کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

۱۶ مطلب با موضوع «چلاندنی ها» ثبت شده است

دنبال یک دلیل برای دوست‌نداشتن بچه‌ها می‌گردم و هیچ‌ دلیلی وجودندارد.

برعکس آدم بزرگ‌ها.

بعد از یک سخنرانی مبسوط در باب اینکه چرا نباید در آپارتمان بدوییم و هوار بکشیم، سرم را برگرداندم تا پاسخ یکی از حضار را بدهم که خودم را پرت‌شده روی کاناپه و در حال خون‌ریزی داخلی دیدم و یک موجود خپل با عینک مربعی آبی روی شکمم نشسته بود که از فرط شادی کیسه صفرایش هم قهقهه می‌زد. بهش گفتم: «گااااو... گااااو آبی! نمی‌گی شکمم پاره‌ میشه، دل و روده‌م می‌ریزه بیرون؟» خودش را انداخت روی شکمم و گفت: «بعدش چی میشه دیگه؟» گفتم: «هیچی دیگه میمیرم!» محکم کوبید روی شکمم و گفت: «نع! اگه بمیری من خودمو بندازم روی کی؟»

- اینا هم باغچشون قُربه داره!

+ منظورت گربه س؟

- قربه دیگه.

+ گربه!

- قربه!

+ گرررربه!

- قرررربه!

+ بگو گل

- گل

+ بگو گرگ

- گرگ

+ بگو گربه

- قربه!

+ گگگگ ربه!

یه نفس عمیق میکشد، به قُربه توی باغچه نگاه میکند و میگوید- پیشی اصن!

روح بودن یک فرصت استثنایی بود که من به محض به دنیا آمدن از دستش دادم. دست خودم نبود والا به احتمال ۹۸درصد همان روزی که قراربود در این جسم دمیده شوم دکمه انصراف را فشار می‌دادم و خدا را بالاخره با هر ضرب و زوری که شده راضی می‌کردم که بگذارد همان نامرئی‌گونه به زمین یا هرکجای دیگری که عیش‌گاه بقیه ارواح بود بروم. حالا هر چقدر سنم بیشتر می‌شود مطمئن‌‌تر می‌شوم که نامرئی بودن بیشتر به کارم می‌آید. لذتی که در نگاه کردن و گوش‌دادن به غریبه‌ها و تماشای رابطه‌شان با دیگران هست در هیچ‌چیز دیگری نیست. 

مرد که بعدا فهمیدم پدر دختربچه چهار، پنج ساله است بعد از چند دقیقه که با دوست‌هایش درباره کار و بارشان حرف زدند، سه تا بچه ای که ازشان خواسته بود منتظر بمانند تا بحث و جدال آدم گنده‌ها تمام شود را با یک اشاره به سمت خودش کشاند و با لحن جذابی رو بهشان گفت "خب، من سرتاپا گوشم. امر بفرمایید." دخترکش یک قدم از بقیه جلوتر اومد و گفت "من و احسان و نازی میخواستیم برای سلین و اکبر و میترا خواهر و برادر پیدا کنیم که بعدش..." یکی از مردها پرید توی حرف دختربچه‌ و گفت "سلین و اکبر و میترا؟" دخترک دست به سینه رو بهش گفت "جوجه‌هامون دیگه" جمع یک خنده ریزی کرد، اما پدر با جدیت از دخترش خواست که ادامه بدهد. دختر گفت "واسه اینم سه تا تخم مرغ از تو یخچال مامان برداشتیم بردیم گذاشتیم زیر گربه سیاهه که دم نداره" یکی از توی جمعیت گفت "تخم مرغو گذاشتین زیر گربه؟ مگه مرغه؟" احسان که ظاهرا پنج، شش ساله بود رو بهش گفت "نه مرغ نیس، اما مامان که هست من خودم دیدم که اون روز تو پارکینگ نازی اینا داشت بچه‌هاشو شیر می‌داد.. بعدشم تو مهدکودک بهمون گفتن اگه یه مامان رو تخما بخوابه اونا جوجه میشن" آدم گنده‌ها دوباره خندیدند و حرف‌هایی زدن که به نظر خودشان خیلی کول و بامزه می‌آمد. اما پدر دختر موفرفری دست به سینه و انگار که مهمترین مسئله دنیا جلوی رویش قرارگرفته شده باشد رو به بچه‌ها گفت "خب حالا چه اتفاقی افتاده؟" دخترش جلوتر رفت و گفت "بابا موقعی که رفتیم سراغ تخم مرغا همشون شکسته بودن، یکی هم داخلشون رو خالی کرده بود، هیچی توش نبود" بعد با بغض ادامه داد "مامانشونم پیششون نبود" یکی دیگه از مردها گفت "خب معلومه گربه هه خورده دیگه" نازی که تا آن لحظه خیلی ساکت و آروم یک گوشه وایساده بود برگشت و گفت "نههه چونکه گربه فقط گوشت و شیر میخوره" (تمام ر ها را هم ل تلفظ می‌کرد) احسان و دخترک هم در تایید حرف‌های نازی دست‌ها و سرهایشان را تکان دادند. پدر دست دخترش را گرفت و گفت "پرناز جون گربه تخم مرغم میخوره" پرناز گفت "نه نمیخوره که" بابا گفت "چرا گربه همه چیز میخوره.. هرچی بذاری جلوش میخوره" پرناز با سماجت منکر لذیذ بودن تخم مرغ برای گربه سیاهه که دم نداشت شد و برای پدرش توضیح داد که مامان ها بچه‌هایشان را نمی‌خورند. این لحظه احساس کردم دارم یکی از طلایی‌ترین رصدهای زندگی‌ام را می‌کنم. دیدم پدر نه می‌خواست دل بچه‌ها را بشکند، نه توی آن جمع بهشان بفهماند حرف‌هایشان منطقی نیست و نه می‌دانست چطور برایشان توضیح بدهد گربه‌ای که این‌همه پروبالش دادند و دوستش داشتند تخم‌مرغ خودی و غیرخودی سرش نمی‌شود. من هم کمی آن‌طرف تر بی‌توجه به چرخش صدوچند درجه ای ام روی نیمکت، طوری به لب‌های مرد چشم دوخته بودم که انگار حرف‌هایش قرار بود سرنوشت همه مان را مشخص کند. این لحظه احسان رو به دوست‌هایش گفت "شاید اشتباهی خورده، من خودم دیدم یه بار داشت اشتباهی کباب می‌خورد" بعد شانه‌هایش را بالا انداخت و آهسته گفت "شاید خورده" نازی که انگار یک چیزی یادش افتاده باشد یک دفعه فریاد کشید "وای نکنه اکبر و میترارو هم بخوره" هر سه تایشان خیلی سریع به سمت کوچه و احتمالا خانه‌هایشان دویدند و از پارک محلی کوچکی که بین دوتا کوچه و محاط به دوتا ساختمان بلند ساخته شده‌بود خارج شدند.

مردها باهم شوخی یدی می‌کردند و قهقهه می‌زدند. پدر پرناز که هنوز توی فکر و خیال پرونده بسته نشده بود سرش را چرخاند سمت من و انگار همدلی پیداکرده باشد دست‌هایش را نمیدونم والا طور توی هوا تکان داد و زیرلبی چیزهایی گفت. لابد چیزهایی که همان لحظه از ذهنش رد شده بود. همانطور که از ذهن من گذشت که کاش واقعا نامرئی بودم و چند روزی را با این مرد و دخترش سر می‌کردم تا بفهمم سرنوشت گربه سیاهه دم نداره و اکبر و رفقا چه می‌شود.

ایستاده بودیم بالای کوه. یک مشت آدم گنده در حال دلقک بازی. دو تا آدم کوچولو از لای پاهای امیر که داشت با چشم هایش بخاطر شوخی های خرکی با این و آن برایم خط ‌ونشان می‌کشید، خودشان را رساندند به دست های یخ زده من. یکیشان که کلاهش را تا قوس دماغش کشیده بود و کله اش را بالا گرفته بود تا من را ببیند گفت «سلام. من بت منم!»

اون یکی گفت «منم اسپایدرم!» 

خواستم بگویم اگر نمی‌گفتید خیال می‌کردم اسب آبی ای، شترمرغی، خر شرکی چیزی باشید. اما خب نگفتم. خم شدم. دست هام را بردم جلو و گفتم «خوشبختم. منم جادوگر شهر اُزم.»

قیافه امیر از آن دوتا چلاندنی تر شده بود.


شروع بازی با بچه های فامیل به انتخاب خودتان و تمام شدنش به زمان مرگتان بستگی دارد! 

از ما گفتن. از شمام نشنفتن!

عاشق کارش است. عاشق این است که پنج ساعت پشت سرهم درس بدهد و همه چیز را از اول تا آخر بگوید و دست آخر اگر کسی نفهمید بازهم بگوید. هیچوقت خسته نیست. لبخند می‌زند که بگوید عاشق است و عاشق هیچوقت خسته نمی‌شود. یکبار گفت: "اگر امروز هی بگین خسته این. حوصله ندارین و سستی کنین و بخوابین. یه روزی بیدار می‌شین و دلتون میخواد خسته نباشید. اما دیگه نمیشه. دیگه هیچکسی نیست که باهاش چای بخورین یا به درسی که می‌دین گوش کنه".

یکی از بچه ها دادزد دکتر میم خسته نباشید. میم دست کشید به ریشش و گفت:" همه فهمیدن؟" بعد گفت: "پس یه دورِ دیگه توپ مرور می‌کنیم. من که خسته نیستم؟ کی خستست؟ تو؟ تو که از اول تا آخر خواب بودی دخترم!" تخته را پاک کرد و از سر نوشت.

نباید دوستش داشته باشم؟ همیشه با حوصله من.

اولی- واااای سگ! من از سگ می‌ترسم. الان می‌خورمون!

دومی- نترس! اگه بیاد چنان می‌زنمش که صدا سگ بده...

طول به طول هم دراز کشیده بودیم وسط پذیرایی و یک مستند کسل کننده و رخوت انگیز درباره لاک پشت ها می‌دیدیم. با چاشنی خمیازه های پیازی سالاد ظهر! 

ناغافل پرسیدم: "تو حرف های لاک پشتارو می‌فهمی؟"

بی حوصله گفت: "مگه لاک پشتا حرف می‌زنن؟"

گفتم: "اگه بزنن. تو زبونشونو می‌فهمی؟ اصلاَ تاحالا با یه لاک پشت حرف زدی؟"

گفت: "نه! که چی بشه؟"

گفتم: "همم... آخه میگن بچه ها زبون حیوونارو میفهمن!"

گفت: "چرت و پرته بابا!"

انگار دید سکوتم خیلی مرگبار است. چرخید سمتم و گفت: " این چیزا فقط مال تو کارتوناست. با واقعیت مواجه شو!"

خواستم بگویم نه نیست. من می‌فهمیدم. هنوزهم گاهی تمرین می‌کنم که زبانشان یادم نرود. که خب‌. نگفتم...

#چلاندنی واقعیت گرا

هی می گفت "مینا اون و بده من، مینا اینکارو واسم کن، مینا من آب می خوام،مینا..." دست آخر رفت نشست روی مبل. مینا انگشتش رو برد بالا و روبهش گفت "ببین جوجه اسم من نیناس، نه مینا! نینا! نی نا!نِ، نِ!" چلاندنی دست به سینه نشست و چندبار تند تند مژه زد و گفت "من نِ نمیتونم بگم! تو مینایی، مییییینا!"

#چلاندنی ها