کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

۷ مطلب با موضوع «گپ خودمونی» ثبت شده است

گفت: «هیچوقت بچه هایم را مجبور نکردم که شیرین زبان باشند و در جمع بدرخشند. گذاشتم آرام آرام بفهمند که می خواهند در جامعه چطور رفتار کنند. مثلا پسرم 5 ساله بود که ازش پرسیدم به نظر تو عشق یعنی چی؟ گفت عشق یعنی یکی رو خیلی خیلی دوست داشته باشیم.  همین سوال را سال‌ها بعد از دخترم که او هم همان سن را داشت کردم. دخترم فکر کرد و گفت عشق یعنی تو هر وقت پاتو توی بقالی می‌گذاری و چشمت به شیرکاکائو می‌افته فوراً یاد من بیفتی. بوسیدمش و چند دقیقه بعد گفتم یه لیوان آب برای بابا میاری؟ گفت البته اینم هست که تو خودت پا داری و می تونی بری آب بخوری اما از من می‌خوای برات آب بیارم. چون آبی که من برات میارم یه چیز دیگه است.»

لبخند قشنگی زد و گفت: «برای خیلی‌ها حرف‌های دخترم شیرین تر است. او را باهوشتر می‌بینند و از این‌جور بچه‌ها در جمع بیشتر استقبال می‌کنند و بقیه بچه‌ها را تحت فشار می‌گذارند که چرا عاقل نیستند و شاعرانه و ادیبانه فکر نمی‌کنند و فکورانه حرف نمی‌زنند و در عین حال بانمک و دلبر نیستند. انگار خودشان سلطان قلب‌هایند.» 

گفت: «تفسیر هر دویشان از عشق برایم دلنشین بود. به سادگی و معصومیت نگاه پسرم دلم خوش شد و فهمیدم نگاه دخترم چه ظریف و موشکافانه است و هر چیز برایش معنایی دارد. تازه اینکه من بابایی بودم که بچه‌ام حرف دلش را زد و نترسید هم خیلی ارزش دارد. خیلی. خلاصه که جفتش شیرین و خواستنی است.»

گفتم: «خودتان هم شیرین و خواستنی هستید.»

محجوبانه خندید و گفت: «پس چی فکر کردی؟»

شما هم از عشق بگویید. از تفسیرهایی که توی ذهنتان هست گرفته تا چیزی که می‌بینید و واقعیت است. خاطره بگویید. هر چیزی که به نظر می‌رسد یک ربطی به عشق داشته باشد.

۲۵ نوامبر روز منع خشونت علیه زنان است.طبق آمارها از هر سه زن یکی از آنها مورد خشونت قرار می گیرد. می خواهم به یکی چالش دعوتتان کنم:

می آیید در روز چهار آذر هرکدام از ما یک ‍پست درباره ی این موضوع بنویسیم؟

به نظر می رسد آنچه سبب می شود میزان خشونت‌ها انقدر زیاد باشد سکوت زنان دربرابر آنهاست. شما چه چیزی را مصداق خشونت می‌دانید؟

فکر می کنید چه مواردی جزو خشونت است اما زن ها به آن عادت کرده اند و گمان می کنند امری عادی است؟

به نظر شما سکوت زنان در برابر خشونت مصداقی از زنان علیه زنان است یا خیر؟

یک. خشونت علیه زنان همیشه فقط از طرف جنس مخالف نیست.

دو. من خواهم نوشت. به خاطر خودم، مادرم، خواهرم و دوست هایم و دلم می خواهد ازتان دعوت کنم که شما هم بنویسید؛ اگر زن هستید یا مرد. به خاطر خودتان و کسی که دوستش دارید.

سه. من شما را به دعوت کردن بقیه بلاگرها به این چالش دعوت میکنم.

چهار. ماچ و سپاسگزاری با قربان صدقه اضافی.

پیش نوشت: اول دلم می خواست منم پای پست قبلی کامنت بذارم. اما خب همونطور که مستحضرید نویسنده این وبلاگ آدم وراجیه و بخش ورزن مغزش با یه کامنت پنج خطی ارضا نمیشه. واسه همینم نظرم رو تو این پست نوشتم. ببخشید که سبک نوشته گفتاریه و نوشتاری نیست. و قواعد نگارشی به شدت درش رعایت نمیشه!

به نظر خودم قهر کردن یک روش استعماریست! مثلا ما به دوستمون یا شریک عاطفیمون میگیم فلان کارو واسم میکنی؟ اون میگه نه! بعد ما طلبکارانه شروع به غر زدن میکنیم و در آخر هم میگیم من دیگه با تو کاری ندارم. جواب تلفن نمیدیم. سر قرار نمیریم. توی خونه یا محل کار سرسنگین میشیم و توی کینه و عصبانیت خودمونو غرق میکنیم و مدام از خودمون میپرسیم چرا به حرفم گوش نداد؟ مگه من براش مهم نیستم؟ پس چرا هرچی میخوام و میگم نمیگه چشم؟

حالا اگر یک نگاه به مکانیزم استعمار توی دنیا بندازیم. میبینم اکثر قدرت های بزرگ وقتی میبینن یک کشور ضعیف تر بهشون راه نمیده اون کشور رو با استفاده از جنگ و تروریسم و تحریم با خاک یکسان می کنند. شاید این دوتا مسئله خیلی منطبق برهم نباشند اما در کلیتشون مقدار زیادی هم پوشانی دارند. وقتی ما خودخواهانه سعی میکنیم رابطمون اونجوری که ما میخوایم پیش بره وگرنه دعوا راه میندازیم و قهر میکنیم و به حرف طرف مقابلم گوش نمیدیم یجورایی توی شرایط استعمارگری قرار میگیریم. و زمانی که ما داریم با خشم طرف مقابل رو توی دادگاه ذهنمون محاکمه میکنیم و محل بهش نمیذاریم، طرف دوم داره بین چیزی که خودش میخواد و چیزی که بهتره باشه و حرف هایی که دلش میخواد ما بشنویم دست و پا میزنه و مورد استثمار ما قرار میگیره.

از دلایلی که این اتفاق توی خیلی از رابطه ها به مراتب تکرار میشه نداشتن مهارت های ارتباطیه. و خب مسلما مسئول اینکه ما نمیتونیم جای قهر کردن با طرف مقابلمون حرف بزنیم و نمیدونیم که حرف زدن راجع به مشکل شاید گره ها رو باز نکنه اما نرمشون میکنه و از کورتر شدنشون جلوگیری میکنه نه دولته. نه مدرسه و نه خانواده. کوتاهی خودمون در مطالعه و پرس و جو و تجزیه و تحلیله. یکی دیگش هم مشورت کردن با آدمای نادونه. حتما شماهم این آدمایی رو دیدین که میگن اگه سیاست نداشته باشی شووَررت از دستت پریده! اما اگه داشته باشی مثِ موم تو دستاته! خب اینا چرت و پرته! رابطه آدما میزگرد سیاسی پنج به علاوه یک نیست. قرار نیست بابت هر امتیازی که میدی 5تا امتیاز بگیری. به بلوغ رسیدن نیاز به اقدام فردی داره. چه بسا آدم هایی که سال هاست به بلوغ جسمی و جنسی رسیدن اما سطح رفتارشون پایین تر از یک بچه سه ساله است.

من با قهر مخالفم. چون جاهای زیادی طرف دوم قهر من بودم و با همه وجودم شرایط و حال و هوای کسی که با دلیل یا بی دلیل باهاش حرف زده نمیشه و خودخواهانه ازش میخوان که سکوت کنه تا مورد تصاحب روانی قرار بگیره رو درک کردم. برای همینم وقتی به جایی رسیدم که فهمیدم آدم میتونه اخلاق و رفتار خودش رو اصلاح کنه فرآیند انجامش بده یا قهر میکنم رو کاملا از وجودم حذف کردم. شاید از کسی ناراحت بشم. شاید دلم نخواد چند روز باهاش حرف بزنم. یا با کاری که انجام داده یا نداده مسئله داشته باشم. اما جای قهر کردن ازش فرصت تنهایی میگیرم و بعد از یه مدت بهش فرصت حرف زدن میدم. با آدمایی هم که قهر میکنن کاری ندارم. اساسا وقتی میبینم کسی سر چیزی حالا چه بزرگ چه کوچیک قهر میکنه چون مطمئنم این قضیه خیلی بنیادی و مهمه باهاش ارتباطم رو کمرنگ میکنم و ازش فاصله میگیرم.

قهر کردن هیچ مشکلی رو حل نمیکنه. چه بسا که رابطه ما رو خیلی آروم، بدون اینکه احساس کنیم تا لبه پرتگاه بلغزونه. همون رابطه ای که با اشتیاق شروعش کردیم و با سختی ساختیمش. و وقتی به خودمون بیایم که دیگه دیر شده باشه و طرف دوم دیگه حرفی برای زدن با ما نداشته باشه.

نظرتان راجع به قهر کردن چیست؟

چرا آدم ها باهم قهر می‌کنند؟ می‌خواهند خودشان را لوس کنند؟ ناز می‌کنند؟ عصبانی اند یا چی؟ آیا قهر یک حربه است؟

آدم های قهر قهرو چطور به نظر می‌رسند؟

چه مشکلاتی با قهر حل می‌شود؟ 

راه بهتری به جز قهر کردن نیست؟ هست؟ پس چرا ازش استفاده نمی‌کنیم؟

و..

پی نوشت: می‌دانید که نظرتان بسیار مهم است. دوست دارم برایم حرف بزنید. حتی شما که رهگذرید و هیچ کجا و هیچوقت کامنت نمیگذارید. آخر سر خودم هم نظرم را می‌نویسم.

فکرمی کنم اکثر ما این عبارات را در شبکه های اجتماعی زیاد شنیدیم:

فالو= فالو

آنفالو=آنفالو

آنفالو=آنفالو+ بلاک!

آنفالو=آنفالو+ بلاک+ ریپورت!

تروخدا فالو کن!

فالو کن دیگه!

فالو لطفا! فالو!

(این آخری ها، آدم را بیشتر یاد بچه های دستفروش خیابان و مترو می اندازند)

فکر می کنم خیلی هایمان از فضای شبکه های اجتماعی به وبلاگ پناه آورده ایم تا بنویسیم، دیگران را بخوانیم و با دیگران ارتباط برقرارکنیم. نقش مورد آخر در وبلاگ نویسی خیلی مهم است. ما دوست داریم با دیگران ارتباط برقرار کنیم، دوست پیداکنیم و بعضا دوستی هایمان را به فضاهای دیگر هم بکشیم اما به نظر نمی رسد بعضی هایمان راه درستی را انتخاب کرده باشیم. اگر از یک سری که مدام کامنت میگذارند به من هم سر بزن و وقتی وبلاگشان را باز می کنی هیچ چیز به دردبخور و درست درمانی پیدا نمی کنی، یا درحالت بدترش تازه دو، سه روز است وبلاگ را باز کرده اند و اولین پستشان سلام و علیک و خوش آمد به خودشان، دومیش امروز حالم خوب نیست پیشنهادتون چیه و سومیش هم چرا کامنت نمیذارید جوجوهاست صرف نظرکنیم؛ بعضی هایمان داریم مطابق اصل نظر مقابل نظر عمل می کنیم. یعنی تا وقتی من را بخوانی و نظر بگذاری می خوانمت و برایت نظر میگذارم و اگر یک روزی بفهمم دیگر من را نمی خوانی دیگر سراغت هم نمی آیم. با اینکارمان داریم از خودمان و نوشته هایمان دور می شویم. این طور نظر گذاشتنمان از سر وظیفه است نه اینکه حرفی برای گفتن داشته باشیم. اینجوری یک چشممان به آمارگیر است، یک چشممان به توقعاتی که آدم های مختلف از نوشته هایمان دارند. این طور هر پستی که کامنت و بازدید کمتری داشته باشد افسرده مان می کند و باعث می شود به جای اینکه سیر نوشته های خودمان را طی کنیم به این فکر کنیم چی بنویسم که مردم دوست داشته باشند؟ که خب این هیچ فرقی با چی بپوشم، چی بگم، چطور بخندم، چی بخونم، چطور فکر کنم، کجا برم که دیگران دوستم داشته باشند ندارد. همانقدر که باور دارم وبلاگ بی خواننده وبلاگی مرده است، باور دارم وبلاگ خوب مخاطب خودش را پیدا خواهد کرد. البته در صورتی که به دنبال مخاطب باشیم نه طرفدار. والا به نظرم وبلاگ نویسی که به تعداد طرفدارانش می نازد هیچ فرقی با آنکه به تعداد فِرند های فیسبوکش -ولو که اکثرشان را نشناسد- ندارد.

به عنوان کسی که یکی از لذتبخش ترین تفریحاتش خواندن وبلاگ های دیگران و ولگردی در آرشیو وبلاگ های قدیمی و فسیل شده است و نظر میدهد در صورتی که حرفی برای گفتن داشته باشد و تعداد خواننده و نظر هم برایش مهم نیست و آمارگیر هم ندارد؛ دوست دارم شما را به چالش حذف آمارگیر از صفحه مدیریت وبلاگ و خود وبلاگ، چک نکردن مدام آمارها و نشمردن تعداد نظرات و لایک ها و حضور و غیاب نکردن خوانندگان دعوت کنم. تا خودمان باشیم و فقط برای خودمان بنویسیم و اگر دیگرانی هم هستند مارا به خاطر همینی که هستیم دوست داشته باشند نه آنچه که دوست دارند باشیم و نیستیم.

پیش نوشت: موقع خواندن نظرات بعضی از دوستانم در پست قبل، احساس کردم کمی حرف همدیگر را نفهمیدیم. برای همین هم من تصمیم گرفتم این بار نظر شخصی ام را کامل تر و با جزییات بیشتر در قالب یک یادداشت بگویم. و منتظر بمانم تا هرکدام ازشما هم نظر خودش را زیر این یادداشت یا به صورت یک پست روی وبلاگش منتشر کند. یادمان نرود که ما روانشناس و جامعه شناس نیستیم و فقط نظر شخصی مان را میگوییم، قرار هم نیست دنیا را نجات دهیم. همین که گاهی خودمان را بریزیم روی دایره، همین که یاد بگیریم برای خودمان و با طرز فکر خودمان زندگی کنیم، همین که به کسی آسیب نرسانیم یک گوشه ماموریت رساندن دنیا به آخرش را گرفته ایم. پیشاپیش از اینکه ممکن است تعدد از من و از نظر من و من فکر میکنم موجب شود کمی حالتان بد شود معذرت میخواهم. شاید بهترین راه برای شخصی تر جلوه دادن دیدگاهم و نشان دادن اینکه قرار نیست حرف هایم را تحمیل کنم همین کلمات باشد.

با اینکه من از اقدام در شروع یک رابطه حرف زدم، جمله دختر و پسرش هم فرقی ندارد پاشنه گفتگو را چرخاند روی جنس دختر و ما را از اصل موضوع دور کرد. هرچند نگاه سنتی ما که بیشتر وقت ها یک سویه جنسیتی به خودش میگیرد سعی دارد همه چیز را از هم تفکیک کند، حتی جایی که لازم نیست. فکر میکنم اقدام کردن برای شروع یک رابطه یا فقط یک آشناتر شدن ساده نیاز به تفکیک جنسیتی نداشته باشد. چون بیشتر از آنکه به دختر و پسر بودن مربوط باشد بستگی به اعتماد به نفس و جرعت آدم ها در زدن حرف دلشان دارد. و اگر میخواهیم اعتماد به نفس و جسارت را هم از منظر جنسیتی نگاه کنیم باید بگویم خیلی بیشتر از آنکه به ذات ما ربط داشته باشد به تربیت ما مربوط است. تربیت شدن هم که علاوه بر نقش غیرقابل انکار خانواده و محیط در دگر تربیتی ما شامل یک بخش بزرگ درونی و خود تربیتی ست. اعم از میزان مطالعه، تجربه، زاویه دید و...

اما با همه این حرف ها چون دوستانم از دخترها و مشکلاتشان برای اقدام در شروع و بعضا ادامه رابطه گفته بودند میخواهم حرف هایم را در رابطه با جنس خودم ادامه بدهم. دخترهای زیادی هستند که با من درباره رابطه هایشان، عشق های ناکام و از دست رفته و حتی گاهی به دست نیاورده شان حرف میزنند و من میشنوم و میشنوم و میشنوم. بعد وقتی تنها میشوم مینشینم به تجزیه و تحلیل حرف هایشان و با خودم فکر میکنم ما دخترها چقدر همه چیز را سخت میگیریم. ما دخترها چرا حاضریم حصار تنهایی به دور خودمان بکشیم اما حرف دلمان را نزنیم؟ با اینکه نه قرار است به کسی آسیب بزنیم و نه کار اشتباهی کنیم. زندگی را به خودمان کوفت میکنیم تا مبادا سرزنش شویم و مورد خشم آدم هایی که سرعت تغییر دادن نظرشان به اندازه عوض کردن کانال های ماهواره از یوتل ست به هاتبرد است قرار نگیریم.

دوستی دارم که همیشه از تنهایی می نالد. از اینکه پسرهای مورد علاقه اش او را نمی بینند و او با این وضع محکوم است به تنهایی!. یکبار بین درددل هایش برایم از شخص مورد نظرش که از قضا دوستِ نزدیک من بود گفت. من ازش پرسیدم دوست دارد باهم آشنایشان کنم؟ گفت نه. اگر خودش بخواهد می آید سراغم! بهش گفتم اگر فکر میکند آن پسر علم غیب دارد که بفهمد همچین دختری توی دنیا وجود دارد که میخواهد باهاش آشنا شود، آن هم وقتی که تا به حال او را از نزدیک ندیده خیلی احمق است و دست از مسخره بازی بردارد و حالا چه عیبی دارد که من بگویم دوستی دارم که تنهاست و توهم که تنهایی، پس بیایید باهم آشنایتان کنم؟ و او گفت نه! و از غرور دخترانه اش(!) حرف زد، از اینکه تا بوده پسرها می افتادند دنبال دخترها! و بر عکس این کار ممکن است باعث شود  طرف یک وقت بگوید تو اخی! چون تو اول آمدی طرفم. حرف هایش به نظر من درست نبود. حالا چرا؟

چون من فکر میکنم هیچ اشکالی ندارد که اگر من به عنوان یک آدم که از قضا دختر هم هستم بخواهم فاعل باشم و به خودم حق انتخاب بدهم. چون من فکر میکنم اقدام کردن با شروع کردن یک رابطه، ادامه دادن و تصمیم برای تمام شدن یا نشدنش تفاوت زیادی دارد. و این جا همان جاییست که خیلی از ما دخترها به اشتباه فکر میکنیم اگر قرار است با کسی آشنا شویم باید از همان اول تکلیف روز عروسی و ماه عسل و محل تولد بچه هایمان را مشخص کنیم و همین طرز تفکر به شدت آینده نگر ما باعث میشود طرف مقابلمان پیش از انکه بخواهد بیاید به فکر فرار کردن بیفتد! و الا فکر نمیکنم پسرها از اینکه بهشان بگویی ببخشید دوست دارم باهم بیشتر حرف بزنیم احساس کنند با دختر بی ارزش و نامناسبی طرف هستند. به نظر من نتیجه اینکه یک رابطه به کجا ختم میشود نه به اینکه چه کسی آن را شروع میکند بلکه به طرز رفتار آدم ها در مرحله شروع و ادامه رابطه بستگی دارد. و این جاست که تحمیل کردن و احساس مالکیت و رفتار نامناسب ما زهر خودش را می ریزد و رابطه سقط میشود.

نظر من، فکر من و تجربه من این است؛ من فاعلم. وقتی کسی را دوست داشته باشم و احساس کنم با آشنایی بیشتر رابطه خوبی ساخته میشود خودم اقدام میکنم. حالا یا با نشان دادن خودم، یا با پیشنهاد برای حرف زدن. ربطی هم به غرور ندارد. چون غرور برایم کاربرد مهم تری دارد، غرور برای من جایی معنا پیدا میکند که میخواهم از حق خودم در جامعه دفاع کنم، وقتی که نباید اجازه بدهم کسی تحقیرم کند، وقتی که نباید اجازه بدهم جامعه من را قربانی جنسیتم کند، جایی که نباید اجازه بدهم با نگاه ابزاری و از روی ظاهرم انتخاب و قضاوت شوم از غرورم استفاده میکنم. من فکر میکنم اقدام کردن هیچ ربطی به اینکه دختر هستیم یا پسر ندارد. چرا که اگر طرف مقابلم آدمی باشد که ذهنیتش درحد "نگاه! دختره خودش رو به ما انداخت " باشد، همان بهتر که ما از سه کیلومتری هم رد نشویم و پرمان هم به پر هم نخورد. بنابراین فکر نمیکنم رفتن و گفتن ببخشید، نظرتان درباره اینکه باهم بیشتر حرف بزنیم چیست؟ یا میشود باهم آشناتر شویم منافاتی با قوانین طبیعت(!) و غرور داشته باشد. 

ضمنن بد نیست به این هم توجه داشته باشیم هر کاری در جهت عوض کردن این طرز فکر و شرایط برقراری رابطه عاطفی از سهم مردسالارانه جامعه کم خواهد کرد. چرا که وقتی پسری ببیند که دخترها دوست دارند برای خودشان انتخاب کنند و فاعل باشند و خودشان را برای گرفتن آنچه میخواهند محق بدانند کم کم یاد میگیرد طرز فکرش را عوض کند. و یادمان نرود که این اتفاق هرچقدر هم دور از ذهن و دشوار بیاید بازهم وظیفه ماست. چراکه در طول تاریخ اتفاقات زیادی افتاده که مردم هر دوره حتی خیالش را هم نمیکردند.

من درباره اقدام کردن حرف میزنم. چرا که گفتن از شروع و قرار گرفتن در یک رابطه میتواند به اندازه نجات دنیا از جنگ کار بزرگی باشد و من فکر میکنم شروع کردن از کارهای کوچک اقدام مناسب تریست.

تا نظر شما چه باشد!

پایان های خوش حق مسلم ما نیست. برای اتفاق افتادن شان باید کاری کنیم.

رابرت کورمیه، ترجمه رویا زندی بودی