دارد وسایل آشپزخانه را جمع و جور میکند یک دفعه می ایستد رو به رویم و میپرسد" میدونی میانسالی از کجا شروع میشه؟" نگاهش میکنم. میگوید "از همین جا که وقتی میرسی خونه نای راه رفتن نداری، که توی این سن و سال مینیسک زانوت لت و پار شده و پشیزی اعصاب نداری" بعد هم با یک مرگ بر امریکا میرود به کارهایی که یک زن میانسال انجام میدهد برسد. من در حالیکه آلوچه های دلمه را با حوصله جدا میکنم؛ در اتوبان گذشته به تصویر آشنایی می رسم. دختربچه ای که دست مادرش را میکشد سمت گلدان های میدان شهرداری و با ذوق میگوید" مامان ببینش! کفشدوزک !"و مادر کلافه میگوید" بیا بریم دختر. وقت ندارم " دختربچه میگوید "ولی این خیلی قشنگه! دلم میخواد ببرم بزرگش کنم! خیلی خیلی قشنگه! "مادر درحالیکه دستش را میکشد می گوید" کفشدوزک ندیدی تاحالا؟ دیرمه! بیا! "

دلم میخواهد بروم کنارش و وقتی دارد جاروی دسته بلندش را روی فرشی که از تمیزی برق میزند می خزاند یا میز تلویزیون را که همیشه خدا خاک دارد گردگیری می کند از پشت سر بغلش کنم و بگویم" شاید هم میانسالی از ندیدن یک کفشدوزک شروع میشود مادر"