کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

تا نشستم گفت شیشه را بده پایین بوی عطر اذیتم می‌کند. شیشه را دادم پایین و سکوت کردم. چند دقیقه بعد با موهایی سالسا کنان و گوشی نیمه کر گفتم میشه بدم بالا؟ به خدا این سزای کسی که عطر زده نیست. هیچی نگفت. چند دقیقه بعد یک آبنبات گذاشت روی کیفم. 

می‌خواستم بگویم می‌توانستیم دهان هم را سرویس کنیم اما ترجیح دادیم با اینکه اولین و آخرین دیدارمان است ساده بگیریم و آدم باشیم.

این دخترهای کثیف حوصله‌ام را سر برده‌اند. دیروز می‌خواستم قابلمه‌هایشان را بیندازم توی سطل آشغال تا بفهمند وقتی نمی‌خواهند حالا حالاها ظرف بشویند نباید با قابلمه ته گرفته و کاسه بشقاب خورشتی و کوهی از قاشق و لیوان سینک را اشغال کنند. یک آشپزخانه دو سینکه و یک راهروی ده اتاقه و هر اتاق پنج نفر و این انتظار زیادی است که آشغال‌های خشکشان را جای سبد ظرفشویی در سه تا سطل آشغالی که فقط یک کمر چرخاندن باهاشان فاصله دارد بیندازند؟ لابد است چون وقتی بهشان می‌گویی کونشان را می‌کنند و تند تند پیاز و گوجه خرد می‌کنند. 

این حجم گوه و کثافتی که از آشپزخانه و حمام و دستشویی این خوابگاه کوفتی بالا می‌رود به من می‌گوید اولاً این دخترها به خودشان اهمیت نمی‌دهند. ثانیاً از کسی که خودش برای خودش مهم نیست انتظار اهمیت دادن به دیگران نباید داشت. شما به گذاشتن قابلمه کنار سطل آشغال ادامه بده.