بوسیدن پای اژدها

یادداشت‌های نیمه‌شخصی که به مرور زمان تکمیل می‌شوند

کارهای فکر نکرده

۱ خرداد ۰۰ ، ۰۷:۵۸
نویسنده : کازی وه

تا حالا انقدر همزمان از دست خودم عصبانی نشده بودم و خنده‌ام نگرفته بود. چرا انقدر احمقی دختر؟ واقعاً چی بهت کمک می‌کنه کمتر احمق باشی؟ بگو همون رو فراهم کنم برات کودن. 

اژدهاتراپی (۱)

۱۶ فروردين ۰۰ ، ۱۲:۴۸
نویسنده : کازی وه

چند روز پیش داشتم با اولین مدیرم حرف می‌زدم. اون وقت‌ها که با شور و کلی ایده توی سرم می‌خواستم خبرنگار بشم. ازم پرسید چی شد از کار رفتی؟

گفتم یه روز دعوای لفظی بین باشگاهی شده بود. یه خبر اومد که مدیرعامل باشگاه پرسپولیس به مدیر باشگاه دیگه توهین کرده. ده دقیقه بعد آپدیتش اومد که مدیر اون یکی باشگاه گفته تو بیخود کردی راجع‌به من حرف زدی. نیم ساعت بعد دوباره مجبور شدم آپدیتش کنم چون بیخیال نمی‌شدن. بعد فکر کردم چقدر بی‌معنیه این کار. اون موقع‌ها فکر می‌کردم کارم باید معنادار باشه.

گفت درست فکر می‌کردی.

گفتم تو چی شد از اونجا رفتی؟

دیگه جواب نداد. اما حرف‌هام رو توی ذهن خودم ادامه دادم:

اگر برگردم عقب از اونجا نمی‌زنم بیرون. می‌مونم و توی کارم تغییر ایجاد می‌کنم. دنبال معنا توی کار نمی‌گردم. معنا ایجاد می‌کنم. ولی قطعاً شکستم میدن! ولی الان فکر می‌کنم بهتره آدم شکست‌های بزرگ بخوره تا شکست‌های کوچیک.

.

آپدیت: قاعده کلی وجود نداره. به تجربیات شخصی خودم که نگاه می‌کنم، این دیدگاه پررنگ‌تره و بله متاسفانه افقم خطیه!

از نهایت شب حرف می‌زنم

۶ فروردين ۰۰ ، ۰۲:۰۳
نویسنده : کازی وه

امشب فهمیدم که دیگه هیچی جلودارم نیست. 

در ستایش سگ‌پیلِگی

۲۴ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۴۳
نویسنده : کازی وه

دیشب وسط مدیتیشن یک‌دفعه ذهنم رفت سمت اینکه چطور توی سالی که نمی‌دانستیم هفته دیگر زنده می‌مانیم یا نه، من ۷۵٪ اهداف چک‌لیستم را تیک زدم؟ حالا اهدافم خرید خانه، سفر به دور دنیا، مدیرعامل شدن و ۲۰ کیلو وزن کم کردن نبود اما در حد خودم چالش‌برانگیز بودند. مثلاً عوض کردن شغلم، تمام کردن دانشگاه، یاد گرفتن برنامه‌نویسی و اولویت قرار دادن خودم. واقعاً تنها چیزی که به ذهنم رسید خصلت سگ‌پیلگی بود. این را هم مدیون سراشیبی‌ تند دانشکده فنی هستم که هر روز موقع بالا رفتن ازش سعی می‌کردم درهای جدیدی را باز کنم. وضعیت من در دانشگاه اسفبار بود. افسردگی داشتم، از خودم بیزار بودم، هر ترم کلی درس می‌افتادم، از رشته‌ام متنفر بودم، با اساتید مشکل داشتم، با محیط نمی‌ساختم، با هم‌کلاسی‌هام ارتباط نمی‌گرفتم، روابط عاطفی‌ام بگا بود، روابط خانوادگی‌ام به فنا بود. ولی هر روز صبح عین یک بز کوهی از آن سراشیبی بالا می‌رفتم و با خودم مونولوگ می‌گفتم.

یک روز تحمل کن، یا تو تمام می‌شوی یا این درد!

روز دیگر صبور باش، هوشمندانه‌تر عمل کن.

روز بعد درهای دیگر را امتحان کن. 

صرف نظر از نتیجه، همان موقع‌ها بود که نطفه سگ‌پیلگی در وجودم بسته شد. منظورم از سگ‌پیلگی این نیست که در همه موارد انقدر تلاش کن تا به نتیجه دلخواهت برسی. چون زهی خیال باطل. همین الانش هم اگر فکر کنم هزینه کاری از انرژی‌ای که برایش می‌گذارم بالاتر است و منطقی نیست، رها می‌کنم. فقط سعی می‌کنم به راحتی تسلیم نشوم و آن نکته‌ای که گفتم بقیه درها را هم بزنم و ذهنم را باز بگذارم، معلوم است وقتی پلن آ جواب نمی‌دهد باید بروی سراغ پلن ب. وگرنه بالای سر گوری گریه کنی که جنازه‌ای توش نیست چه فایده دارد؟ آها این را هم بگویم که وقتی می‌خواستم سگ‌پیلگی پیشه‌ کنم خیلی وقت‌ها خجالت کشیدم، شرم داشتم، خشمگین و ناامید هم بودم. آیا ممکن بود بهتر از این عمل کنم؟ شاید! آیا ممکن بود بدتر از این بشود؟ شاید! آن‌قدر نقش تصادف در زندگی مهم است که یک وقت‌هایی همین سگ‌پیلگی را هم باید بگذاری در کوزه آبش را بخوری. برای همین من از همان ۷۵٪ هم راضی‌ام. علی برکت‌الله!

سخنی با خودم

۱۸ اسفند ۹۹ ، ۱۷:۲۲
نویسنده : کازی وه

اگه یه چیزی رو بخوام تا آخر عمرم به خودم یادآوری کنم اینه که وقتی توجهت به موضوعی جلب میشه و به رشته‌ای علاقمند میشی، همون موقع برو سراغش. چون این علاقه با اومدن علایق تازه از بین می‌ره و دست‌دست کردن و دودوتا چهارتا و امروز و فردا، فقط تو رو دور و گیج‌تر می‌کنه. عمر این توجه کوتاهه. اگر خیلی خوش‌شانس باشه ۲ تا ۳ سال! برخلاف تصورت پیگیر یک دانش یا رشته خاص بودن همیشه قرار نیست زندگیت رو متحول کنه. فقط درهای تازه‌ای رو به‌روت باز می‌کنه. باشد که پند گیری!

از افسردگی بگو (۱۵)

۱۶ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۱۰
نویسنده : کازی وه

تمام روز، تمام روز

رهاشده، رهاشده، چون لاشه‌ای برآب

به‌ سوی سهمناک‌ترین صخره پیش می‌رفتم

به سوی ژرف‌ترین غارهای دریایی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره‌های نازک پشتم

از حس مرگ، تیر کشیدند

نمی‌توانستم، دیگر نمی‌توانستم

صدای پایم از انکار راه برمی‌خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیع‌تر شده بود

و آن بهار و آن وهم سبزرنگ

که بر دریچه گذر داشت با دلم می‌گفت

«نگاه کن

تو هیچ‌گاه پیش نرفتی،

تو فرو رفتی.»

فروغ فرخزاد