کازیوه

۲۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

هی می گفت "مینا اون و بده من، مینا اینکارو واسم کن، مینا من آب می خوام،مینا..." دست آخر رفت نشست روی مبل. مینا انگشتش رو برد بالا و روبهش گفت "ببین جوجه اسم من نیناس، نه مینا! نینا! نی نا!نِ، نِ!" چلاندنی دست به سینه نشست و چندبار تند تند مژه زد و گفت "من نِ نمیتونم بگم! تو مینایی، مییییینا!"

#چلاندنی ها

تابستانی که داشتم می رفتم پنجم. مدرسه ام را عوض کردند. از فردوس بردنم بهار که جهنم بیشتر بهش می آمد. ادای بهار بودن را در می آورد اما زمستان زد به آخرین روزهای کودکی ام. با من آن جا طوری رفتار می شد که انگار رنگین پوستی در دهه پنجاه میلادی رفته بود نیویورک نشسته بود بغل دست سفید پوست ها تا درس بخواند. کسی دوستم نداشت، کسی هم محلم نمی گذاشت. به جز خانم معلم که برایش مهم بودم. یعنی هفته اول آمد نشست رو به رویم و گفت"همیشه تنها می نشینی؟" و من ته کلاس، زل زدم به رژ زرشکی روی لب های باریکش و آرام گفتم نه. بعد فکر کردم برایش مهمم. چند هفته بعد بردم پای تخته و  فارسی پرسید. نخوانده بودم اما نصفه نصفه جوابش را دادم. خانم معلم که سرجای من نشسته بود لب های زرشکی اش را از هم باز کرد که" با این درس خوندنت دوست داری بفرستیمت به همون جایی که ازش اومدی؟"

برای انشای خوبم که بچه ها را حسابی کیفور کرده بود تشویقم نکرد، عوضش نمره پایینی داد و گفت خط کثیفی داری، دفعه بعد بهتر بنویس. برای روخوانی خوب تشویقم نکرد نمره ریاضی را بهانه کرد و فرستادم دفتر، معدلم هجده بود و جلوی بچه هایی که تک می گرفتند من را فرستاد دفتر تا جلوی ناظم زار بزنم. بچه ها هم دوستم نداشتند. دختری که درسش از همه بهتر بود؛ دختر لاغر و درسخوانی که سوگلی معلم بود از هر فرصتی برای گرفتن حالم استفاده می کرد. یکبار وقتی نماینده حل مسئله ها شده بود، چون می دانست بلد نیستم بردم پای تخته تا هندسه حل کنم. رفتم و بلد نبودم. گچ را جلوی نگاه تحقیر آمیزش گذاشتم و نشستم سرجایم. دفعه بعد توی اردو دست تنها دوستم را گرفت و بهش گفت" باید با ما غذا بخوری این رو ولش کن" بعد رو کرد به این و گفت: " دوستی ما رو بهم نزن. گروهمون رو خراب نکن" و من غذای اردو را تنها خوردم. تنهای تنها. روزهایی از ده سالگی ام را پیاده تا خانه می رفتم و با خودم فکر می کردم چرا هیچکس دوستم ندارد؟ چرا هرچقدر فکر می‌کنم و نقشه می‌کشم، راه حل هایم جواب نمی‌دهد؟ چرا نه وقتی که خودمم من را می‌خواهند و نه وقتی که کس دیگری ام؟ اصلاً من این‌جا چه کار می‌کنم؟

سال بعدش رفتم راهنمایی. سه سال از بهترین شاگرد های مدرسه بودم. در گروه سرود و نمایش فعال بودم. سرگروه کلاس ریاضی بودم و بالاترین نمره هایم را از ریاضی می گرفتم. معلم ادبیات تشویقم می کرد بروم انجمن داستان اهواز و خودم را معرفی کنم. و با همه بچه های کلاس رابطه دوستی داشتم. یک روز دفترچه تلفنم را بازکردم تا زنگ بزنم به خانم معلم و بگویم من این شدم. من توانستم. دیگر کسی نمی‌تواند من را بفرستد به جایی که ازش اومدم یا هرجای دیگر. خواستم زنگ بزنم و بگویم چقدر ازش متنفرم. چقدر از آن سال و بچه هایش بدم می آید. چقدر همه شان آدم های مزخرفی هستند. زنی جواب داد و گفت نیست. خیلی وقت است از اینجا رفته. خیلی وقت.

این ها را توی مسیر سیزده خیابان تا رستوران برای شکوفه گفتم. جمعه ای که قرار بود راهی شود. بپرد برود یک شهر دیگر، یک کشور دیگر، یک دنیای دیگر. بهش گفتم حتی هم زبان های آدم هم همه شان نمی خواهند او باشد چه برسد به آن جایی که دارد می رود. گفتم شاید اولش باهات مثل نژاد پرست ها رفتار کنند، شاید اولش به هیچ کجا راهت ندهند. محلت نگذارند، باهات دوست نشوند. نخواهنت. اما تو نترس، نترس و روی پاهای خودت بایست. گفتم توی این تنهایی. توی روزهایی که هیچکس دوستت ندارد اگر عاقلانه بگردی یک راهی را پیدا می‌کنی تا از شر فکرو خیال شهروند درجه دو بودن خلاص شوی. وقتی هم که از مخمصه بیرون آمدی آدم دیگری هستی. خیلی آدم دیگری هستی.

چشم هایش برق می‌زد. از خوشحالی، غم، اضطراب و هیجان کشف و تجربه یک دنیای ناشناخته. دستم را گرفت. گذاشت توی جیبش و فشار داد.

می گفت: مشت نمونه خروار نیست. خودِ مشت هم ممکن است ناخالصی داشته باشد. چه برسد به خروار!

بابا کاپوت ماشین را زده بالا و چشم هایش را ریزکرده روی موتور تا عامل اشکال را دستگیرکند. اگر من بگویم زنگ بزنیم خدمات بیاید قبول نمی‌کند. پس من زحمت نمی‌کشم و دهانم را بسته نگه‌می‌دارم تا انرژی‌ام حرام نشود. بابا فکر می‌کند مرد باس فنی باشد. یعنی مرد باس مهندسی با قابلیت تکنسینی باشد. دوتا چیزی که هیچ ربطی بهم ندارند را یک‌جا توی وجودش داشته باشد. آن هم در حالی‌که خودش همیشه می‌گوید مردها فقط می‌توانند حواسشان را روی یک چیز متمرکز کنند. بابا فکر می‌کند تمام وسایل خانه و زندگی تا آچار و پیچ‌گوشتی نخورد بهشان محرم نمی‌شوند. برای همین هم روزها خودش را توی اتاق حبس می‌کرد و ادای روزنامه خواندن در می آورد و شب ها که مامان می‌رفت سرکار، پیچ‌گوشتی کشان حمله می‌کرد به آبمیوه گیری. بعد از سه هفته جراحیِ شبانه آبمیوه‌گیری سالممان دیگر کار نکرد. بعدش رفت سراغ سیفون و با استفاده از تجربیاتِ سال‌های سال فنی گری‌اش کار ما را یک سره کرد، طوری که همزمان با قضای حاجت استحمام هم می‌کردیم. بعد نشست و با خودش فکر کرد چی هنوز سالم است که متوجه شد باد سردی می‌وزد و زمستان نزدیک است. جعبه ابزار را گرفت دستش و بساط کرد جلوی شومینه. شومینه هم که دیگر گاز نداد و فندک نزد و روشن نشد، با خمودگی عزم بازنشستگی فنی کرد. احساس کردم این خداحافظی در قعر ممکن است ضربه روحی بزرگی برایش باشد. صدایش کردم و گفتم: «نمایندگیش گفته بود هر سال باید زنگ بزنید بهمون. این شیش ساله سرویس نشده!» بابا که در طول خدمت صادقانه اش همچین حمایتی ندیده‌بود با تحسین و شوق نگاهم‌کرد. بعد از آن دیگر دست به هیچ آچاری نبرد و پیچ هیچ آهنین تنی را شل و سفت نکرد و دل و روده هیچ دستگاهی را نریخت کفِ زمین تا اضافاتش سر از سبد اسباب بازی‌های خواهرم دربیاورد.

البته تا همین امروز عصرکه ماشین پشت چراغ قرمز به ترتر افتاد و چند لحظه بعد خاموش شد. من متوجه یک حالت خاصی دربابا می شوم. تمایلش به تعمیرکاری و درعین حال ترسش از خرابکاری را در چشمانش می‌بینم. چشم هایش را تنگ می‌کند و می‌پرسد: «به نظرت چشه؟» شانه هایم را می اندازم بالا و می گویم: «از کجا بدونم؟» و می‌نشینم توی ماشین. آخرین باری که که کسی ازم سوال مکانیکی پرسید، چند سال پیش بود که کلاس های اجباری فنی را برای گرفتن گواهینامه می‌رفتم. پسر بغل دستی که آمده بود تا با حاضر جوابی‌هایش چرت ما را پاره کند رو بهم گفت: «به نظرت چرا فلان زهرمار رو در فلان کوفت فلان سیستم تعبیه کردن؟» نگاهش نکردم و گفتم: «چمیدونم» اشعه نگاهش را روی لپ‌هایم حس می‌کردم که گفت: «چرا؟ مگه فلان بخش از فلان مبحث از فلان کتاب رو نخوندی؟» بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: «نه!» صورتش را آورد جلو و پرسید: «چرا؟» سرم را برگرداندم سمتش و به چشمانِ گردش که تحت الحفظ یک عینک بیضی طوسی بود خیره شدم. نگاهم رفت سمت موهای لختِ سیاهش که انگار یک قابلمه متوسط گذاشته‌بودند روی سرش و دو‌تا‌دورش را زده‌بودند. زیر لب‌ گفتم مدل قارچی زدی؟ گفت: «ها؟» گفتم: «ها؟» شمرده شمرده پرسید: «گفتم چرا نمیدونی؟»

چرا مردها همچین سوالی را از یک زن می‌پرسند؟ چون فکر می‌کنند می شود با شروع کردن از ابزارآلات و سیستم تهویه توالت به حرف مشترک رسید؟ یا این ها همه‌اش تله است؟ نه، ده ساله که بودم یکبار دایی کوچیکه صدایم کرد و برایم از طراحی مدارهای منطقی تا آنالوگ ها‌ی نمی‌دانم چی چی سخنرانی کرد. بعد هم گفت بیا یک چیز جالب نشانت بدهم. چیز جالبش هم این بود که تکالیف کلاس بعدازظهرش را انجام‌ بدهم تا او یک چرت کوچولوی نیم روزی چهار ساعت و نیمه بزند. باید در نهایت ادب و احترام به این قارچ عینک طوسی می‌فهماندم که حوصله یک علاقمند جدید به پیچ و مهره را ندارم. با غیظ نگاهش‌کردم و جوری که انگار دارم بالا‌می‌آورم گفتم: «چون از مکانیک متنفرم و از کل مکانیک فقط قانون نیوتن رو بلدم» چتری هایش تکان خورد. شیشه عینکش ترک برداشت. نگاهش هم یکجوری شده بود. درست مثل نگاهِ من وقتی کسی بگوید از هنر و ادبیات متنفر است! پسر فهمیده ای بود و متوجه عدم تفاهممان شد و تا آخر دوره همه تلاشش را کرد که پرمان به پر هم نخورد.

بابا از بین غرور مردانه فنی و سرخوردگی ناشی از زنگ زدن به خدمات، ور رفتن الکی با آب و روغن ماشین را انتخاب می‌کند. صورتم را ها کنان می‌چسبانم به شیشه ماشین و یک دایره با قطره های آب و بخار درست می‌شود. خیلی بزرگ نیست؛ قدِ کف دست. لپم را می‌چسبانم به شیشه. مینویسم سایه سیاهِ سرکشش. داخل دوتا ه که تویشان را هم انگشت زده ام دوتا گوش افتاده. مردی که گوش هایش بین ه های من افتاده کلاه بافتنی سبز تیره اش را می کشد تا خط ابروهایش، دست هایش را بهم می سابد، دست هایش را می‌زند زیر بغلش و بعد خشتک شلوارش را صاف می‌کند و دوباره می‌زند زیر بغلش. بعد همانطور دست در بغل از خیابان رد می‌شود و می‌ایستد کنار بابا.

ماشین استارت می‌خورد. بابا پیاده می‌شود و تشکر می‌کند. من از توی ماشین کلهِ تشکرکنانم را تکان می‌دهم. پسری که گوش هایش بین ه ها مانده بود لبخند می‌زند و بخار، شیشه عینکش را می‌گیرد. نگاهش یک‌جوری می‌شود. درست مثل نگاهِ من وقتی کسی می‌گوید از هنر و ادبیات متنفر است. بابا با روغن روی آستینش ور می‌رود و با اخم می‌گوید: «ماشین لباسشویی که سالمه؟»

پیامکی رسیده که بی نظیرترین سخنرانی دکتر الف در بحث شخصیت شناسی، روحیه سازی و رهبری به همراه عیدی و ارائه مدرک و پذیرایی شام از ساعت چهار تا نه و نیم شب، پولشم ایقده! رزرو کنم واستون؟

حالا به این کاری نداریم که استاد قرار است سه تا بحث جدا را یکجا عنوان کند آن هم فقط در چهار ساعت که احتمالا سانس اولش با آوای قورقور شکم ملت و سانس دومش هم با سمفونی خروپف چرت بعد از شام مدعوین برگزار می شود، کاری به این هم نداریم که باید برای هر همایش و راهپیمایی و تجمع و آموزشی به مردم وعده شام و عیدی بدهیم تا بیایند. فقط نمی فهمم چرا هرکاری می خواهیم بکنیم تهش باید یک لیسانس هم بدهیم! یعنی بگوییم بیایید ما برایتان حرف بزنیم، شامتان را که خوردید، سیر که شدید عیدی هم که گرفتید یک لیسانس هم می دهیم بهتان مگر بد است؟ هم فال و هم تماشا!

از پیش دکتر که بلند شدم یک خانوم بلند و کم عرضی با انگشت اشاره کرد که بیا. پشت سرش رفتم توی آشپزخانه ای که یک گوشه اش را جعبه های قرص و کرم و پماد چیده بودند. برگشت سمتم و گفت خانومم این کرم دور چشمته، اینم کرم شفاف کننده، این بی فور ضدجوش، این خود ضد جوش، اینم اَفتر ضدجوش و بیست دقیقه درباره نحوه استفاده هرکدام توضیح داد. آخرسر لب هایش را ورچید، کاغذی را از روی میز برچید، ماشین حساب هم تق تق تق، دی دید دی دی دید و دوباره رو به من گفت حساب شما میشه نهصد تومَن ناقابل هم هستش! و زارتی پکیج را زد زیر بغلم. زیرچشمی به سیاهی و گودی قد یک بندانگشت زیرچشمش، ترک های تکه تکه کویر صورتش و جوش های قد گیلاس و پوست چند درجه روشن تر از شبش نگاه کردم. وقتی سر برگرداندم طرف سالن و تعدادی زن پکیج به دست خوشحال را دیدم که تعداد دکترها و کرم هایی را که استفاده کرده بودند را چرتکه می انداختند و با خنده خریدهای تازه شان را بهم نشان میدادند، تا زن رویش را کرد سمت اتاق دکتر، کرم ها را گذاشتم روی میز، کیف پولم را چسبیدم و دِ برو در رفتم!

هم قد من بود اما صندلی را جوری کشیده بود عقب که همه اش نگران این بودم که پایش به پدال گاز و ترمز می رسد یا نه. تکیه گاه گردن را هم کنده بود. خواستم بزنم روی شانه اش و بگویم داداش تعارف نکنا! اگه راحت نیستی صندلی رو هم بردار سرتو بذار رو شونه من! که چنان زد روی ترمز که دستِ من که هیچی برای گرفتن نمی دید ناغافل رفت لای موهایش و همزمان با شیهه ماشین، راننده هم جیغ کشید. 

پیرمردی که فقط نیم متر با مرگ فاصله داشت، مثل بید می لرزید. عوضش چشم هایش مثل دو شاخ یک گاه زخمی احتمالاً پیشانی راننده را نشانه رفته بود. با عصای چوبیش چندبار محکم کوبید روی کاپوت و اصوات نامفهومی مثل اا بَ بَ و هووووو از دهانش درآمد. بعد داد زد و چندتا فحش مخصوص داد و تهش هم گفت نیگا! ما انقلاب کردیم که این ژیگولای قرتی زیرمون کنن و عصا زنان رفت. راننده خشک شده بود، اما بوی گند باقالی توی ماشین می پیچید.

موقع برگشت. داشتم از توی یخچال سوپرمارکت شیرکاکائو بر می داشتم که صدای پرت شدن چیزی و به دنبالش صدای شاگرد مغازه که می گفت چی کار می کنی آقا و دوباره صدای پرت شدن چیزی به گوشم رسید. خودم را رساندم به محل حادثه که دیدم پیرمرد چند خط بالاتر شیرها را از توی یخچال پرت می کند توی سطل آشغال و می گوید که شیر کم چرب نداری ها؟ این شیر آشغالا چیه میارین؟ شما ملت چرا اینجوری شدین آخه؟. با عصایش هم چندبار زد توی بازوی شاگرد مغازه و گفت دفعه بعدی که اومدم شیر کم چرب داشته باش. موقع عصا زدن و خروج، زیر لب غر زد که ما انقلاب کردیم. اما اینا شیر کم چرباشو میخورن!

دریافته ام زمان زیادی از وقت روزانه مردم با این نگرانی می گذرد که دیگران راجع به آن ها چه فکری می کنند. اگر هیچکس نگران این نبود که در مغز دیگران چه می گذرد، ما همه 33 درصد در زندگی و کارمان بازدهی بیشتری داشتیم. چطور 33درصد را بدست آوردم؟ من دانشمند هستم و از اعداد دقیق خوشم می آید، حتی اگر نتوانم آن ها را ثابت کنم. بنابراین فعلاً همین 33درصد را از من قبول کنید. من به هرکسی در گروه تحقیقاتی ام کار می کرد، می گفتم: "شما هیچوقت نگران این نباشید که من راجع به شما چه فکری می کنم. خوب یا بد، به شما خواهم گفت که چه چیزی در مغزم می گذرد." معنای آن این بود که اگر از چیزی خوشم نمی آمد، آن را معمولاً به طور مستقیم و نه چندان با ملاطفت می گفتم، از طرفی به آن ها اطمینان می دادم که اگر چیزی نگفته ام، چیزی نبوده که نگران آن باشند. دانشجویان و همکارانم به این اخلاقم احترام میگذاشتند و نیازی نبود نگران باشند رندی دربازه آن ها چه فکری می کند. چون غالباً فکر می کردم: من در گروهم آدم هایی را دارم که 33% از هرکس دیگری بازدهی بیشتری دارند. این چیزی بود که در مغزم می گذشت.

آخرین سخنرانی/رندی پاش/ ترجمه از مرجان متقی

طول راهرو را با آن کفش های مسخره که خیلی به لباسم می آمد طی کردم و زیر لب غر زدم که: "چرا تمام نمی شه؟ بس نیست؟ بسه دیگه. بسه. خسته شدم. مگه یه آدم بیست ساله چقدر تحمل داره؟" و همینطور دنبال هم غرهایم را از ته دلم عق زدم و ریختم وسط راهرو و هی راه رفتم. صدای دست و کِل و هلهله و موزیک که بلند شد سر کردم داخل اتاق و گفتم: "بریم. بچه ها اومدن" گره کراواتش را سفت کرد و افتاد جلو. توی راه پله یک لحظه مکث کرد. بدون اینکه توی چشم هام نگاه کند گفت: "خیلی وقته تموم شده. اما تا وقتی تو دوباره شروع نکنی متوجه تموم شدنش نمی شی".

آخر شب که می خواستیم عکس بگیریم، وقتی عکاس داشت دوربینش را آماده می کرد، از پشت خزید روی شانه ام و گفت: "راستش رو بگو. واقعا بیست سالت شده؟" خندیدم: "دقیقا یک ماه مونده" خندید که: "خاک برسرت بعد از بیست سال هنوز با کفش پاشنه دار شبیه شترمرغ راه می ری". فکر کنم صدای قهقهه شترمرغ توی عکس افتاد.

یک سری صفات بین ما آدم ها به رسمیت شناخته می شوند. در واقع اینقدر به رسمیت شناخته می شوند که حل می شوند در وجودمان و رسوخ می کنند در فرهنگمان و چه می دانم من که جامعه شناسی و روانشناسی بلد نیستم. فقط می دانم کم کم عادی می شوند و آدم ها هی انجامشان می دهند و بعد توی روی هم نگاه می کنند که خب چه اشکالی دارد یا بهانه های بچگانه برایشان دارند. مثل دورویی. دورویی در ساده ترین معنی اش همان ظاهرسازی است. همان توی رویش بخندی و پشت سرش تف و لعنتش کنی. همان قربان صدقه های تهوع آور و نفرت انگیز در حالی که توی مغزت طناب دار را دور گردنش می بافی و رو به دیگران می گویی نمی خواهم دلش را بشکنم. خدا می داند خنده های مصنوعی و عزیزم گفتن های از روی عادت چقدر حالم راخراب می کند و من چقدر ناتوانم از اینکه حتی توی روی این ادم ها یک لبخند خشک و خالی بزنم و بگویم مرسی. بعد مجبور باشم در جواب دیگرانی که می گویند رفتارت سرد بود بگویم طرف دروغگوست. نمی تونم تحملش کنم. اصلا نمی تونم و آن ها هم بگویند هست که هست ولی الان که چیز بدی بهت نگفت یا پشتشان را بهم کنند که احمقم و جنایت نکرده قصاص می کنم. اصلا همه این هاست که باعث می شود با خودم فکر کنم این رفتارها همه واقعیت این دنیا نیست و مدام با خودم تکرار کنم چیزی که درست نیست، درست نیست ولو اگر پرچم دست اکثریت آدم ها باشد و آدم های واقع بین این دنیای واقعی همه واقعی نیستند.

خدایا لطفا! ترجیح میدهم کسی که از من خوشش نمی آید توی صورتم تف کند تا اینکه چهره نفرت انگیزش را از این و آن نشانم بدهد. 

+جدی نگیرید. چرت و پرت های نیمه شب یک غصه دار است.