کازیوه

یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره ۳۴۶

خیلی وقت بود که انقدر برای زندگیم شوق نداشتم. نه! شوق کلمه مناسبی نیست... عطش! کارم از ذوق کردن و شوق داشتن برای اتفاقات ریز و جزییات قشنگ زندگی گذشته. برای نیم ساعت بعد عطش دارم. برای اینکه هفته دیگه بشه و جدول زمان بندی این هفته رو نگاه کنم عطش دارم. برای گوش دادن به پادکست موقع دویدن دور حیاط خوابگاه و بعدش دراز کشیدن روی نیمکت و شمردن ستاره های سقف حیاط، برای تشکرهای شبانه از خودم و شمردن کارهای خوبی که اون روز انجام دادن و بخشیدن اشتباهاتم. برای لحظه هایی که گم می شم تو مسیر رفتن پشت میزم و سر از تختخواب درمیارم و بلند شدن دوباره از جام، برای صبحانه‌هایی که به خاطر قرصم می‌خورم که روزم رو پر انرژی و در آرامش و سالم رقم بزنم، عطش دارم. برای تلاش ثمر بخشی که برای گذاشتن، رها کردن و شروع کردن و به سرانجام رسوندن می‌کنم. برای بیرون کشیدن خودم از چاله‌های سیاه ذهنم، پاره کردن رشته خیال‌ها و پرت شدن پشت کامپیوترم و تق تق کوبیدن روی کیبورد عطش دارم. 

برای لحظه‌هایی که سرم رو می‌چسبونم به شیشه ماشین و با دیدن آسمون از لذتی که می‌برم و برام باور کردنی نیست، برای همون لحظه‌ای که زیر لب می‌شمارم شادی، حس خوب، رنگ، ذوق، لذت، هیجان، جزییات و از اینکه می‌تونم با همه وجود همه رو درک کنم و از سلامتیم کیف کنم... برای همه چیزها عطش دارم.

  • ۱۳ خوشمان آمد
  • ۲ حرفی بزن
    • کازی وه
    • سه شنبه ۸ آبان ۹۷

    حربه تعریف کردن

    دیروز رییس عزیزم کلی قربان صدقه دست و پای بلورینم رفت که ایول چقدر تو خفنی و چقدر از خودت و کارت راضیم و واقعا کارمند خوبی هستی! ما هم خرکیف شدیم، کلی انرژی جذب کردیم و ۲ برابر حد معمول کار کردیم. امروز آمد و گفت چیزه! یادته گفتم میخوام این ماه برم سفر؟ نظرت چیه همه کارها رو بسپارم به تو و برم؟ میتونی دیگه؟ آره بابا! خدافظ!

  • ۵ خوشمان آمد
  • ۳ حرفی بزن
    • کازی وه
    • سه شنبه ۱ آبان ۹۷

    عوضش امنیت داریم

    امنیت یعنی اینکه تمام کوچه تاریک را تا ماشین با دست‌های پر از پلاستیک بدوی و توی ذهنت سناریوهایی را مرور کنی که در آن متجاوزی دختری را خفت می‌کند و دختر هر چقدر داد می‌زند کسی به دادش نمی‌رسد. در بهترین حالت ماشین را می‌دزدد و در بدترین حالت دختر را در ماشینش می‌اندازد و... 

    خدا رو شکر که به ماشین می‌رسی، خودت را می‌اندازی تو و در را از دست فکر و خیال‌هایت قفل می‌کنی. صدبار قفل می‌کنی.

  • ۱۲ خوشمان آمد
    • کازی وه
    • شنبه ۲۸ مهر ۹۷

    دزد نقاب‌ها

    بعضی‌ها می‌گویند که نقاب کلا چیز خوبی نیست. چون یک سری از آدم‌ها با زدن نقاب مثلا خوبی و خیرخواهی از پشت خنجر می‌زنند. من می‌گویم که نقاب هم مثل بقیه ابزارها کاربرد مفید و مضر دارد. کاربرد مضرش را که همه می‌دانیم. اما مفید مثل وقت‌هایی که بی‌حوصله‌ایم، خشمگینیم، نگرانیم، حالمان بد است، رازی برای پنهان کردن داریم اما نمی‌خواهیم دیگران بفهمند. نمی‌خواهیم نگرانشان کنیم یا سوال پیچ شویم یا می‌خواهیم تنها باشیم. این جور وقت‌ها نقاب یک پناهگاه است. نقابت را می‌زنی و کنار خانواده‌ات پفک می‌خوری و با یک فیلم کمدی قاه قاه می‌خندی در حالیکه رابطه‌ات در محل کار با همکارانت افتضاح است. با دوست پسرت شام می‌خورید، حرف می‌زنید و می‌خندید اما نگرانی پروژه بعدی دارد تو را قورت می‌دهد.

    اما وقتی افسرده‌ای بی‌نقاب و بی‌پناهگاهی. یک نفر پشت گوشت زمزمه می‌کند که این خود واقعیت هستی. مضطرب، غمگین، درمانده، خشمگین، ناتوان و نابلد. پشت چی می‌خواهی پنهانش کنی؟ تو تا ابد همینی! خب ما هم آدمیم. باور می‌کنیم. علی‌رغم آگاهی باور می‌کنیم. من می‌دانستم اما انکار می‌کردم. دیشب بعد از اینکه به گارسون گفتم انقدر نیاید سر میزمان از خودم پرسیدم چرا من بلد نیستم مثل بقیه دوستام با اینکه از حضورش ناراحت شدم خوش بگذرانم و این قضیه را دستمایه خنده کنم؟ تمام مدتی که شام خوردیم، گفتیم، کیک خوردیم من به این فکر می‌کردم که نقاب‌هایم کجا رفتند؟ مگر نمی‌گفتند وقتی نقاب‌هایت را بزنی تبدیل به آدم دیگری می‌شوی؟ من نقاب‌هایم را می‌خواستم و افسردگی نمی‌گذاشت حالت دیگری به جز یبوست به خودم بگیرم. ساعت ۱۱ شب دوست‌هایم توی خیابان قهقه می‌زدند و مسخره بازی می‌کردند و من دست در جیب نگاهشان می‌کردم. یعنی آن‌ها غمگین نبودند؟ مشکل نداشتند؟ درگیری ذهنی نداشتند؟ داشتند اما نقاب‌هایشان دزدیده نشده بود. نقاب‌هایشان توی جیبشان بود. هر وقت که اراده می‌کردند نقاب را می‌زدند و تبدیل به آدمی می‌شدند که می‌تواند بدون فکر کردن به چیزهایی که در لحظه حضور ندارد لذت ببرد.

    روانکاو جدیدم سعی می‌کند به من بفهماند که یک انسان نرمالم. هر جلسه خدا سعی می‌کند بکند توی کله‌ام که تو فقط میزان هیجاناتت بالاتر است. مثل کسی که فشار خون دارد، چربی خون دارد، کمبود آهن دارد. بیماری تو از آن‌ها مهلک‌تر نیست فقط جنبه‌های بیشتری از زندگیت را درگیر می‌کند. هر وقت که یک استدلال جدید می‌افتت به جانت بنشین بنویس و از شرش خلاص شو تا از شر خودت در امان بمانی. 

  • ۸ خوشمان آمد
    • کازی وه
    • شنبه ۲۱ مهر ۹۷

    یک دقیقه خیال

    شاید یه روزی هم یه خونه خریدم. تو یه شهر آبی، آفتابی و خوش آب و هوا. خونه‌ای با پنجره‌های بزرگ و بالکنی بزرگ‌تر. روزهای تعطیل تمام درها رو باز میذارم، دراز میکشم کف خونه و پاهامو میزنم به پنجره‌های داغ و از گرمیشون چشمام گرم میشه. یک چرت لذید و معرکه!

  • ۷ خوشمان آمد
  • ۱ حرفی بزن
    • کازی وه
    • شنبه ۱۴ مهر ۹۷

    خب خودت نخواستی ازم!

    ماچولند یه سری استوری گذاشته راجع به بار روانی و اینکه ما زن‌ها تربیت می‌شیم تا برنامه‌ریزی و مدیریت امور خانواده رو تمام و کمال به عهده بگیریم و وقتی شیرازه امور از دستمون در میره مردها (این قضیه رو از زاویه پارتنرها مطرح میکنه فقط) میان میگن چرا به من نگفتی؟ چرا از من کمک نگرفتی؟

    من فکر می‌کنم یه مواردی مثل مسئولیت پذیری و شیوه نگرش به همکاری و زندگی گروهی خیلی تو این قضیه موثرن. من وقتی لباسا رو میذارم تو لباسشویی میدونم بعدش باید پهنشون کنم و وقتی خشک شدن، تا کنم بذارم سر جاشون. اما وقتی به کسی میگم (مثلا بابا یا خواهرم) لباس‌ها رو بذار تو ماشین لباسشویی اون ممکنه فقط لطف کنه ماشینو روشن کنه. البته مورد داشتیم همینم نکرده. بعد که من اعتراض میکنم اون میگه چون تو ازم نخواستی! بله با پدیده‌ای مواجه هستیم که باید ازش بخوایم لباسی که خودش کثیف کرده رو علاوه بر شستن پهنم بکنه!

     آدمایی که توی خانواده مسئولیت پذیرترن و حوصله و اعصابش رو ندارن ترجیح میدن جر و بحث نکنن و خودشون بدون کمک خواستن برای همه چیز برنامه بریزن، مدیریت کنن و اجرا کنن. این قضیه آدمو به شدت خسته، فرسوده و گاهی خشمگین میکنه. به خودت میای و میبینی وقتی از شرکای زندگیت میخوای توی غذا پختن بهت کمک کنن ازت میپرسن چاقو کجاست؟ نمکدون چرا خالیه؟ چه بوی گندی! نمیتونی آشغالا رو سر وقت خالی کنی؟ خیار نداریم که! و جالب اینجاست که اون آدم نه جای چاقو رو یاد میگیره، نه نمک دون رو پر میکنه و نه آشغالا رو میبره دم در و نه یادش میمونه که خیار بخره! فقط و فقط به این دلیل که ازش خواسته نشده. چون درک این رو نداره که هر چیزی که توی این خونه هست مال اونم هست و اونم باید به اندازه بقیه اعضای خانواده احساس مسئولیت در قبال کارها داشته باشه. و بدون اینکه ازش خواسته بشه وظایفش رو انجام بده. بدون اینکه منتظر باشه ما ازش خواهش کنیم و آخر سر ازش تشکر کنیم. من خیلی وقت‌ها به مامانم می‌گم چرا وقتی ظرف می‌شورم ازم تشکر می‌کنی؟ انگار که دارم وظایف تو رو انجام میدم! و اون فقط لبخند می‌زنه. من این روزها با خواهر و برادرم زیاد سر اینکه وقتی بهشون می‌گیم میز رو تمیز کنن فقط به معنای گذاشتن بشقابشون توی سینک ظرفشویی نیست جروبحث می‌کنم. میز رو تمیز کن یا بشقابتو جمع کن معناش اینه که ظرف‌هایی که توشون غذا خوردی رو جمع کن، بشورشون، سینکی که کفی شده رو تمیز کن، میزی که کثیف کردی رو دستمال بکش و اگر از غذات چیزی روی زمین ریخته جمع کن! و من اصلا نمی‌دونم و نمی‌فهمم که چرا این‌ها باید از کسی خواسته بشه! 

    مسئولیت پذیری و انجام وظایف و همکاری با همخونه‌هامون از اون چیزهاییه که اگه انجامش میدیم و بهش پایبندیم نباید خیلی به خودمون افتخار کنیم و از اون چیزهاییه که اگه بهش عمل نمیکنیم بهتره برای خودمون متاسف باشیم.

  • ۸ خوشمان آمد
  • ۱۰ حرفی بزن
    • کازی وه
    • دوشنبه ۹ مهر ۹۷