یک دنیای موازی ساختهام در یک گوشهای از دنیا و کلیدش را هم توی روحم قایم کردم. هر وقت از این دنیای سگی که احتمالا خدایش هم از آفریدگانش ناامید است خسته میشوم خودم را پرتاب میکنم به آنجا. مدتهاست که احساس میکنم زندگی حقیقی همان جاست. شاید هم جسم من اشتباهی از آنور به اینور آمده. حتما یک اشتباهی رخ داده و اینجایی که الان درش هستیم، همین مبلی که رویش دراز کشیدم، این آفتابی که از پشت پنجره چشمهایم را نشانه رفته، این زمین و اتفاقات تلخ و ترسناکش هیچکدام واقعی نیستند. واقعی نیستند. واقعی نیستند.
یک سری صفات بین ما آدم ها به رسمیت شناخته می شوند. در واقع اینقدر به رسمیت شناخته می شوند که حل می شوند در وجودمان و رسوخ می کنند در فرهنگمان و چه می دانم من که جامعه شناسی و روانشناسی بلد نیستم. فقط می دانم کم کم عادی می شوند و آدم ها هی انجامشان می دهند و بعد توی روی هم نگاه می کنند که خب چه اشکالی دارد یا بهانه های بچگانه برایشان دارند. مثل دورویی. دورویی در ساده ترین معنی اش همان ظاهرسازی است. همان توی رویش بخندی و پشت سرش تف و لعنتش کنی. همان قربان صدقه های تهوع آور و نفرت انگیز در حالی که توی مغزت طناب دار را دور گردنش می بافی و رو به دیگران می گویی نمی خواهم دلش را بشکنم. خدا می داند خنده های مصنوعی و عزیزم گفتن های از روی عادت چقدر حالم راخراب می کند و من چقدر ناتوانم از اینکه حتی توی روی این ادم ها یک لبخند خشک و خالی بزنم و بگویم مرسی. بعد مجبور باشم در جواب دیگرانی که می گویند رفتارت سرد بود بگویم طرف دروغگوست. نمی تونم تحملش کنم. اصلا نمی تونم و آن ها هم بگویند هست که هست ولی الان که چیز بدی بهت نگفت یا پشتشان را بهم کنند که احمقم و جنایت نکرده قصاص می کنم. اصلا همه این هاست که باعث می شود با خودم فکر کنم این رفتارها همه واقعیت این دنیا نیست و مدام با خودم تکرار کنم چیزی که درست نیست، درست نیست ولو اگر پرچم دست اکثریت آدم ها باشد و آدم های واقع بین این دنیای واقعی همه واقعی نیستند.
خدایا لطفا! ترجیح میدهم کسی که از من خوشش نمی آید توی صورتم تف کند تا اینکه چهره نفرت انگیزش را از این و آن نشانم بدهد.
+جدی نگیرید. چرت و پرت های نیمه شب یک غصه دار است.