرده بود هم وارد شدند. چشمتان روز بد نبیند! خانم مسئول محترم پیچ کانال مرکزی فاضلاب را به سمت دختر باز کرد و تا جا داشت حالش را گرفت. دختر کفری شده بود و یک ریز می‌گفت پس چرا به اون‌هایی که بدتر از ما و با هزار مدل آرایش توی دانشگاه می‌گردن چیزی نمی‌گید؟ چرا به اون‌هایی که فلانن چیزی نمی‌گین؟ نمی‌خوام اسم ببرم! اما چرا به فلانی که فلان‌طوره هیچی نمی‌گید؟ من هم عوضی بازی درآوردم و موقع خارج شدن از اتاق، در حالیکه هنوز داشت گوه‌یاری (بر وزن آبیاری) می‌شد گفتم: «مثل اینکه خیلی پایه است!»

یک شب گرم تابستون

۲ خرداد ۹۹ ، ۰۱:۲۸
نویسنده : کازی وه

از جلوی آینه رد می‌شدم که چشمم به بادی اسپلشم افتاد. خیلی وقته که بوی متفاوتی رو تجربه نکردم. تو فاصله بین برداشتن و پیس پیس کردن اصلا به ذهنم نرسید که ممکنه اینطور به فکر بیافتم. خلاصه که پیس پیس کردن همانا و سوار ماشین زمان شدن همانا. گردنم بوی تابستون گرفته، بوی بوسه‌های تابستونی لب کارون، بوی بیلرسوت سرمه‌ای خنک و نازکی که تنها لباسیه که گرمای تابستون اهواز رو برام قابل تحمل می‌کنه. گردنم بوی سیگار کشیدن توی جزیره رو گرفته، بوی پیاده‌روی‌های طولانی با صندل به خاطر آتیش نگرفتن پا از گرما توی کتونی اما به جاش تا دلت بخواد تاول زدن. گردنم بوی چرت زدن توی سینما رو میده، وقتی که با اصرار خواهرم بالاخره از خونه می‌زنیم بیرون و خودمون رو جلوی پرده‌ای پیدا می‌کنیم که به نظرمون خزعبل‌ترین فیلم دنیا رو نمایش می‌ده. اما جای دیگه‌ای نیست که بریم. کار دیگه‌ای نیست که انجام بدیم. من واقعا تفریحات بیرونی رو بلد نیستم. دوست‌های زیادی رو هم اطرافم ندارم. برای همین وقتی هوا هوای بیرونه، فقط راه پیاده‌رو رو می‌شناسم. خلاصه که عطرم بوی اهوازی رو میده که همیشه شبه و من سوار ماشین دوستم موزیک‌های مورد علاقمون رو پخش می‌کنیم و به سمت یک گالری نقاشی یا عکس تازه افتتاح‌شده که احتمالا بعد از چند ماه درش رو تخته کنند در حال حرکتیم. گردنم بوی ترم تابستونه رو میده. وقتی که به خاطر امتحانای پشت سرهم مجبوریم توی یک اتاق بوگندو و پر از حشرات خشک شده در شیشه‌های لب پنجره که احتمالا قبلا اتاق بچه‌های دامپزشکی بوده، سه روز رو سر کنیم. تشک تخت‌ها رو میاریم پایین جلوی باد کولر، یه ملافه زیر و یه ملافه رو و این سه تا تشک میشه قلمروی ما. هر جایی غیر این سه تشک پا بذاریم، پر از خاک و کثافته. اما کاری نمیشه کرد. هر اعتراضی خطر خورده شدن مغزت توسط مدیر خوابگاه رو به همراه داره. گردنم رو می‌شورم به موهام نگاه می‌کنم. دیشب خیلی انتحاری تصمیم به آبی کردن موهام گرفتم. عکسش رو برای هر کی می‌فرستم بهم میگه چه موهای بنفش قشنگی و دلم می‌خواد دست کنم توی صفحه گوشی و خفه‌شون کنم!

آلات شکنجه

۲۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۵:۲۸
نویسنده : کازی وه

من از قهوه به عنوان ابزار تهدید استفاده می‌کنم. چون چندین روزه که آفتاب رو ندیدم و شب و روزم یکی شده اگه روزها بخوابم، شب هم می‌خوابم و کل روزم می‌ره. از طرفی من روزها نمی‌تونم بیدار بمونم چون نیاز دارم که حداقل چهار یا پنج ساعت در سکوت مطلق زندگی کنم و از این عن‌بازی‌ها. خلاصه که حیات کاری و اجتماعیم به شب بنده. اما دلمم برای تختم زیاد تنگ میشه و چشمام بازی درمیاره. این جور رقت‌ها یک لیوان قهوه غلیظ دم می‌کنم و میذارم جلوی چشمم. نمی‌خورم! من اصولا قهوه نمی‌خورم چون از مزه‌ش متنفرم. همین که چشمام گرم میشه لیوان رو می‌گیرم جلوی دماغم و می‌گم چه خبرا؟ کی بود که خوابش میومد؟ یه قلوپ بخور که راحت‌تر خوابت ببره! بعد یک عق میزنم و چشمام باز میشه و می‌شینم پای کارم. الان که این رو می‌نویسم گلاب به روتون عق سومم رو زدم!

۶۸۱

۲۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۴:۱۰
نویسنده : کازی وه

اینکه دلم می‌خواهد رو بازی کنم یکی از دلایلی است که دوستان نزدیک کمی دارم. همیشه هم من انتخاب نمی‌کنم خیلی وقت‌ها آن‌ها انتخاب می‌کنند که دیگر نباشند. در دنیایی که آدم باید با یک نقاب گنده روی صورتش دیگران را جذب کند من قواعد بازی را اول از سر اخلاقیات ابلهانه خودم و بعدتر به خاطر راحتی‌ام بهم زدم. شاید هم سیر اخلاق همین است که آن‌قدر در تو حل می‌شود که بعدتر با عادتی که ایجاد شده راحت‌تری. به هر حال من راحت‌ترم که خودم را بروز دهم. اما مرز این بروز دادن خودت با زیادی بروز دادن خودت یا همان هیجانی رفتار کردن و پته خودت را روی آب ریختن کجاست؟ حس می‌کنم حواسم دچار مشکل شده. با ضربه‌ای کاری دیگر جهت‌یابی‌ام کار نمی‌کند. گیج و ناتوانم که نمی‌دانم باید بروم جلو، عقب‌گرد کنم یا سر جایم بایستم. اینجا جایی است که همیشه نظاهم ارزشی من زیر و رو شده. خودم زیر و رو شدم. شاید هم این بار باید جلوی این زیر و رو شدن را گرفت. تصمیم‌گیری به مراتب سخت‌تر از همیشه است. چون همیشه این موارد را با دل‌خوش رد می‌کردیم می‌رفت. مصیبت‌های بالا رفتن سن و گره خوردن آدم‌ها با هم و سختی‌های پیدا کردن آدم‌های جدید هم‌فکر. حالاست که فکر می‌کنم باید بیشتر از همیشه تنها باشم. یاد بگیرم تنهاتر زندگی کنم. تنهاتر جستجوگر باشم. چقدر قرار است پوستم کنده شود که یک چیزی را یاد بگیرم؟