کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

هر جا که تلاش می‌کنم خودم نباشم، دقیقاً همونجا خودمم. بیشتر از همیشه.

چقدر حرف دارم برای گفتن، چقدر وقت دارم برای نوشتن، چقدر حوصله دارم برای حرف زدن و چقدر ماتحت ندارم برای نشستن.

گفتم از اونچه که فکر می‌کنی جذاب‌ترم. گفت خودمم همین فکرو میکنم. فقط کمی، خیلی یکم ها، خرده شیشه داری. مقدارش کمه ها فقط تکه‌هاش درشته. 

به پشت سرم که نگاه می‌کنم همه راه را خرده شیشه پوشانده. من در جهت خون‌های جاری حرکت می‌کنم. دلم نمی‌خواهد بیدار شوم. بیدار می‌شوم و جلوی کولر می‌افتم. کابوس ترسناک شیرینم که هر شب تکرار می‌شود.

این پست مهشید: 

http://mydeliriums.blog.ir/post/501

خدایا کمکش کن با دردهاش کنار بیاد.

در تمام ادوار تاریخ هیچکس به اندازه من دنبال جای خواب در خانه‌شان نگشته. چرا این پنجره‌های کوفتی انقدر نور دارند؟ چرا این قناری لعنتی ساکت نمی‌شود؟ چرا نمی‌شود بروم توی مغزم بگیرم بکپم؟ چرا دم سگ درازه؟ چرا گل‌های رو پرده سرخ و سفید و زرده؟

[...وقتی حالت بد است احساس شرم می‌کنی از اینکه دیگران تو را ببینند. و وقتی کسی دارد می‌میرد دلش می‌خواهد تنهایش بگذارند...]

دیشب تا بچه دم در دیدم پرید بغلم و خودش را لوس کرد. دوید اسباب بازی‌هایش را آورد و جیغ کشید که چرا دم در؟ بیاید تو بازی! ما کار داشتیم. افتاد دنبالمان. چسبید بهم و بردمش تا پایین. هر بار که گفتیم بیا برو خونتون کار داریم میخوایم بریم. خودش را بیشتر بهم چسباند و هی گفت گوگو. یعنی گربه‌ها را نشانم بدهید. بوسیدیمش. به نوبت. هر کس بیشمار. بعد دوباره من را چسبید و برایش شعر خواندم؛ یه دونه انار، دو دونه انار، سه دونه انار. با چشم‌های تب‌دارش خندید و سرفه کرد. دل نمی‌کندیم ازش که اما دادیمش رفت. زد به کولی بازی و یک گالن گریه کرد. از دیشب تا حالا هر چی فکر می‌کنم نمی‌فهمم این همه عشق و احساس چطور در یک بچه ۱سال و نیمه جمع می‌شود؟ از کجا می‌آید؟ کاش همینطور می‌ماندیم. کاش همینطور بماند.

 خانواده ای در همسایگی رها هستند، داغان. پدر و مادر روانی و دو بچه که در حال شکنجه شدن هستند، ناسزاهای که به یکدیگر و به بچه ها می گویند و روابط جنسی خشن و کتک کاری هایی  که همه از پشت دیوار نازک شنیده می شود و دیشب که می خواستند نیمه شب بچه را در انبار پایین مجتمع حبس کنند و بچه ضجه می زد رها زنگ زد به اورژانس اجتماعی و ماجرا را گفت و آدرس را داد از همان پشت دیوار شنید که چقدر سریع آمدند، بچه را  از وسط نجات دادند، با مادر و پدر صحبت کردند، شماره تلفنی به بچه دادند که در صورت تکرار تنبیه به آنان اطلاع دهد و والدین را تهدید قضائی کردند و رفتند.

می دانم هنوز تا الگوی ایده آل فاصله زیادی دارد، اما همین هم پیشرفت بسیار شیرینی است.

gistela.blogspot.com

به کوتاه گویی عادت کردم. به کاراکترهای محدودی که معلوم نیست اصلاً منظورت را می‌رسانند یا نه.

گفت: «هیچوقت بچه هایم را مجبور نکردم که شیرین زبان باشند و در جمع بدرخشند. گذاشتم آرام آرام بفهمند که می خواهند در جامعه چطور رفتار کنند. مثلا پسرم 5 ساله بود که ازش پرسیدم به نظر تو عشق یعنی چی؟ گفت عشق یعنی یکی رو خیلی خیلی دوست داشته باشیم.  همین سوال را سال‌ها بعد از دخترم که او هم همان سن را داشت کردم. دخترم فکر کرد و گفت عشق یعنی تو هر وقت پاتو توی بقالی می‌گذاری و چشمت به شیرکاکائو می‌افته فوراً یاد من بیفتی. بوسیدمش و چند دقیقه بعد گفتم یه لیوان آب برای بابا میاری؟ گفت البته اینم هست که تو خودت پا داری و می تونی بری آب بخوری اما از من می‌خوای برات آب بیارم. چون آبی که من برات میارم یه چیز دیگه است.»

لبخند قشنگی زد و گفت: «برای خیلی‌ها حرف‌های دخترم شیرین تر است. او را باهوشتر می‌بینند و از این‌جور بچه‌ها در جمع بیشتر استقبال می‌کنند و بقیه بچه‌ها را تحت فشار می‌گذارند که چرا عاقل نیستند و شاعرانه و ادیبانه فکر نمی‌کنند و فکورانه حرف نمی‌زنند و در عین حال بانمک و دلبر نیستند. انگار خودشان سلطان قلب‌هایند.» 

گفت: «تفسیر هر دویشان از عشق برایم دلنشین بود. به سادگی و معصومیت نگاه پسرم دلم خوش شد و فهمیدم نگاه دخترم چه ظریف و موشکافانه است و هر چیز برایش معنایی دارد. تازه اینکه من بابایی بودم که بچه‌ام حرف دلش را زد و نترسید هم خیلی ارزش دارد. خیلی. خلاصه که جفتش شیرین و خواستنی است.»

گفتم: «خودتان هم شیرین و خواستنی هستید.»

محجوبانه خندید و گفت: «پس چی فکر کردی؟»

شما هم از عشق بگویید. از تفسیرهایی که توی ذهنتان هست گرفته تا چیزی که می‌بینید و واقعیت است. خاطره بگویید. هر چیزی که به نظر می‌رسد یک ربطی به عشق داشته باشد.

۱. دارویی دارم که سه ساعت از ساعت‌های اوج بیداری و هشیاری من رو می‌خوابونه و من بازم خوابم میاد. ازش ممونم و بوس به قوطی شیشه‌ایش :-*

۲. اینکه چیپس و پفک با پای خودشون بیان دم خونه بیشتر به واقعیت نزدیکه تا من برم سر خیابون. البته اگه اسلام و سبک زندگی ایرانی-اسلامی دست و پامو نمیبست و انقدر سخت نمیگرفت احتمالش یکم بیشتر میشد و ممکن بود سر کوچه با چیپس و پفکی که داشتن به سمت خونه‌ ما می‌اومدن یه احوالپرسی داشته باشم.

می‌دویدم و می‌دویدم و می‌دویدم. همه زبان‌های دنیا را بلد بودم اما حرف هیچکس را متوجه نمی‌شدم. روی تپه بلندی، تپه خیلی خیلی بلندی نشستم و پاهام تا روی زمین می‌رسید. رو کردم به آدم‌ها، رو کردم به دریای رو‌به‌رو و رو کردم به آسمان فیروزه‌ای بالای سر شهری که سقف شیروانی خانه‌هایش سرخ و زرد و ارغوانی و قهوه‌ای بود. هیچ صدایی، هیچ کلمه‌ای، هیچ آوایی نبود که من بدانمش. همه چیز تازگی داشت. همه چیز یک شروع دوباره بود.

دوستان نزدیکم شنیده‌اند من که به بیشتر رابطه‌ها مشکوکم، و آدم‌های رابطه به نظرم آدم‌های غمگینی هستند که وقتی رابطه از مرحله کشف و تازگی به مرحله ثبت و کهنگی رسید دیگر با هم و در کنار هم شاد نمی‌شوند، تنها رابطه‌ی خوب و موفقی را که همیشه مثال زده‌ام، زندگی خصوصی نجف دریابندری و فهیمه راستکار بوده است. در این قضاوت شخصی، چرا نام آیدا و شاملوی همیشه‌مثال‌زدنی را مثال نمی‌آورم؟

آیدای شاملو و آن همه شور و امیدی که در دل بامداد شاعر، بامداد خسته زنده کرد، نقشش در زندگی نقش دوم است. بار اصلی روی دوش شاملو است و آیدا به عنوان نقش دوم گاهی بسیار زیبا و امیدبخش، زندگی‌بخش و حتا رهایی‌بخش در صحنه می‌آید، دیالوگی می‌گوید، منبع الهام شعری می‌شود و بعد می‌رود. آیدا روی زبان شاملو آیدا است و سرکیسیان نام دوم آیدا به گوش کمتر کسی آشناست. آیدا آیدای شاملو است نه آیدا سرکیسیان.

شیوه‌ی رابطه‌ی احمد شاملو با آیدا، عاشق و معشوق، با عشقی اسطوره‌ای، که عاشق که دست بر قضا شاعر بود به پشتوانه‌ی عشق اسطوره‌ای معشوقش را نیز اسطوره و عاشقیت‌شان را در کلمات شعرش ابدی ساخت، شیوه‌ای حسدانگیز است.

شیوه‌ی رابطه‌ی نجف دریابندری و فهیمه راستکار حسرت‌انگیز بود. فهیمه نفش مکمل در فیلمی است که خود دیالوگ‌های خود، نقش خود و قصه‌ی خود را دارد که بدون نقش اول هم کارش را می‌کند و می‌تواند داستان را ادامه دهد. نجف نجف بود و فهیمه فهیمه. فهیمه‌ی دریابندری؟ نه. فهیمه‌ی راستکار؛ بازیگر و دوبلور. این‌که سایه‌ی نام نجف روی نام همسرش نبود و همسرش در فن خود نام و اعتباری داشت، و این دو در کنار هم سالیان دور و دراز به آرامش و احترام زندگی کردند، حسرت‌انگیز است.

به نظر من، هر مردی - یا اگر بخواهم خوشبینانه بگویم - بیشتر مردها دنبال آیدای خود می‌گردند. آیدایی که مظهر عشق و زیبایی و منبع الهام و امنیت زندگی باشد. چنین زنی را یافتن و دوست داشتن نقطه‌ی عطف زندگی مردان است. اما مردان از کنار زنی جسور و پرقدرت که گرد صحنه خورده باشد و گرد و خاکش در زندگی روزمره و ادبیات روزانه‌اش کم نباشد، به راحتی می‌گذرند. مردان داستانی را برمی‌گزینند که آرتیست اول باشند و در تیتراژ زندگی‌شان بنویسد: با حضور فلانی. تا در طول فیلم داستان‌های عاشقانه بسیار از سر بگذارنند تا در یک‌چهارم پایانی فیلم دل به معشوقی اسطوره‌ای ببازند.

مگر نه که با شعرهای عاشقانه‌ی شاملو زیستیم و معشوقان خود را در شعرهای آیدا جست‌وجو کردیم؟ معشوق ما نیز قرار بود ما را بی‌سببی نباشد، چنان که آیدا شاملو را.

آدم به آیدای شاملو حسودی‌اش می‌شود که خستگی بامداد خسته را از کلمات و روزهاش می‌گیرد. اما حسرت مفهوم دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن نجف و فهیمه بر دل آدم می‌ماند. حسرتی شبیه خواندن حکایت فرهاد و شیرین، که شیرین پادشاهی خودش را می‌کند و فرهاد تا آخر روایت نظامی، هیچ خدایی را بنده نمی‌شود.

از pouriaalami.blogspot.com

چند سال پیش این رو توی وبلاگ پوریا عالمی خوندم و از خودم پرسیدم چرا؟ تجربه‌ام کم بود و وقت اکتشاف در رابطه هم نبود. الانم که بزرگتر شدم و آدمای بیشتری دیدم و چند تا رابطه بیشتر پاره کردم و مزخرفی مثل ما مردها دوست داریم نقش اول و قهرمان و صخره و کوه و کمر باشیم توی کتم نمیره، بازم می‌پرسم چرا؟ نه واقعاً چرا؟

تمرین زندگی کردن در سیاره زمین سخت‌ترین کاریست که از زمان آمدنم کرده‌ام. دشوار و پر از بن‌بست. اصلاً خود بیهودگی ایستاده رو‌به‌روم، دست به کمر و چه می‌کنی دختر!

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

"چه آدم نچسبی! نگات میکنه و یه کلمه حرف نمیزنه‌. بهش میگی آب میخوری هم سرشو تکون میده، خب وا بده لامصب، اخماتو وا کن یکم فشار از روت بردات شه بتونی صداتو بدی بیرون"

صداهای احتمالی ذهن هم‌ اتاقی‌ام.

می‌گوید این که دوستت ندارم از حوزه اختیاراتم خارج است. 

مثل ماچ کردنش که از حوزه اختیارات من خارج است.

بعد از ظهر دل‌انگیزی است. مرغ ماهی‌خوار و گنجشک سر اینکه چه کسی پوستر کاندیدای شورا را بخورد با هم جدال می‌کنند. اگر "یک" نفر این صحنه را می‌دید می‌گفت گنجشک باید از مرغ‌ ماهی‌خوار که توانایی تکه‌تکه کردن او و درجا قورت دادنش را دارد ممنون باشد. اما چه خوب که تا اینجا این دو جانور اینطور فکر نَمی‌کنند.

امروز از کمبود امید در استخوان خاصره‌ام و فقدان شور و نشاط در ماهیچه همان ناحیه که اسمش الان در خاطرم نیست رنج می‌برم.

خواهرم اصرار ناتمامی به بیرون بردن من دارد. آن‌هم در حالیکه موقع درددل کردن برایش شرح دادم که تحمل جمع و جماعت و اجتماع بیش از یک نفر برایم سخت و دردناک است و نیاز من به تنهایی همان قدر ضروری است که نیاز ماهی به آب، حسن روحانی برای اثبات خودش به آحاد ملت ایران به زمان، نوزاد هر جانوری در بدو تولدش به نفس کشیدن(حالا یه چیزی گفتم پا نشین سرچ کنین کی در بدو تولدش نیاز به تنفس نداره) و انسان در زمان تنگی به دست به آب. دیگر کم‌کم  به این نتیجه رسیدم که هر چقدر بیشتر وضعیتم را شرح می‌دهم آرامش نداشته‌ام کمتر می‌شود و اطرافیان مصرانه عرصه را بر من تنگ می‌کنند و در دلشان به خودشان به‌ خاطر این حرکت خدا پسندانه مدال می‌دهند. من هم تلاش می‌کنم ازشان گلایه نکنم و فقط سرم را تکان بدهم و عجیب اینکه شدت سر تکان دادنم رابطه مستقیم دارد با سرعتی که دست از سرم بر می‌دارند. آن‌ها دلشان برای من می‌سوزد و من دلم برای هیچکس. به همه چیز می‌گویم فانی. به هراس می‌گویم گمشو، به عشق می‌گویم خفه‌شو، به غم می‌گویم رِ تِ تِ، به زندگی پشتم را می‌کنم و صدای خواهرم که مدام می‌پرسد امروز بریم یک هوایی بخوریم در گوشم کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شود.

این وسط دنبال تراپیست جدیدی می‌گردم که وقتی وسط حرف‌هایش می‌گویم اما من این‌طور فکر نمیکنم سرم داد نزند که علم من بیشتره یا تو؟ تو بیشتر می‌فهمی یا من؟ هاه؟

پی‌نوشت: اگر شما هم برای خوندن پست قبل دچار فیل زدگی شدید اون کانال فیل شتک کن رو که توی پیوندها لینک کردم دنبال کنید.

بعضی روزها هم باید روی پیشانیم بنویسم قابل اشتعال به هیچ وجه نزدیک نشوید.

وقتی ایده‌آل نیست و‌ دسترسی بهش سخته تو چه کار می‌کنی؟ من از بین افراط و اعتدال، اعتدال رو انتخاب میکنم. 

تا شنبه سکته میکنم و همین جسم ناقصمم از دست میدم. 

چقدر دیگه باید دستامو بشورم تا تمیز بشن؟ کم‌کم دارن محو میشن.

امروز هیچ دلش نمی‌خواست از سیاره‌اش پایین بیاید.

امشب درحالیکه یک پایم قطع شده بود و نصف قلبم را از توی حلقم بیرون کشیده بودند و از آئورتم خون به در و دیوار می‌پاشید موهایم را با روغن نارگیل و بادام‌ تلخ و روغن زیتون چرب کردم. و به خودم قول دادم زندگی هر چقدر سخت و دشوار فقط یک قدم، یک قدم به جلو بردارم. الانم بالشم را فروکرده‌ام جای نیمه قلبم و احساس خوبی دارم.

چشم‌هایم را می‌بستم و موهای صاف و کوتاهم در باد می‌رقصید. یک لحظه بعد و تمام دیروزها محو می‌شدند. من بودم سوار دوچرخه که در جستجوی بستنی یخی هم‌صدای اذان مغرب در تاریک و روشن روز گم می‌شدم.

به خوب شدنم فکر می‌کنم؛ برگشتنم سرکار، خواندن و نوشتن، کم کردن وزن و کوتاه کردن موهایم، دویدن و شعر و رقص و خندیدن، به قوی‌تر شدن و جلوی بحران‌های بعدی کم نیاوردن، تجربه کردن، سفر رفتن تو بگو تا سر کوچه رفتن، سبک شدن سینه‌ام، رسیدن یک روزی که از خودم نپرسم این غم این غم این غم چرا من چطور من چی شد من؟

خدابیامرز به شدت از کم حافظگی رنج می‌برد.