کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

رفتم که در را قفل کنم. دستم نرفته پایم برگشت به پذیرایی. یک دستمال کاغذی برداشتم باهاش کلید را گرفتم قفل کردم. پوسته‌های کف دستم و شیر آب و مایع دستشویی و کرم مرطوب کننده خشتک دران نعره زدند.

اگر یکبار دیگر بروم آنجا کی بیاید بیرونم بکشد از آنجا؟ اگر هم بیایم هی راه به راه بلند می‌شوم می‌روم آنجا. ماندگار می‌شوم، تلپ می‌شوم همانجا. بدبخت می‌شوم. نمی‌روم هیچجا. می‌مانم همینجا. از لای در نگاه می‌کنم. از پشت بوته‌ها، از سر کوچه ته کوچه را دید می‌زنم. کوچه‌های اینجا زشت است مثل یزد نیست که سقف داشته باشد محو دیوارهای قهوه‌ای و سایه‌های کف آسفالت شوی و برای دیدن بهترین حالت ماه زاویه صورت و بدنت را عوض کنی. دلم می‌سوزد که دو ماه دیگر ۹۰ کیلومتر بیهوده بروم و بیایم و به هیچ کجا نرسم. دلم فقط توی دلم می‌سوزد. از درون خودم را می‌خورم و از بیرون ککم هم نمی‌گزد و لی‌لی بازی می‌کنم. فقط بعضی شب‌ها از زیر پتو درنمایم. سه شب زیر پتو می‌مانم. می‌آیم بیرون و می‌پرسم امروز چند شنبه است. بدون اینکه با خودم طی کرده باشم اگر زوج باشد یا زوج به علاوه یک می‌روم زیر پتو می‌خوابم. اگر عدد اول باشد باز هم می‌روم می‌خوابم. شنبه و جمعه هم که حساب نیست آنها را هم می‌گیرم می‌خوابم. یک بز بی احساسم که فقط می‌گیرم می‌خوابم و خواب دیوار‌های یزد را می‌بینم که بابا با غمناله می‌گفت دوستشان ندارم. دلگیرند. این دفعه بروم آنجا تا ابد برنمی‌گردم. خوش به حالتان. ساعت چند است؟ امروز چند شنبه است؟

لباسهایش را اتو می‌کردم که ساق دستم از بی‌حواسی خورد به لبه اتو و یک خط قهوه‌ای حدوداً ۵ سانتی انداخت روی دستم. هر چی مامان گفت بلند شو عسل بمال بهش گوش ندادم. نشستم و کارهای مانده‌ام را انجام دادم و به آخ و اوخش هم توجهی نکردم. یک خط است دیگر. بماند. بدن بی‌خط و خش مال مدل‌های زیبایی است. آدم‌های معمولی بدنشان هزار بار زخم شده و ده بار سوخته و پوسته پوسته شده. هر کدامش هم نشان یک اتفاق و رویدادی است. مثلاً همین مستطیل پنج سانتی اگر تا ده سال دیگر بماند یادم می‌آورد لباس‌هایش را اتو می‌کردم و دوستش نداشتم و به این فکر می‌کردم اگر کمی دوستش داشتم و مهرش به دلم بود این شلوار الان دو تا خط اتو نداشت.

موهایم را که کوتاه می‌کردم غصه تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم سمت چپ بالا را می‌خوردم. اما خب خلاص کردم خودم را از دلبستگی‌ام. پیشنهاد می‌کنم یک بار امتحان کنید. از خرت و پرت‌های ته کمدتان شروع کنید. طره‌هایی که دلباخته‌ شانید را بزنید، رنگشان کنید. لباسی که بهتان می‌آید اما نمی‌پوشید را بدهید به دیگران. کتاب‌هایتان را به این و آن قرض بدهید. بگذارید خش بیفتد روی میز تحریرتان و غصه ترک‌های سر و صورت موبایلتان را نخورید. آدم‌ها را (لعنتی حتی نوشتنش هم سخت است) آدم‌ها را بگذارید بروند. وقتی به هیچ چیز احساس مالکیت نداشته باشی ترس آسیب دیدن و از دست رفتنش هم گریبانت را نمی‌گیرد. لابد این هم یک مرحله از زندگیست. بیرون انداختن کیسه‌های شن از کف بالن. سبک که شدی احتمالاً بلند هم می‌شوی. خلاصه موهایتان را کوتاه کنید. تا ۱۴۰۰ خیلی مانده. بلند می‌شوند.

خب تمام شد. ته دنیا را دیدم. حالا می‌توانم به زندگی برگردم. هر روز صبح از خواب بیدار شوم، موهایم را شانه بزنم، به استقبال کار بروم و با مردی که به نظر می‌رسد دوستم دارد در یک رستوران قدیمی در کوچه پس کوچه‌های شهر شام بخوریم، قبل از خواب مسواک زدن و ماسک صورت یادم نرود، بافت موهایم را باز کنم و تو دو لیست فردا را بنویسم و کتاب کنار تختم را بخوانم و فکر ناتمام بودن این زندگی را از سرم بیرون کنم. از آن طرف هم دست از سر هدف دنیا و پوچ و ناپوچ بودنش بردارم و کله‌ام را بگذارم روی بالشم و به لحظه‌های آرام و شادی که تجربه‌ کرده‌ام فکر کنم که شاید زندگی همین باشد‌ یا بهتر است به این هم فکر نکنم. فقط بخوابم.

بله عزیزم. تو از آدم‌ها می‌گریزی که از خودت گریخته باشی. از روبرو شدن با آشغال‌های متعفن وجودت که مثل آینه در وجودشان، جسم و روحشان آدرس تو را می‌دهند می‌ترسی. تو آنقدر می‌ترسی آنقدر مثل سگ می‌ترسی که با دیدن هر شی براق از دور پا به فرار می‌گذاری. تو از دیدن مرده خودت می‌ترسی.

بعد از آدم‌ها، حالا یاد گرفتم که بدون شبکه‌های اجتماعی هم زنده بمانم. کم کم به طبیعت برمی‌گردم.

دو شب پیش بچه بعد از کلی شیطنت و جیغ جیغ کردن و سر همه را درد آوردن برای چند لحظه سکوت پیشه کرد. آمد روبرویم ایستاد. انگشت اشاره و انگشت وسط خپلش را گذاشت روی میز و بهم گفت نینو دوتا (نینا دو پا باهام بازی کن). حقیقتاً مردم براش. 

از دو شب پیش تا حالا که بهش فکر می‌کنم دلم غنج می‌رود و از ذوق در سکوت به افق لبخند می‌زنم. خیلی وقت است از مورد توجه دیگران بودن لذت نمی‌برم و دلم می‌خواهد کنج بایستم. نظاره‌گر باشم و با کمترین کاراکتر حرف بزنم. اما حالا دلم می‌خواهد بچه نگاهم کند. خطابم کند. اسباب بازی‌هایش را بدهد دستم و ازم آب بخواهد، من را خطاب حرف‌های نامفهومش قرار دهد و انگشتانش را روی زمین بکشد و بگوید نینو دو تا! و از همه این توجهات احساس برد می‌کنم. که من را می‌شناسد‌. دوستم دارد و عکسم را که می‌بیند اسمم را به زبان می‌آورد. 

بچه. بچه عزیزم. کاش بزرگ که شدی. بزرگ بزرگ که شدی بدانی چقدر دوستت داشتیم و هر کلمه تازه‌ای که به زبان می‌آوردی خیل قربان صدقه ما به سمتت حمله‌ور می‌شد. 

آیا درس امروز این نیست که می‌شود انسان موفق، مهم و تاثیرگذار و صد البته مشهوری بود اما زندگی شخصی داشت و حریم خصوصی را حفظ کرد؟ 

خب من خودم افسردگی گرفتم از خواندن پست‌های وبلاگم و متوجه شدم به جز آن ساعت‌هایی که زیر پتوی دریا دلم خودم را به خواب زده‌ام این ور و آن ور در حال نالیدن و غر زدنم. خیلی رفتارم زشت و زننده است. قبول دارم. می‌توانید اینجا فحش بگذارید که من دیگر از این آه و ناله‌ها نکنم که بعدش که دوباره آه و ناله‌ام گرفت هم غم نامه‌ام را تایپ کنم و هم جواب فحش‌های شما را با فحش‌های زننده‌تر و رکیک‌تر بدهم :دی

چون به هر حال زحمت کشیدین و وبلاگ رو به یه امیدی باز کردین دست خالی  برتان نمی‌گردانم و مسخرگی پیشه می‌کنم. چند روز پیش خانه یک زوج از این تازه عروسی کرده‌ها بودم. دیدم خیلی خوشحال و عاشق پیشه‌ و لوس و بی‌مزه شده‌اند گفتم یک حالی بهشان بدهم. به خانم گفتم شما توی خونه تقسیم کار دارید؟ به شوهرش نگاه کرد. به من نگاه کرد بعد به خانه و زندگیش نگاه کرد و گفت بله. مثلا ایشون جوراباشونو در میارن پرت می‌کنن من جمع میکنم. نمیشه که خودشون هم دربیارن و هم جمع بکنن. اصلا عادلانه نیست. بعدش هم دعوا شد. من هم برگشتم خانه. رفتم زیر پتوی دریا دلم و خودم را زدم به خواب.

با هر بار شنیدن اظهار نظر غیر صاحب نظران درباره همه چیز سلول‌های تومور توی مغزم یک دور تقسیم می‌شوند. چرا این‌قدر زر می‌زنند مردم؟ 

روی قبرم بنویسید سه قصه ناتمام داشت که دخلش را درآوردند.

فرار رو به عقب از خوب‌های نجات دهنده از وضع موجود.

اگر نصف تلاشی که برای به احمق در نظر نرسیدنمان می‌کنیم برای احمق نبودنمان می‌کردیم این همه احمق به نظر نمی‌رسیدیم.

بنده مشاهده می‌کنم که همه حق دارند و درست می‌گویند الا من. آنقدری که خودم تردید می‌کارم توی دل خودم و تو غلط می‌کنی به فلان چیز یقین می‌کنی برداشت می‌کنم دیگران ازم نپرسیده‌اند مطمئنی یا چقدر مطمئنی یا از کجا. من کلا نامطمئنم. نظرم در جهت باد معده اسب دریایی تغییر می‌کند. مو پیدا می‌کنم وسط تفکراتم و همه چیز را عق می‌زنم. این تو خالی شده. یک لگد هم بزنم به حافظه‌ام که در نوع خودش کمیاب است.یک شعری خوانده بودم مسخ مسخ نشستم حفظش کردم هی تا شب تکرارش کردم صبح بیدار شدم یادم نبود. حتی یک کلمه‌اش. مثل عزیز مرده‌ها نشستم اشک ریختم که چرا شعر به آن قشنگی را یادم رفته. خلاصه همه حق دارند الا خودم. آه ای عبدالحلیم حق را چطور تقسیم کردی که یک ذره‌اش به بنده نرسید آه؟

گیرم با حضور بی‌موقع سوسک‌ها در آشپزخانه کنار آمدم. با رویش ناگزیرشان در رختخواب چه کنم؟

.

شب سنگین است و سقف به سینه‌ام نزدیک‌تر. روز از چشم‌هایم دورتر.

.

ساعت ده یازده که فشار مثانه پر چشم‌هایم را باز می‌کند نور را مبینیم  که از کنار پرده اتاقم به موازات دیوار خودش را می‌اندازد در بغل آینه و می‌گوید صبح بخیر. آخرین باری که جواب صبح بخیر کسی را دادم کی بود؟

.

هر وقت چیز جدیدی یاد می‌گیرم دلم می‌خواهد بابت تفکرات قبلی، سرم را بکوبم تل دیوار. بعد می‌پرسم آدم‌ها چطور یک عمر مثل مرداب میمانند و عقاید و افکارشان تغییر نمی‌کند؟ خودم جواب می‌دهد خفه شو. چه کار مردم داری؟ تو سرت را بکوب.

غم پرنده کوچکیست که بالش شکسته. خودش را می‌اندازد جلوی عابران و بال بال می‌زند که ببینید می‌خواهم و نمی‌شود. عابران پرنده بی‌پناه را جا و آب و دانه می‌دهند. پروارش می‌کنند. پرنده همچنان در آرزوی روزی که دوباره بتواند پرواز کند در حیاط خلوت کوچک و بی‌گلدان آپارتمان‌ها می‌دود و بال‌هایش را به سوی آسمان نشانه می‌گیرد اما چه سود؟ انگار بخواهی بادبادکی را در تابستان‌های شرجی اهواز پرواز دهی. پرنده کوچک ناگزیر است به صبر.

غم پرنده کوچکی است که بال شکسته‌اش را به گردن گرفته و هیچوقت خوب نمی‌شود اما ممکن است یک روزی جسدش را پشت دبه‌های سیر ترشی گوشه دیوار پیدا کنی.

تو هی سعی می‌کنی، سعی می‌کنی، سعی می‌کنی آخرش هم هیچی. بعد می‌گی بذار یک زور دیگر هم بزنم و هیچی. زور بعدی را که زدی به البسه تمیز نیاز داری.

همیشه خودکارم کنار بالشم بود. رنگ امضاهای من در دفتر ورودی و شبانه خوابگاه با بقیه فرق می‌کرد. وای بر روزی که خودکارم گم می‌شد، باید با همان قلم سرپرست که بین هزار تا انگشت چرخیده بود امضا می‌زدم. گاهی این جور وقت‌ها زهرا به دادم می‌رسید و جای من امضا می‌کرد یا من خودم را به خواب می‌زدم و زیر پتو قایم می‌شدم تا سرپرست بعد از اطمینان از بودنم تیک حیاتی را بزند و برود. یک بار توی آشپزخانه مچم را گرفت و سه پیله کرد که تا ابد نمی‌شود تیک زد و هر تیکی عاقبتش امضا شدن است. من با بگذار قاچ این خیارها تمام شود، مهلت بده سیب زمینی‌ها را سرخ کنم، امان بده دست‌هام روغنی شده پیچاندمش اما سرپرست ما سوار بر خر شیطان که او هم از سرپا ایستادن و چانه زدن خسته شده بود پیله پیله فقط امضا می‌خواست. دیدم کاریش نمی‌شود کرد با بغض خودم را رساندم بهش و گفتم: «حاج خانم ببین من وسواس دارم الان هم دارم آشپزی می‌کنم انگشتام بخورد به این خودکار باید دو ساعت وایستم دست بشورم. تو رو خدا کوتاه بیا این جماعت که میبینی گشنه تشنه معطل این سیب زمینیان.» جماعت گشنه تشنه معطل سیب زمینی تایید کردند. خانم سرپرست خندید سر خر را کج کرد و رفت. بعدش هم هر وقت من را می‌دید می‌گفت خانم یک امضا به ما نمی‌دهید؟

بچه‌ها پول میخوان، عشق و محبتم میخوان. اگه این دو تا رو بهشون دادین اما درکشون نکردین، نفهمیدینشون و کنارشون نایستادین و راهشون رو سخت کردین اونا از شما، پولتون و عشق و محبتتون بیزار میشن. 

شما نه با پول، نه با مهر و نه بواسطه نسبت خونی صاحب اونا نیستین. 

هر جا که تلاش می‌کنم خودم نباشم، دقیقاً همونجا خودمم. بیشتر از همیشه.

چقدر حرف دارم برای گفتن، چقدر وقت دارم برای نوشتن، چقدر حوصله دارم برای حرف زدن و چقدر ماتحت ندارم برای نشستن.

گفتم از اونچه که فکر می‌کنی جذاب‌ترم. گفت خودمم همین فکرو میکنم. فقط کمی، خیلی یکم ها، خرده شیشه داری. مقدارش کمه ها فقط تکه‌هاش درشته. 

به پشت سرم که نگاه می‌کنم همه راه را خرده شیشه پوشانده. من در جهت خون‌های جاری حرکت می‌کنم. دلم نمی‌خواهد بیدار شوم. بیدار می‌شوم و جلوی کولر می‌افتم. کابوس ترسناک شیرینم که هر شب تکرار می‌شود.

این پست مهشید: 

http://mydeliriums.blog.ir/post/501

خدایا کمکش کن با دردهاش کنار بیاد.

در تمام ادوار تاریخ هیچکس به اندازه من دنبال جای خواب در خانه‌شان نگشته. چرا این پنجره‌های کوفتی انقدر نور دارند؟ چرا این قناری لعنتی ساکت نمی‌شود؟ چرا نمی‌شود بروم توی مغزم بگیرم بکپم؟ چرا دم سگ درازه؟ چرا گل‌های رو پرده سرخ و سفید و زرده؟

[...وقتی حالت بد است احساس شرم می‌کنی از اینکه دیگران تو را ببینند. و وقتی کسی دارد می‌میرد دلش می‌خواهد تنهایش بگذارند...]

دیشب تا بچه دم در دیدم پرید بغلم و خودش را لوس کرد. دوید اسباب بازی‌هایش را آورد و جیغ کشید که چرا دم در؟ بیاید تو بازی! ما کار داشتیم. افتاد دنبالمان. چسبید بهم و بردمش تا پایین. هر بار که گفتیم بیا برو خونتون کار داریم میخوایم بریم. خودش را بیشتر بهم چسباند و هی گفت گوگو. یعنی گربه‌ها را نشانم بدهید. بوسیدیمش. به نوبت. هر کس بیشمار. بعد دوباره من را چسبید و برایش شعر خواندم؛ یه دونه انار، دو دونه انار، سه دونه انار. با چشم‌های تب‌دارش خندید و سرفه کرد. دل نمی‌کندیم ازش که اما دادیمش رفت. زد به کولی بازی و یک گالن گریه کرد. از دیشب تا حالا هر چی فکر می‌کنم نمی‌فهمم این همه عشق و احساس چطور در یک بچه ۱سال و نیمه جمع می‌شود؟ از کجا می‌آید؟ کاش همینطور می‌ماندیم. کاش همینطور بماند.