کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

۱۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

یک چیزهایی هست توی زندگی، انجام دادنشان وحشیانه کیف می‌دهد. اصلا هم مشخص نیست چرا و به چه علت و چه بخشی از وجود آدم را ارضا می‌کنند ها! فقط حال می‌دهند. مثل تابستان ها، چهار بعدازظهر که من پابرهنه روی کاشی های گر گرفته حیاط راه می‌روم‌. مثل وقت هایی که با یک چیز سفت فکم را فشار می‌دهم. مثل لذت بردن از درد ساق پای چپم. نشستن در هیچ سانتی‌متریه بخاری برقی. مثل میلم به گاز گرفتن و گازگرفته شدن و چلاندن و چلانده‌شدن. مثل الان که با یک گونی موی تازه از حمام درآمده، خیس خیس فرو رفته ام توی بالش، مغزم هیچی نمی‌فهمد، دستم هر دوتا تکواژ اشتباه تایپ می‌کند و پلک هام داغ داغ است و هی روی هم می‌افتد، اما من از اینکه وسط خواب و بیداری باشم و بتوانم بدون غلط بنویسم هم لذت می‌برم.

#دختردیوانه

گفتم «چشم هامو میبندم شاید برگردم به عقب» بعد چشم هام را بستم. رویش را کرد سمتم و گفت «چشم هات رو ببندی شاید بری جلو اما عمرا نمیری عقب.»

دلم از حرفش گرفت. اما بیخیال نشدم. اما بیخیال نشدم و تا همین امروز صبح داشتم سعی میکردم برگردم به عقب. حتی دیروز ظهر که از سردرد پای شومینه خوابم گرفته بود، احساس کردم یک نور شدیدی میخورد پشت پلک هام، احساس میکردم دارم توی تونل زمان قِل میخورم و الان است که چشم هام را باز کنم و ببینم سه سال پیش است و همه چیز سرجایش است. که انیس و عمو از توی گور برگشته اند به خانه زندگیشان. که دو تا از بهترین دوست هایم برای همیشه چمدان نبستند. که تو هنوز دست هایم را توی خیابان یکم، توی آن تاریکی جا نگذاشته ای که از ترس خودم را خیس کنم. که ر هنوز افسردگی شدید نگرفته بود و توی خیابان یکجور میخندیدیم که ماهیچه های فکمان فلج میشد. که من هنوز خودم را از چاله به چاه و از چاه به گودال نینداخته بودم. که هنوز خستگی از تک تک سلول هایم ترشح نمیشد و نمیزد به چشم هام و چشم هام را نمیشست...

چشم هام را که باز کردم سرجایم بودم و زمان پنج دقیقه گذشته بود.

ته نوشت: این نوشته قدیمیست.

یک خرگوش چشم قرمز را از کمر زده بود زیر بغلش. با چشم هایش که شبیه بادوم سوخته روی صورت شیری رنگش شناور بودند زل زده بود به نمی دانم کجای من. شاید به موهای بافته شده ام که هر رجش را گل بابونه چپان کرده بودم. 

پرسیدم اسمش چیه؟ خرگوشتو میگم!

همانطور بی حالت گفت خرگوش!

گفتم یعنی اسم روش نذاشتی؟

گفت مگه واسه خرگوشا اسم میذارن؟

گفتم بچه ها معمولا رو حیووناشون اسم میذارن!

دوباره بادوم هاش را ریخت به نمیدانم کجای من و گفت خب من بچه نیستم!

منشی اسمم را صدا کرد. از بالای عینکش به نمیدانم کجایم نگاه کرد و گفت نوبت شما بعد از این آقا و آن خانم و آن یکی آقاس. گفتم گفتن داشت؟

دوباره نشستم روبه روی پسربچه. چند قدم آمد جلو. خرگوشش را از گردن گرفت طرفم و گفت دارم فکر می‌کنم یه اسمی چیزی بذارم روش!

گفتم تو که بچه نیستی.

دوباره خرگوش نگون‌بخت را زد زیر چِلَش و گفت آدم‌بزرگ بودنو خوشم نیومده. میخوام بچه شم! اسمشو چی بذارم؟

گفتم آقای دکتر فکر نمی کنید بهترین راه حل برای من همون باشه که هفت طبقه با آسانسور برم بالا. قفل در پشت بوم رو باز کنم و از پشت ساختمون یه سقوط آزاد حرفه ای داشته باشم. جوری که سرم به صورت عمودی به سکوی پشت بوم خونه ویلایی پشتمون بخوره؟ اتفاقا بالای پشت بومشون یه باغچه درست کرده. اینجور آخرین تصویرمم از دنیا قشنگه!

گفت نه! احتمال زنده موندت هست. شاید ضربه مغزی بشی و نمیری. اون وقت چی؟

گفتم اون وقت خانوادم راحتم میکنن. قول میدم.

گفت چرا می خوای بمیری؟ که چی بشه؟ تو که زندگی رو دوست داشتی!

گفتم هنوزم دارم.

گفتم اما تهش. تهش اذیتم میکنه. اینکه نمی تونم بفهمم تهش چیه! 

گفتم خیلی سخته که این دنیای مزخرف پر از ابهامه و هیچکیم نیست که باهات همراه شه و جواب سوالاتت رو بگیری. یه مشت آدم مزخرف خوش گذرون که همش تو فکر دور زدن توی خیابون و خریدن لباس زیر مارک و سلفی گرفتن با کاسه بشقاب نهارشونن.

گفت به نظرم این ها همش تاثیر درس خوندنه. قول میدم تا یکی دو ماه دیگه هیچ سوالی نداشته باشی.

گفتم موافقم.

یک. پلک بر پلک می گذاری

به خود می گویی اندوه نیز مضحک است

چرا که تمام می شود

پلک بر پلک می فشاری

و می دانی آنچه تمام می شود

تویی و نه اندوه...*

 

دو. دارم فکرمی‌کنم اگر فکر‌می‌کردم خدایی نیست. یک‌ روزی بالاخره، مامان در اتاق را باز می‌کرد و تا زانو توی کلمه های لزج و ژله ای فرومی‌رفت و با یک بادکنک ترکیده لای رختخواب آبی‌ام مواجه می‌شد. نمی‌دانم دکترها به این حد توانایی رسیده اند که علت ترکیدن بادکنک را انسداد ناشی از‌ تجمع اندوه اعلام کنند یا‌ هنوز هم فقط سر تکان می‌دهند که متاسفم. ترکید! پس چه خوبه که فکرنمی‌کنم خدا نیست.

سه. این را بشنوید. تنها، تاریک و با صدای بلند و با خودتان فکر کنید چرا قمیشی این‌همه خوب است.

*شعر از علیرضا روشن است.

ترک کردن کار سختیست

چه ترک کسی که دوستش‌داری، چه ترک مواد مخدر، چه ترک کاری که برایش زحمت کشیدی، چه ترک اون اَپ های کوفتی که از موبایلت پاک کردی.

گفت «من هیچ وقت بهش دست نمیزنم. برای این باید از من ممنون باشه!»

احساس می‌کردم اگر چای داغ توی دستم را با قطره چکان بریرم توی چشم‌هاش هم دلم خنک نمی‌شود. آدمی که فکر می‌کرد نگاه ابزاری داشتن حقش است و اگر ندارد باید دستش را بوسید و از او تشکر کرد.

یک‌وقت هایی، خیلی از ما به خاطر کاری که انجام‌دادنش درست نیست و انجامش نمی‌دهیم فکر می‌کنیم باید حلوا حلوایمان کنند. این‌جور وقت‌ها خیال‌می‌کنیم اگر دروغ نمی‌گوییم، زیرآب کسی را نمی‌زنیم، راز نگه داری می‌کنیم، تهمت نمی‌زنیم، شخصیت کسی را وسط دعوا له نمی‌کنیم، به کسی تجاوز نمی‌کنیم و... دنیا را مدیون خودمان کرده‌ایم. حتی وقتی آشغال نمی‌ریزیم هم احساس می‌کنیم به رفتگر و شهردار و طبیعت لطف کرده‌ایم.

آب دهانم را قورت دادم و گفتم «یعنی چون ابزارش نمی‌کنی باید از تو ممنون باشه؟»

گفت «معلومه که آره!»

شاید هم راست می‌گفت. توی جامعه ای که وظیفه‌ها روی حداقل ها می‌چرخد و حق داشتن ها باید بیشترین حد ممکن باشد، لابد آسیب نزدن به دیگران یک جور لطف محسوب می‌شود.

ته‌نوشت: شاید بهتر باشد جای کامنت کردن عباراتی مثل "چه بیشعور، اگه من جات بودم فلان، چه عصبی، چه وحشی، ما واقعا داریم به کجا می‌ریم، افسوس و وااسفا و..." با خودمان فکر کنیم آخرین باری که حق کسی را پایمال نکردیم و احساس کردیم داریم بهش لطف می‌کنیم کی بود؟

ایستاده بودیم بالای کوه. یک مشت آدم گنده در حال دلقک بازی. دو تا آدم کوچولو از لای پاهای امیر که داشت با چشم هایش بخاطر شوخی های خرکی با این و آن برایم خط ‌ونشان می‌کشید، خودشان را رساندند به دست های یخ زده من. یکیشان که کلاهش را تا قوس دماغش کشیده بود و کله اش را بالا گرفته بود تا من را ببیند گفت «سلام. من بت منم!»

اون یکی گفت «منم اسپایدرم!» 

خواستم بگویم اگر نمی‌گفتید خیال می‌کردم اسب آبی ای، شترمرغی، خر شرکی چیزی باشید. اما خب نگفتم. خم شدم. دست هام را بردم جلو و گفتم «خوشبختم. منم جادوگر شهر اُزم.»

قیافه امیر از آن دوتا چلاندنی تر شده بود.

ستایشش می‌کنم. با همه وجودم. 

دخترخاله هفده ساله درگیر و غمگینم را که برای آینده اش می‌جنگد. با همه سختی هایی که هست. با همه چیزی که هست.

بیشتر بجنگ کوچولو

سهم تو از این زندگی بیشتر از این حرف هاست.

کاش روزهای خرداد، جای ۲۴، چهل و هشت ساعت بودند.

دعا می‌کنم خرداد کش بیاید... هی کش بیاید و تا‌آخرش. یعنی چیزی که من می‌خواهم خرداد بماند. یعنی می‌شود؟ یعنی می‌توانی؟

آه.. خدایا...