بوسیدن پای اژدها

یادداشت‌های نیمه‌شخصی که به مرور زمان تکمیل می‌شوند

۲۸۵ مطلب با موضوع «دختر دیوانه» ثبت شده است.

کارهای فکر نکرده

۱ خرداد ۰۰ ، ۰۷:۵۸
نویسنده : کازی وه

تا حالا انقدر همزمان از دست خودم عصبانی نشده بودم و خنده‌ام نگرفته بود. چرا انقدر احمقی دختر؟ واقعاً چی بهت کمک می‌کنه کمتر احمق باشی؟ بگو همون رو فراهم کنم برات کودن. 

در ستایش سگ‌پیلِگی

۲۴ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۴۳
نویسنده : کازی وه

دیشب وسط مدیتیشن یک‌دفعه ذهنم رفت سمت اینکه چطور توی سالی که نمی‌دانستیم هفته دیگر زنده می‌مانیم یا نه، من ۷۵٪ اهداف چک‌لیستم را تیک زدم؟ حالا اهدافم خرید خانه، سفر به دور دنیا، مدیرعامل شدن و ۲۰ کیلو وزن کم کردن نبود اما در حد خودم چالش‌برانگیز بودند. مثلاً عوض کردن شغلم، تمام کردن دانشگاه، یاد گرفتن برنامه‌نویسی و اولویت قرار دادن خودم. واقعاً تنها چیزی که به ذهنم رسید خصلت سگ‌پیلگی بود. این را هم مدیون سراشیبی‌ تند دانشکده فنی هستم که هر روز موقع بالا رفتن ازش سعی می‌کردم درهای جدیدی را باز کنم. وضعیت من در دانشگاه اسفبار بود. افسردگی داشتم، از خودم بیزار بودم، هر ترم کلی درس می‌افتادم، از رشته‌ام متنفر بودم، با اساتید مشکل داشتم، با محیط نمی‌ساختم، با هم‌کلاسی‌هام ارتباط نمی‌گرفتم، روابط عاطفی‌ام بگا بود، روابط خانوادگی‌ام به فنا بود. ولی هر روز صبح عین یک بز کوهی از آن سراشیبی بالا می‌رفتم و با خودم مونولوگ می‌گفتم.

یک روز تحمل کن، یا تو تمام می‌شوی یا این درد!

روز دیگر صبور باش، هوشمندانه‌تر عمل کن.

روز بعد درهای دیگر را امتحان کن. 

صرف نظر از نتیجه، همان موقع‌ها بود که نطفه سگ‌پیلگی در وجودم بسته شد. منظورم از سگ‌پیلگی این نیست که در همه موارد انقدر تلاش کن تا به نتیجه دلخواهت برسی. چون زهی خیال باطل. همین الانش هم اگر فکر کنم هزینه کاری از انرژی‌ای که برایش می‌گذارم بالاتر است و منطقی نیست، رها می‌کنم. فقط سعی می‌کنم به راحتی تسلیم نشوم و آن نکته‌ای که گفتم بقیه درها را هم بزنم و ذهنم را باز بگذارم، معلوم است وقتی پلن آ جواب نمی‌دهد باید بروی سراغ پلن ب. وگرنه بالای سر گوری گریه کنی که جنازه‌ای توش نیست چه فایده دارد؟ آها این را هم بگویم که وقتی می‌خواستم سگ‌پیلگی پیشه‌ کنم خیلی وقت‌ها خجالت کشیدم، شرم داشتم، خشمگین و ناامید هم بودم. آیا ممکن بود بهتر از این عمل کنم؟ شاید! آیا ممکن بود بدتر از این بشود؟ شاید! آن‌قدر نقش تصادف در زندگی مهم است که یک وقت‌هایی همین سگ‌پیلگی را هم باید بگذاری در کوزه آبش را بخوری. برای همین من از همان ۷۵٪ هم راضی‌ام. علی برکت‌الله!

از احوالات من اگر پرسیده باشین...

۱۰ اسفند ۹۹ ، ۰۰:۵۱
نویسنده : کازی وه

خودافشاگری همیشه برایم سخت بوده. انگار بروی بالای سه پایه و به دیگران بگویید دورم جمع شوید. دکمه‌ای را فشار دهی و زیر پاهات خالی شود. برای لحظاتی معلق و بعد با جفت‌پا بکوبی روی زمین. این روزها هر چقدر بیشتر انکار می‌کنم، بیشتر مطمئن می‌شوم. مغزم سعی می‌کند از خودم در برابر خودم محافظت کند. اما من تغییر کرده‌ام. دیگر آن سپیده سرزنشگری که با کوچکتری خطایی سر خودش داد می‌کشید نیستم. تلاش می‌کنم این را به مغزم بفهمانم و راستش را بخواهی بازنویسی برنامه‌ای که یک عمر اجرایش کردی خیلی سخت است. البته طبیعی است. مغز شورتکات‌های خودش را ترجیح می‌دهد. ترجیح می‌دهد من سرش داد بکشم و بگویم تو هیچی نیستی تا اینکه بگویم اشتباه کردی که کردی، یک چیزی هم یاد گرفتی. برای دفعه بعد تلاشت را بیشتر کن. خلاصه از احوالات من اگر پرسیده باشید، مثل همیشه دارم فکر بلند فکر می‌کنم. روی کاغذ، ضبط صدا، موقع رانندگی. 

Oxitocin War

۲۷ بهمن ۹۹ ، ۲۳:۵۳
نویسنده : کازی وه

یکی از چیزهایی که باعث شد بیخیال عشق و عاشقی شوم، از دست رفتن بود. آنقدر از دست رفتم که از عشق بیزار شدم.

آن رفتارهای شیداگونه و خنده‌های سرمستانه که مغزم را تعطیل می‌کرد.

آن حسی که در وجودم جاری و ساری و مانع از حضورم در واقعیت می‌شد.

گاهی با گل گشیدن مقایسه‌اش می‌کنم. روح آنقدر در لحظه سبک می‌شود که در عین بودن، نیستی، وجود نداری. حتی حرف زدنم شبیه خودی است که ازش خوشم نمی‌آید. شاید برای همین عشق را بوسیدم گذاشتم، کنار. هر کس در را زد، یک بار کلید را برای قفل کردن چرخاندم. حالا می‌گویی خودت دیوانه‌بازی‌هات را کرده‌ای، دورهایت را زده‌ای و می‌گویی پیف و اخ! نه! من نمی‌گویم پیف و اخ! من می‌گویم عشق یک ظرفیتی می‌خواهد. عشق که می‌آید، جزئی از زندگی تو نمی‌شود، بلکه همه زندگی‌ات می‌شود. می‌شود تو. توی لعنتی که حتی خودت را هم فراموش می‌کنی. من ظرفیتش را نداشتم. چون بلد نبودم خودم را کنترل کنم. آنچنان غرق لذت این هورمون‌های لعنتی می‌شدم که یادم می‌رفت روز قحطی نزدیک است. نقطه عطف همین است دیگر. به یک جایی می‌رسی، مکث می‌کنی، همه چیز را خراب می‌کنی و روی آوارهای خودت می‌ایستی، می‌فهمی باید سریع نپری توی رابطه عاطفی، می‌فهمی که باید احساساتت را کنترل کنی، می‌فهمی که به قول خارجی‌ها Do not rush into love و می‌فهمی که آنقدر از عشق کودن شده‌ بودی که به عقلت نمی‌رسید، همین دردت را هم گوگل کنی! خلاصه که این روزها اکسی‌توسین مورد نیازم را از سایر هیجانات ارتزاق می‌کنم. 

روانکاو جدیدم می‌گوید: «از وسوسه انتخاب‌هایی که برات آشنا هستند اما دیگه به دردت نمی‌خورن دوری کن.» 

هر بار که تلفن را برمی‌دارم تا بهت بگویم: «دلم برایت تنگ شده و کاش حداقل یکبار بهم می‌گفتی می‌خواهی بازهم مرا ببینی» بهش فکر می‌کنم. هر دفعه که سیگار می‌کشم و یاد گرمای لب‌های تو و عطر سیگار روی پوست خنکت می‌افتم و دلم می‌خواهد پیش تو باشم، بهش فکر می‌کنم. هر بار که می‌خواهم یکبار بهت فرصت بدهم که حداقل مثل سابق رفیقم بمانی، به این جمله فکر می‌کنم. هر بار که سر خرم را کج می‌کنم تا به جاهایی که تو می‌روی سر بزنم، بهش فکر می‌کنم. هر بار که خاطراتمان از جلوی چشم‌هام رد می‌شود، هر بار که یاد انگشانت روی بینی و موهام، هر بار که یاد صدایت بیافتم، هر دفعه که تصمیم بگیرم تو را در خیالاتم بغل کنم و ببوسمت، بهش فکر می‌کنم. می‌دانی؟ اصلاً می‌خواهم این جمله را روی دستم تتو کنم که هیچوقت یادم نرود باید از وسوسه انتخاب‌های آشنایی که به درد سطل زباله هم نمی‌خورند، دوری کنم.

منوتو

۷ بهمن ۹۹ ، ۱۶:۵۷
نویسنده : کازی وه

تنها کسی که تمام این سال‌ها بهش فرصت دوباره دادم تو بودی. اوه ببخشید! فرصت چندباره... هفته‌ای هزار فرصت و ماهی صد هزار و سالی میلیون میلیون فرصت... هر لحظه که دلت ترسید، پات لغزید و اشتباه کردی بهت فرصت دادم. چون تو تنها کسی بودی که لیاقت این فرصت‌ها رو داشتی و حتی الان هم داری. هنوز هم تنها کسی که می‌تونه هر اشتباهی کنه و دوباره بتونم باهاش از اول بسازم تویی... کازیوه، اینم nاُمین فرصت زندگیت... بیا یه بار دیگه نه از اول، از همین جایی که هستیم، شروع نه، ادامه بدیم.

شماره هفتصد و یک

۲۳ آذر ۹۹ ، ۱۲:۴۳
نویسنده : کازی وه

با اینکه رابطه‌ام با عقربه‌ها بهتر است اما همچنان زمان مثل ماهی صُبور از دستم سر می‌خورد. 

تغییر اسم سرخپوستی

۱ آذر ۹۹ ، ۲۳:۵۸
نویسنده : کازی وه

امروز اسم سرخپوستی‌ام رو از «پس کی می‌خوای آدم بشی» به «سر به سنگ‌خورده» تغییر دادم و راضی‌ام. لطفاً مراتب شادی خود را ابراز کنید.

دو نقطه شیهه

نیمه اول PMS

۳۰ آبان ۹۹ ، ۲۰:۴۷
نویسنده : کازی وه

انقدر زیبا شین رو تلفظ می‌کنه که می‌گم چرا اسم من شین نداره؟ چرا همه کلمات دنیا شین ندارن؟

به مو می‌رسه اما پاره نمیشه

۱۰ آبان ۹۹ ، ۰۰:۵۹
نویسنده : کازی وه

یه وقت‌هایی هم هست که از کارم با همه وجود متنفرم. چند وقته فکر می‌کنم شاید دلیل اینکه دیگه نمی‌تونم داستان بنویسم یا وبلاگ‌نویسی کنم اینه که شغلم نوشتنه و ازش پول درمیارم. اینکه مجبورم طبق خواسته‌ها و قالب ذهنی یک نفر دیگه بنویسم عصبیم می‌کنه. با این وجود همه تلاشم رو می‌کنم تا خلاق باشم، تا خودم باشم. اما یه وقت‌هایی نمیشه چون یک موضوع پیچیده و سخت بهت میدن که اصلا تخصص تو نیست و اپسیلونی در موردش اطلاعات نداری و ازت انتظار دارن با یک چُسه دستمزد یک مقاله تخصصی و ناب در کوتاه‌ترین زمان ممکن براشون تولید کنی! یکی از دلایلی که به زعم من تولیدکننده محتوا، تعداد کثیری از سایت‌های ایرانی منبع قابل اعتمادی نیستند، همین کار غیرتخصصی و هردم‌بیل و کم‌ارزشه. کم‌ارزش به‌معنای یه چیزی بنویس بره چون بیشتر از فلان‌قدر بهت پول نمی‌دیم. این فلان‌قدر احتمالا براتون ناملموسه و باید مثال عددی زده بشه اما انقدر نرخ توی تولید محتوا متفاوته که آدم شاخ درمیاره و منم صرفا می‌خوام غر بزنم نه اینکه طرح مسئله کنم. طرح مسئله باشه برای یک روز دیگه. امروز روز جهانی بذارید من یه نمه غرغر کنمه!

خلاصه که دیگه حوصله این کار رو ندارم. یه وقت‌هایی مثل الان هم ازش متنفرم. کارم اونجور که دلم می‌خواد خودم و دیگران رو تحت‌تاثیر قرار نمیده. اینکه سه ساله دورکارم و اصلا تا حالا همکارهام رو ندیدم هم مزید بر علته. آدم دلش می‌خواد که یک میز کار داشته باشه با آدمایی که توی صنف خودشن رودرو همکلام بشه و ازشون یاد بگیره. تنهایی و دوری از همه سرعت رشد رو کند می‌کنه. مخصوصا وقتی خیلی جوونی و هنوز جا برای دوست‌بازی داری. قربون صدقه و گل‌ و استیکرهای پلاستیکی فضای مجازی احساساتت رو ارضا نمی‌کنه. من هیچ وقت به تولید محتوا توی ایران به عنوان یک شغل آینده‌دار برای خودم نگاه نکردم. اگرچه فکر می‌کنم تولید محتوا آینده همه کسب‌وکارهاست. اما شرایش برای من و اینجایی که هستم عذاب‌آوره. صرفا به عنوان منبع درآمد برای رسیدن به خواسته‌هام می‌تونم بهش نگاه کنم و اینه که من رو کفری می‌کنه. اینکه به‌خاطر نیازت به پول باید کاری رو بکنی که برات عذاب الهیه. برای همین هم باید تغییرش می‌دادم. چند هفته است کارآموزی رو توی یک شرکت به‌عنوان مهندس الکترونیک شروع کردم. کار دقیقا همون چیزیه که دوست دارم: حل مسئله و طراحی چیزی که نتیجه‌ش رو خیلی زود می‌تونم با چشم ببینم. و از اون مهم‌تر تعامل با آدم‌هایی شبیه به خودم یا بهتر بگم سروکله زدن باهاشون و تمرین کارگروهی، معاشرت در فضای کار و...

فکر می‌کنم همه چیز تغییر می‌کنه کم‌کم اما برای رسیدن به نقطه تغییر باید ادامه داد. برای همین علی‌رغم نفرتی که به تولید محتوا برای شرکت‌ها و سایت‌ها دارم باید برم سروقت مقاله‌م!