کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

۲۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

نظرتان راجع به قهر کردن چیست؟

چرا آدم ها باهم قهر می‌کنند؟ می‌خواهند خودشان را لوس کنند؟ ناز می‌کنند؟ عصبانی اند یا چی؟ آیا قهر یک حربه است؟

آدم های قهر قهرو چطور به نظر می‌رسند؟

چه مشکلاتی با قهر حل می‌شود؟ 

راه بهتری به جز قهر کردن نیست؟ هست؟ پس چرا ازش استفاده نمی‌کنیم؟

و..

پی نوشت: می‌دانید که نظرتان بسیار مهم است. دوست دارم برایم حرف بزنید. حتی شما که رهگذرید و هیچ کجا و هیچوقت کامنت نمیگذارید. آخر سر خودم هم نظرم را می‌نویسم.

یکی از دلایل دیگه ای که من رو عاشق درس های محاسباتی و پیچیده  می‌کنه رهاییست. یه وقتایی به خودم میام. میببنم دو ساعت و نیمه دارم انتگرال می‌گیرم و به هیچی هم فکر نمی‌کنم :)

ریسک کردن هیجان انگیزه. 

اما توی زمان نامناسب احمقانست!

دنیا به تو فرصت این را نمی‌دهد که همه کارهایی که دوست داری را انجام بدی‌. نه حتی نیمی را. نه شاید یک چهارم. اما اگر توانستی یک هشتمش را انجام بده. کاچی به از هیچی. البته مگر اینکه بخواهی در دسته آدم های مزخرف قرار بگیری. صفر و صدی ها را می‌گویم.

یک قسمتی از زنانگی در من مرده. بعد خشک شده. کنده شده. احتمالا وقتی داشتم از خیابان رد می‌شدم افتاده روی آسفالت و چسبیده به لاستیک ماشین های در حال حرکت...

یک قسمت از زنانگی من، که می‌گویند قسمت مهمی هم هست از من کنده شده. مثل اینکه خیلی وقت است. چون جای خالیش بهم جوش خورده. ردی از نبودن که خیلی هست...

یک قسمت از زنانگی ام از من کنده شده و من به هیچ کجایم نیست. اما دیگران به همه جایشان هست و هی انگشت اشاره شان را روی زخمش می‌کشند ‌و بعضا فشار می‌دهند و من دلم می‌خواهد آگهی بدهم به روزنامه ها و دنبال کسی بگردم که یک چیزی ببندد دور آن قسمت. نگاه وارفته ام را بیندازد توی چشم هایش و بگوید که برایش مهم نیست و کلی جای خالی توی این دنیا هست که خالیست و خالی بودنشان هم کسی را نکشته.

بهش گفتم با تنبل درونت نجنگ!

گفتم میدونی چرا میگم نجنگ؟

گفت چی؟ لج میکنه؟

گفتم اون که به یه ورت!

گفتم جنگ آدمارو عصبی و عقده ای و شاکی می‌کنه...

دنبال عصر می‌گردم. ترجیحاَ پاییزی و خیس!

آن روز که توی وبلاگ گاو صندوق حرف هایم خواندم که دو دقیقه می‌تواند زندگی آدم را از این رو به آن رو کند پیش خودم گفتم آره راست می‌گوید. اما هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم که ۲۴ ساعت بعد زندگی یک نفر نه. زندگی یک خانواده با یک جمله به باد برود... هیچ وقت...

برایم دعا کنید. اگر دلتان خواست...


شروع بازی با بچه های فامیل به انتخاب خودتان و تمام شدنش به زمان مرگتان بستگی دارد! 

از ما گفتن. از شمام نشنفتن!

من که نمی‌خواستم تا به خانه می‌رسی جای بالش‌و پتو احوال من را بپرسی. من که نمی‌خواستم هر چند وقت یکبار پشت در اتاق همیشه بسته ام ضرب بگیری که شام برویم بیرون؟. من که نمی‌خواستم آمار سینماهای شهر را داشته باشی‌ تا هر وقت فیلم‌های مورد علاقه‌ام را آورد، دو تا بلیط ردیف هشتم بهم بدهی و بگویی با هرکی دوست‌داشتی برو. یا وقتی کوه پیراهن‌های آبی و سفیدت را اتو می‌کنم جای زود! زود! بگویی "دمت گرم نوتلای دو هفتت با من". من که نمی‌خواستم اگر توی خیابان پایم پیچ خورد و افتادم زمین جای هوار کردنِ حواست کجاست؟ دستم را بگیری و بلندم کنی.من که نمیخواستم طول هفته را بخاطر من آب معدنی بخوری. بطری ها را برایم بیاوری و بگویی "دیگه گلدون درست نمی‌کنی؟ برای بالکن اتاقم میخوام". من که نمی‌خواستم یک عکس نصفه و نیمه هم از خواهرت در حال پریدن یا خمیازه کشیدن بین آن همه دختر توی موبایلت داشته باشی. یا اگر تولدم با یکیشان یکی شد جای او برای من کادو بخری یا حتی توی لیست کارهای روزانه‌ات اسمی از من بوده باشد. که ماست‌لیوانی، شیرکاکائوی غلیظ، پاک کن بلوطی و صدای لانا دل ری من را به خاطرت بیاورد.

من فقط دوست‌داشتم چشم هایم را ببندم و خیال‌کنم وقتی پشت چراغ قرمز داد می‌زدی"کمربندتو ببند" واسه این باشد که ته دلت یکخورده از نبودنم لرزیده. وگرنه چه کارت دارم؟ تو نگران پلیس و جریمه باش!