کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

۲۶ مطلب با موضوع «قبل از مرگ خواندم، دیدم، شنیدم» ثبت شده است

خطر لو دادن فیلم وجود ندارد؛ بی نگرانی بخوانید:

عادت به نوشتن از سینما و فیلم ندارم. با اینکه یکی از نیکوترین کارها را معرفی و توصیه فیلم به دیگران می‌دانم. به نظرم فیلم دیدن یک عمل شخصیست. اینکه درباره یک فیلم چه نقد و نظری داری و چه انتظاری داشته‌ای و بعد از بلندشدن از روی صندلی چه فکری توی کله‌ات وول می‌خورده هم از همان احساس و روحیه و اتفاقات حول همان روزهایت نشات می‌گیرد. من هم که تقریبا نجات‌یافته یک طوفان روانی‌ام و از وقتی بیرون آمده‌ام هنوز گیج اتفاقات چندماه گذشته‌ام خودم را انداختم روی صندلی سینما تا فیلمی ببینم. قبلش هم از خودم قول گرفتم دست از سر خودم بردارم و این بار جای شنیدن قصه خودم به داستان بقیه گوش‌کنم. اما خب قصه زندگی آدم‌ها بی‌ربط بهم نیست و انگار اکثر گره‌ها از یک‌جا شروع می‌شوند.

بارها در سینما شاهد کاراکترهایی که به ته خط می‌رسند بوده‌ام؛ که از شدت درماندگی خودکشی می‌کنند، جایی را آتش می‌زنند، خانواده‌ای را ویران می‌کنند، دزدی و گروگانگیری و... یعنی می‌خواهم بگویم آدم های دیگر همیشه وقتی به ته خط می‌رسند می‌آیند می‌گویند؛ فریادمی‌زنند که ته خط، ایستگاه‌آخر و یک‌جنایت.. و ما شیون می‌کنیم و به فکر فرومی‌رویم و آخ‌و‌واخ که خدایا دنیا به آخر رسید و تو چرا ظهور نمی‌کنی؛ صبح هم بلند می‌شویم نان و پنیرمان را می‌زنیم توی چای شیرین و پیش به سوی کار. اما کمتر کسی پیدامی‌شود که همان لحظه شنیدن خبر یک جنایت بپرسد چطور این آدم به ته خط رسید؟ چرا به ته خط رسید؟ چه چیزهایی توی زندگیش بود که نمی‌شد درستشان کرد یا درست کردنشان دیگر برایش مهم نبود؟ دارم به این فکر می‌کنم درست همین لحظه که این ها را می‌نویسم چند نفر حالشان حال سوق داده‌شدن به ته خط است و چند نفر وقتی شما این‌ها را می‌خوانید فریاد می‌کشند بالاتر از سیاهی رنگی هست؟ و همه دنیا جوابشان می‌د‌هند که نه نه نه نه و... بوم. ما هم از سر لطف یک تیتر مینویسیم؛ ته خط..ایستگاه آخر و تمام.

اما خفه‌گی درست مثل اسمش لحظه لحظه رسیدن به ته خط را نشان می‌داد.تو میلی‌متر به میلی‌متر روی برف‌هایی که از آسمان پرتاب می‌شدند جابه‌جا می‌شدی و می‌رفتی و درست لحظه‌ای که خیال‌می‌کردی ته خط را پیداکرده‌ای و اینجا جاییست که باید ساختمان‌های فیلم فروبریزند، آدم‌ها بمیرند، همدیگر را بکشند، تیتراژ بالا بیاید، چمی‌دانم دنیا تمام‌شود، کارگردان برف‌ها را پارومی‌کرد و می‌گفت: «ببین این هم ته خط نبود. برو جلو. گول بخور. هشیار باش.» خفه‌گی داستان یک شبه به مرگ رسیدن نبود؛ که البته هیچ داستانی نیست و چون ما داستان‌ها را دست‌چین شده مولف و گوینده می‌بینیم و می‌خوانیم و می‌شنویم همیشه فکر‌می‌کنیم این آدم‌ها یک‌شبه به اینجا رسیدند. خفه‌گی قصه یک راه طولانیست از لحظه‌ای که حس‌کردی دیگر کاری از دست خودت برای خودت برنمی‌آید تا ثانیه‌ای که تصور‌می‌کنی از بی‌هوایی کارت تمام است. و دوباره شاید همین جا ته خط است... اما در کمال ناباوری هنوز نفس می‌کشی و ادامه می‌دهی و به این فکر می‌کنی که شاید اصلا ته خطی وجود ندارد و پایان دنیا هم یکجور شوخی‌ست و تازه بعد از آن است که بازی شروع می‌شود. اصلا شاید هم ته خط را ردکرده‌ای شاید بازهم گول کارگردان را خورده‌ای. شاید همان خط اول خط آخر بود و اصلا مگر فرقی هم می‌کند؟ چون آدم هر چقدر بیشتر می‌رود بیشتر می‌فهمد که انگار رسیدنی درکار نیست. تو داری درد می کشی و ذره ذره ته می‌کشی اما ماندن در این برف خطرناک است و برگشتن غیر‌ممکن و روبرو بی‌نهایت. بعد به خودت می‌آیی که هرجا تمامش‌کنی ته خط همان جاست.

پی نوشت: همه چیز فیلم خوب و به جا بود. از بازی ها و کارگردانی و طراحی صحنه و لباس و فیلم‌برداری گرفته تا نحوه نشستن بازیگرها. خوشم می‌آید از فیلمی که آدم‌ها را به شک می‌اندازد که این حرکت برای چی بود و حقیقت پنهان می‌شود طوری که انگار یک راز مگوست که من گاهی فکر میکنم کارگردان و نویسنده هم ادای دانای کل را در می‌آورند درحالی‌که خودشان هم در شروع و آخر شخصیت‌ها مانده‌اند.

پی نوشت‌تر: چون خیلی وقت بود هیجان و ابهام فیلمی که ندیده‌ام را تجربه نکرده‌بودم بیخیال خواندن نقد و دیدن آنونس و عکس های فیلم شدم. فقط یک نگاه انداختم ببینم بازیگرها کی هستند که از ترکیب نوید محمدزاده و النازشاکردوست خنده‌ام گرفت و راستش را بخواهید یک‌کمی هم دودل شدم. اما رفتم و از سکانس به سکانس بازی شاکردوست کیف کردم. شاکردوست با این انتخاب خوب و به‌جا و بازی روان و درخشان برای من از بازیگری که "اه اینم تو فیلم هس پس ارزش دیدن نداره" تبدیل شد به بازیگری که از الان منتظر فیلم بعدیش هستم و از همین جا قول می‌دهم دیگر به ترکیب بازیگرها نخندم!

پی نوشت‌ترین: می‌خواستم درباره بازی‌ها و اتفاقات و فضای فیلم بنویسیم که خب دست هایم از شرمندگی چشم‌های شمایی که تا آخرش خواندی خشک‌شد. برای همین زیادی حرف زدن هاست که دوست ندارم درباره فیلم‌ها بنویسم دیگر و به خدا قرارنبود روایتم این همه شخصی از آب در بیاید. من بازهم رفتم سینما و به قول کیارستمی مشغول دیدن قصه خودم شدم.

یکبار من در مورد جنسیت سخنرانی می‌کردم که یک مرد گفت: «چرا باید به عنوان یک زن این حرف‌ها را بزنی؟ چرا از منظر یک انسان این صحبت‌ها را نمی‌کنی؟»

این سوالها راهی‌ است برای خاموش‌کردن و به سکوت کشاندن تجربیات ویژه و خاص یک شخص. البته که در وهله اول من یک انسان هستم اما این‌ها تجربیات خاصی است که در دنیا برای من به عنوان یک زن در حال رخ دادن است، چرا که من یک زن هستم. اتفاق همین مرد همیشه به عنوان یک انسان سیاه‌پوست در مورد تجربیات و معضلاتش صحبت می‌کند. و احتمالا من هم در این شرایط باید از او می‌پرسیدم چرا نباید تجربیاتت را به عنوان یک مرد و اصلا یک بشر مطرح کنی؟ چرا به عنوان یک سیاه‌پوست بحث می‌کنی؟

چیماماندا انگوزی آدیشی

ما خیانت بزرگی در حق پسرانمان می‌کنیم. ما انسانیت را در پسرها سرکوب می‌کنیم. ما مردسالاری را به روش‌هایی خیلی کوته فکرانه برایشان معنا می‌کنیم. مردسالاری یک قفس محکم و کوچک‌است و ما پسرها را در این قفس نگه‌می‌داریم. ما به پسرها یادمی‌دهیم که از ترس، از ضعف و از آسیب‌پذیری هراسان و گریزان باشند. به آنها یاد‌می‌دهیم که بر چهره حقیقی خودشان نقاب بزنند چرا که باید مردان خشن و سفت و سختی باشند.

هنوز هم از پسر انتظار می‌رود که برای اثبات مردانگی صورت حسابها را پرداخت کند. چه می‌شد اگر دختر و پسر جوری بزرگ می شدند که مردانگی و پول را باهم قاطی نمی‌کردند. چه می‌ شد اگر به جای رفتار و کلماتی مثل پسرها باید پرداخت کنند می‌توانستیم از «هر کسی که پول بیشتری دارد باید پرداخت کند» استفاده کنیم؟

ما همه باید فمنیست باشیم - چیماماندا انگوزی آدیشی

البته به عقیده این بنده حقیر اونی که پول بیشتری داره که گناه نکرده صورت حساب‌ها رو پرداخت کنه. دونگی عادلانه‌تره!

چیماماندا درباره دوست های زن امریکاییش که سعی می‌کنند مسیر شغلیشان با مهربانی و لطافت پیش ببرند یا همکارانشان از آنها انتظار دارند که سهل‌گیر باشند و زنانه‌تر رفتارکنند مینویسد:

چیزی که نظر من را جلب کرده‌است این است که چطور آنها به این دوست‌ داشته‌ شدن گردن می‌نهند. چطور به این باور رسیده‌اند که دوست‌داشتنی بودن آنها آنقدر مهم است و این ویژگی دوست‌داشتنی یک ویژگی خاص و منحصربه‌فرد است و این ویژگی نمی‌تواند گاهی با خشم و عصبانیت و یا مخالفت  همراه باشد.

از روزی که بشر شروع به زندگی بر روی زمین کرد در حقیقت، قدرت فیزیکی مهمترین ویژگی برای بقا محسوب می‌شد. فردی که از نظر فیزیکی قوی‌تر بود، احتمال بیشتری داشت که رهبر شود و مردان به طور کلی از نظر فیزیکی قویی‌تر هستند (البته استثناهای زیادی هم وجود دارد).

امروزه ما در دنیای مملو از تفاوت ها زندگی میکنیم. کسی که صلاحیت و شایستگی رهبری را دارد الزاماً شخصی نیست که قدرت فیزیکی بالایی دارد. آن شخص باید باهوش‌تر، باسوادتر، خلاق‌تر و مبتکرتر باشد و برای این ویژگی ها احتیاج به هیچ هورمونی نیست!

چیماماندا انگوزی آدیشی

اگر ما کاری را بارها و بارها انجام بدهیم آن کار تبدیل به اتفاقی معمولی خواهدشد. اگر ما چیزی را بارها و بارها به چشم ببینیم آن چیز برایمان طبیعی جلوه خواهدکرد. اگر فقط پسرها مبصر شوند‌، از آن به بعد همه ما حتی به طور ناخودآگاه فکرمی‌کنیم که مبصر کلاس باید همیشه یک پسر باشد.

چیماماندا انگوزی آدیشی

برای خودم و دیگران مثل خودم:

وقتی از انفجار توی فرانسه ناراحت شدی و چیزی نوشتی به معنای این نیست که از کشته شدن فلسطینی ها ناراحت نیستی

وقتی به حادثه پلاسکو واکنش نشون میدی به معنای این نیست که به گردوخاک خوزستان یا سیل سیستان و بلوچستان معترض نیستی

وقتی میگی زن ها میتونن رییس جمهور باشن به معنای این نیست که مردها نباید باشن

وقتی به تجاوز به زنها معترضی معناش این نیست که از آزارجنسی مردها خوشحال میشی

باید بفهمی و درک کنی که قرار نیست هر کدوم از تفکراتت ناقض دیگری باشه. قرار نیست با داشتن حقوق برابر حقوق دیگران رو زیر پا بگذاری؛ که تو کسی هستی که توی صف سرجای خودت می ایستی و هیچوقت نشده بخاطر جمله مسخره خانم ها مقدم ترند خودتو توی آسانسور یا صندلی اتوبوس یا صف نانوایی بچپونی. پس آروم باش و جای محکوم کردن خودت به ضد مرد بودن از کلیشه های ذهنیت فاصله بگیر و رهاتر باش. تا بتونی بهتر بفهمی و عمیق تر یاد بگیری.

به هر حال تا زمانی که فمنیسم امری ضد آفریقایی بود، من تصمیم گرفتم که خودم را یک فمنیست آفریقایی شاد بنامم. دوست عزیزی به من گفت کسی که خودش را فمنیست می نامد در واقع از مردها بیزار است. بنابراین تصمیم‌گرفتم از آن به بعد یک فمنیست آفریقایی شاد باشم که از مردان بیزار نیست و برق لب می‌زند و کفش پاشنه‌بلند می‌پوشد، آن هم فقط به خاطر دل خودش. 

چیماماندا انگوزی آدیشی

نمیدانم چرا هنوز در بعضی مخیله‌ها نمی گنجد که عقیده حقوق برابر برای زن ‌ها و مردها چیزی جدا از رنگ مو و چاقی و لاغری ست. وقتی می‌گویی فمنیست هستی بعضی‌ها بدون اینکه بدانند فمنیسم چیست و چه می خواهد؛ لبشان را گاز می‌گیرند و ازت میخواهند ادامه‌ندهی و به چرندیاتت فکرکنی. چون در ذهن آنها فمنیست یک زن سیبیلوی زشت و بدترکیب است که چون نمی تواند شوهر داشته‌باشد از مردها متنفر است و مدام در حال تحقیر آن‌ها و گیردادن به زن‌های زیباتر از خودش است. 

به یاد دارم که بحث‌کردیم و بحث‌کردیم و ناگهان اکولوما به من نگاهی کرد و گفت: «تو می‌دانی که یک فمنیست هستی؟»

این جمله او نشان دهنده تعریف و تمجید نبود و این موضوع را من از لحن او فهمیدم؛ لحنی مانند زمانی که کسی به تو بگوید: «تو طرفدار تروریسم هستی.»

ما همه باید فمنیست باشیم - چیماماندا انگوزی آدیشی

مثل آن روز که مرده توی خیابان به زنه گفت فمنیست کثیف و زن برگشت و با خشم فریاد زد من شاید کثیف باشم اما فمنیست نیستم!

پنج سالم بود که قلبش ایستاد. خیلی‌وقت بود که مواد مصرف می‌کرد و اگر از من بپرسی، قلبش خیلی قبل از مردن، از کار و از عشق‌ورزیدن افتاده‌بود. عکسش را همراه با یک رنگین‌کمان کشیدم؛ رنگین‌کمانی که ازش دور بود و باید به طرفش می‌رفت. زیر عکسش فقط نوشتم، مامان، تاریخ نگذاشتم. از رحمت خدا و عشق چیزی ننوشتم. فقط مامان.

زیر نور ماه شیشه‌ای/ ژاکلین وودسون

ترجمه کیوان عبیدی آشتیانی / نشرافق

بانویم گفت: «تا زنده‌ای سنگ‌های محکمی کنارت داری: نوشته‌هایت، دوست‌هایت و خانواده‌ات.»

- هر آدمی چندتا سنگ می‌تواند داشته‌باشد؟

بانویم دستش را روی پایم گذاشت، صورتش را به سوی آب گرفت و لبخندی‌زد، بافته‌ی بلند موهایش، پشتش قرارگرفت.

گفت: «اگر خوش‌شانس باشی همان تعداد که لازم‌ داری.»

سنگ‌های محکمی همچون نوشته‌ها، نوشته‌ها، نوشته‌ها... نوشته‌ها