کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

*

دوستم می‌گوید من غم‌هام کم نیست فقط کمتر غر می‌زنم. و من انگشت‌هایم را میگذارم دور دهنم و می‌گویم ها ها ها.

خیلی دوغ می‌خورم. آنقدر که اگر کسی بگوید یک لیوان دوغ می‌خوری؟ جواب می‌دهم خودم دارم. بعد شروع می‌کنم به مکیدن انگشت شستم!

آدم عاقل که فکر نمیکنه.

موهایم را که شانه می‌زنم احساس عجیبی دارم. از این احساسات بدوی. خالی شدن از هر چیزی و سکون فکر و آرامش. لبخند می‌زنم و به آیینه می‌گویم می‌ترسم. آیینه می‌گوید از هر چی ترسیدی بهش رسیدی. می‌گویم پس بهش می‌رسم؟ می‌گوید پس نترس.

سخت است. اینکه هر چند وقت یکبار مجبوری دل بکنی و فراموش کنی سخت است. سخت‌تر است. اینکه هر چند وقت یکبار بهتر است دل ببندی و از نو شروع کنی سخت‌تر است. 

ازش پرسیدم خودت موهات را کوتاه کردی؟

آرزو می‌کنم یک دست نامرئی اختراع شود برای اینجور وقت‌ها که چرت می‌گویم، محکم بکوید توی دهنم خون بالا بیاورم.

-

واقعاً دنیا حوصله سربر شده. 

سالهای سال با این مهمان، مهاجم، دوست، چرک، همنشین یا هر اسم دیگری که میتوان روی این مدل بیماریها گذاشت زندگی کرده‌ام. بهم گفتند شاید یک روزی برسد که از این همه کنگر رودل کند و لنگرش را بیندازد توی چمدانش و برود که رفته باشد. شاید هم نرود. هیچوقت نرود. و درحالیکه نصف وجود من با دستی مشت شده بلند می‌گوید مرگ بر تو نیمی از وجود من غصه اگر یک روزی برود را می‌خورد. این طور است دیگر خواننده. بدن سالم مال کسی است که عقلش سالم باشد. از ما مشتی کاه می‌ماند برای بادها.

+ دلم برای چلاندنی‌هایم تنگ شده :(

خب حالم از همه نوشته‌هایم که علائم نگارشی ندارند یا وقت رعایت املا و نیم‌فاصله ریده‌ام بهم می‌خورد و می‌خواهم نقطه به تنشان نباشد.

-

در گوشم گفتم اگر این دفعه هم قول بدهی دیگر همه کوپن‌هایت را مصرف کرده‌ای. 

به خودم لبخند زدم و پرسیدم من که مرده‌ام، پس چرا زنده‌ام؟ خیالم راحت است هیچ تهی وجود ندارد. هیچ تهی.

بیشتر روز را تنها هستم. موسیقی‌ها و عکس‌ها و کلماتم را بغل‌می‌کنم و تا خود شب می‌دوم. آنقدر می‌دوم که نرسیده به دوازده افقی می‌شوم. 

دچار تردید شده‌ام. همیشه بوده‌ام. فقط چون خیلی کاری به کار زندگی نداشتم توی چشم‌های هم زل می‌زدیم و رد می‌شدیم. وقتی که تصمیم می‌گیرم به حرف می‌آید و می‌پرسد "واقعاً؟" یک طوری می‌گوید واقعاً که استخوان‌های قفسه سینه‌ام از داخل به ردیف ترک می‌خورند. لحنش مثل باباست. وقت‌هایی که می‌خواهم راهم را عوض کنم و می‌روم تا باهاش مشورت کنم. نگاهم نمی‌کند. نمی‌پرسد چرا و چطور این تصمیم را گرفته‌ام فقط می‌گوید اگر فکر می‌کنی کار درستی است انجامش بده. آدم از حمایتگر زندگیش چه می‌خواهد؟ شنیدن همین جملات را. پس چرا کلماتش مثل سوزنند؟ چرا به کله‌اش نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم کارخانه تردید سازیست آن تو؟ اصلاً چرا من این همه فکر می‌کنم؟ 

کتاب‌ها را ریختم وسط و خودم هم بینشان نشسته‌ام. هزارتا سوال که با چرا و چطور و به نظرت و اگر و اما شروع می‌شوند دارم که جواب همه‌شان خفه شوست. خسته‌ام، بی‌حوصله‌ام، ویرانم و همه جا را آوار برداشته. با وجود تردید غلیظی که بابا توی خونم تزریق کرده، آجر اول را می‌گذارم.

دو رأس چلاندنی در فامیل داریم که تا بهشون می‌رسم پرتشون می‌کنم هوا و اونا هم غش‌غش می‌خندن و منم ریسه میرم و بقیه هم شاد و خرسند لبخند می‌زنن. حالا اون بچه زبون نداره که بگه نکن! من بیشعورم که این کار رو می‌کنم! آقا و خانم والدین و باقی بزرگ‌ترها شما چرا با سنگ نمی‌زنید تو سر من که بچه رو ننداز هوا، خون تو مغزش لخته می‌شه، خون‌ریزی می‌کنه، می‌میره؟ها؟ بی‌شعور من کیه؟

مانیشا بی‌مقدمه توی سوپر از من پرسید: «بچه‌های ده‌ساله گریه‌ می‌کنند؟ تو گریه‌ می‌کنی؟ آپا (پدرش) گریه می‌کند؟ آیا پسرها گریه‌ می‌کنند؟» 

من نمی‌دونستم قرار است کجا این مسأله به قدمتِ تاریخ رو پاسخ بدم. اما قطعاً وسط سوپرمارکت، بین ردیف گوجه‌فرنگی و پیازها، درحالی‌که مانیشا داخل چرخ‌خرید نشسته، تصورم نبود. گفتم: «گریه به‌خاطر فیلینگ غصه است. همه وقتی غصه‌دار میشند گریه می‌کنند. الان من بگم پسرها نمی‌خندن تو چی فکر می‌کنی؟ گریه هم مثل خنده‌ است.»

بعد گفتم: «هیچوقت نذار کسی بهت بگه اگر گریه‌ کردی اِسترانگ نیستی!» پرسید اگر گفتن چی؟ که گفتم: «بگو اشتباه می‌کنند. چون خوشحالی، یه دونه فیلینگه و دو تا از یکی بیشتره. پس تو که بیشتر فیلینگ داری قوی‌تری.» خنده رضایت کرد و مادر نفس حبس‌ شده‌اش را بیرون‌ داد.

از اینستاگرام  پانته‌آ

روزهایم را با دید و بازدید‌های لوس عید و شب‌ها را با موسیقی سپری می‌کنم. دلم؟ روشن است.

دل‌ آدم می‌تواند پر از شادی باشد به شرط اینکه خالی از غم باشد.

هرکسی می‌تواند یک آرزوی شگفت‌انگیز و جادویی داشته باشد. آرزویی که هر چقدر از آرزوهای زمینی و هواییش هم برآورده شده‌باشد همیشه توی دلش باشد. آرزویی که یک جور معجزه است. در کالبد کوچک و محدود این دنیا نمی گنجد و بزرگترهای نادان درحالیکه به فاکتور خریدهای کاملاً ضروری شب عیدشان نگاه می‌کنند به آن نیشخند می‌زنند. حتی همین موجودات ماشین‌وار عاشق کریستال و پسته خندان گران‌قیمت هم یک آرزوی جادویی ته مه‌های قلبشان دارند. آرزویی که جز خالق قادر به برآورده‌کردن آن نیست. خالق هم که با هرکسی حال نمی‌کند. البته حق هم دارد. بنده آورده که چی؟ بنده هم بنده‌های قدیم. که یا مومن و باشخصیت و نیکوکار و تودل برو بودند یا مجیزش را می‌گفتند.

البته من از ابعاد دیگر این دنیا و آن دنیا و دنیاهای دیگر خبر ندارم. هنوز قسمتم نشده بروم بازدید، اما دنیای بزرگی توی کله من است. یعنی توی کله همه یک دنیای بزرگ و شگفت‌انگیز است که انکارش به همین سادگی‌ها نیست. یعنی اگر بگویید دنیایی توی کله‌تان ندارید قسم می‌خورم بروم یک سرویس 24تایی کاسه بشقاب مارک‌دار (هیچ برند کاسه بشقابی بلد نیستم متاسفانه! مگر اینکه سفال هم یکجور برند باشد) بخرم بعد در حالیکه یک نگاهم به فاکتور است و یک نگاهم به احمق توی آینه به ریشتان بخندم.

این بزرگترین رحمت خالق است. کِی نعمت است؟ وقتی بدانی. بدانی که توی آن کله‌ات یک مغز است که به جز جمع و ضرب و حفظ کردن سخنان بزرگان می‌توانی تویش یک شهر بسازی. شهر چه کوفتیست، دنیاییست برای خودش. کائنات خودت را خلق کنی. دست آدم هایی که دوستشان داری بگیری برداری ببری آنجا. خانه موردعلاقه‌ات را بسازی، رنگش کنی، گل بکاری توی باغچه‌اش. عشق زندگیت را از چنگال کثیف پارتنرش نجات بدهی و ماچش کنی و فلان. شغل موردعلاقه‌ات را داشته باشی و.. البته این‌ها خیلی ابتدایی است و بچه هم باهاش گول نمی‌خورد. هنوز برایتان از قدرت پرواز بدون بال و شناکردن بدون آبشش و کشتن بدون محدودیت منفورترین‌های زندگیتان نگفته‌ام. و خب یک چیزهایی هم قابل بیان نیست. حداقل من با این حافظه کوتاه‌مدت ناکارآمدم نمی‌توانم برایتان توصیف کنم. اصلاً به من چه اگر جذب نشدید. بروید کریستال و پسته کیلویی 70 تومن بخرید، مانتو بگیرید 300 تومان و احساس خوشبختی کنید. من هم دعا می‌کنم هر چه زودتر برای همیشه بروم توی کله‌ام. خلاصه اگر عید شد و من را ندیدید بدانید خالق آرزوی من را لای مریض رد کرده و برای همیشه از اینجا رفته‌ام. رفته‌ام پیش آرزویم. خدافظ.

راستی شما دوست دارید عیدی چی بگیرید؟

از تلخی واقعیت پناه‌برده بودم به رویا،

از رویا به کجا؟

این هم یک‌طور مرض است که کسی را بخواهی که در کنارت نیست. هیچ‌وقت نبوده و احتمالا هیچ‌وقت هم نخواهد‌بود.


بزرگ که شدم، حرف‌هام رو می‌زنم. حرف‌های خود خودم رو ها! 

حرف‌های خودِ خودِ خودم رو که زدم، تهش اسم شما رو می‌نویسم. اسم شما رو که ته حرف‌های خودم بنویسم، شبش می‌آید تو خوابم. تو خوابم که بیاید طبعاً ازم چرا می‌خواید. منم بغلتون می‌کنم. محکمِ محکم، سفتِ سفت. می‌بوسمتون، از صمیمِ قلب. همون صمیمِ قلبی که همیشه باهاش قصه می‌گفتید و آدم‌ها رو راهنمایی می‌کردید. همونی که از عمق وجود آدم میاد. همون صمیمِ قلب معروف دیگه. بغلتون که کردم، بوسه رو که گرفتم، نوبت گفتن مهم‌ترین جمله دنیا می‌رسه. نه مهم کلمه خوبی براش نیست. هر روز خبرگزاریا اخبار مهم‌شون رو تیتر می‌زنند و ته همون روز، همون خبر مهم دیگه به درد نمی‌خوره. قشنگ و زیبا هم کافی نیست. اصلاً قشنگ نیست که به این جمله بگم قشنگ اونم وقتی که به یه جفت کفش کانورس آبی‌ آسمونی گفتم قشنگ. این جمله جادوییه. وقتی دهنت رو باز می‌کنی به گفتنش هم آرومت می‌کنه، هم می‌ترسونت، هم به لرز وا می‌دارتت. پس دستتون رو می‌گیرم و می‌گم دوستتون‌دارم. بعدش از لرزش‌های آروم بدنم می‌ترسم. دستتون رو می‌گیرم و براتون هزارتا قصه می‌گم. خدا کنه حوصلتون رو سر نبرده باشم. آخه شما که وقت شنیدن این چیزها رو ندارید. هزارتا کار دارید که باید انجام بدید. هزارتا جا هست که توی دنیای جدیدتون باید کشف بکنید. هزارتا قصه دیگه از هزار نفر دیگه بشنوید و هزاربار لبخند بزنید تا دل ما نشکنه. هزارتا بغل، هزارتا بوس، هزارتا دوستت‌دارم از صمیم قلب، از عمق وجود، از تیکه جادویی آدمیزاد. اسمتون رو نوشتم پای حرف‌هام تا دست‌هاتون رو به دست بیارم و هیچ حرف خاصی که مناسب این لحظه باشکوه باشه هم آماده‌نکردم. اگر آماده‌می‌کردم هم فرقی نمی‌کرد توی این‌کار خیلی افتضاحم. فقط محکم می‌چسبمتون و همه کارهایی که کردم از خیالم می‌گذره. همه تلاش‌هایی که برای رسیدن به این نقطه کردم. شما رویا بودید و من با جادو بهش رسیدم. این تنها چیزیه که می‌فهمم. اما هر چقدرم بخوام طولش بدم بازم باید تمام بشه. واقعیت تلخیه نه؟ همه چیز تمام میشه. مثل شما که رفتید، اما دستاتون رو تو دست‌های من جا گذاشتید.

تکنولوژی خودش را به در و دیوار می‌کوبد تا روز به روز آدم‌ها را بیشتر در دسترس هم قراردهد و من از این همیشه دم دست بودن بیزارم. از اینکه دو دقیقه نمی‌شود واقعی واقعی تنها بود بدون اینکه ایرانسل با آن پیشنهادات هیجان انگیزش هر گوشه‌ای که هستی پیدایت نکند. تکنولوژی دارد خودش را می‌کشد و فرت و فرت اپلیکیشن تعقیب و گریز تولید می‌کند که آدم‌ها با یک کلیک بتوانند جای هم را پیداکنند و انگیزه آدم را برای فرارکردن و خلاص‌شدن می‌گیرد. امروز موقعی که داشتم از چاله‌ای به عرض خیابان که آب باران دیشب تویش جمع شده‌‌بود ردمی‌شدم با خودم فکرکردم چی می‌شد این موبایل لعنتی سر بخورد بیفتد توی آب و بسوزد و برای همیشه خاموش شود؟ چی می‌شد همه موبایل‌ها یک روزی که از خواب بیدارشدیم مرده باشند، دکل‌ها سقوط کنند و سیم‌های تلفن جر بخورند و بشر نیزه‌اش را بردارد و به دامان طبیعت بازگردد؟ برای من که خیلی وسوسه کننده بود. یک قتل تر و تمیز. موبایلم غرق‌می‌شد و یک مدت با مشکل سخت افزاری دست و پنجه نرم می‌کرد و هی به این و آن می‌گفتم زنگ زدید؟ موبایلم صداش در نمیاد. پیامک دادید؟ صفحه‌اش کار نمی‌کند. عکس بگیرم؟ دوربینش کار نمی‌کند. بعد که امیدشان را از دست‌دادند برای همیشه خاموش می‌شد. شماره من توی تلفن دیگران فراموش می‌شد و پل های ارتباط مجازی من با آن‌ها فرو می‌ریخت. من یک جزیره متروک می‌شدم که صخره‌هایش را خزه بسته و درخت‌های بلند و درهم تنیده جنگلش داستان دزدیده‌شدن خورشید توسط دزدان‌دریایی را برای درختان جوان‌تر می‌گفتند. دیگر داشتم نشئه می‌شدم که زنگ خورد. از صدای زنگش متنفرم. از ویبره‌اش هم همینطور. کلا از ریخت نحسش عقم میگیرد و لحظه مرگم وقتیست که می‌گیرمش دم گوشم و میگویم الو! واقعا رقت‌انگیزترین کار ممکن است. نگاه‌کردم دیدم مادر است. اول گفتم بیخیال بنداز و خلاص. بعد نشد. گفتم مگر همیشه نمیخواستی از شرش خلاص شوی؟ اصلا تو را چه به ارتباط داشتن با انسان های دیگر؟ بنداز یک کلمه. مادر همین طور پشت هم زنگ می‌زد. آن وقت‌ها که تلفن نبود مادرها چطور بچه‌هاشان را پیدا می‌کردند؟ مادری که جانش بچه‌اش است چطور جانش ازش دور بود و زنده‌می‌ماند؟ مادر که فرق می‌کند. مادر که هر وقت زنگ بزند، هرجا که باشی، با هرکس که باشی، دلت می‌خواهد جواب بدهی و باید هم جواب بدهی و این تنها کاریست توی دنیا که از تو می‌خواهد. اینکه همیشه باشی. دیدم که مادر هربار که از خانه می‌روم بیرون می‌پرسد موبایلت رو بردی؟ هر بار که بار و بندیل دانشگاه را می‌بندم می‌گوید موبایلت رو جواب بدهی ها! هر وقت که سفرم و زنگ می‌زند میگوید لطفا در دسترس باش. مادر که می‌داند چقدر در دسترس نبودن را دوست‌دارم و به تلفن گم‌کردن‌ها و جواب‌ندادن‌هایم عادت‌دارد بازهم وقتی چشمم به صفحه‌ای می‌خورد که اسمش را نوشته و به این فکر می‌کنم چند کیلومتر آن طرف‌تر با هر بار بوق خوردن می‌گوید این بار جواب می‌دهد، دیگر دلم نمی‌خواهد تکنولوژی را توی آب غرق کنم و به غارنشینی برگردم. دلم می‌خواهد گوشی را به گوشم بچسبانم و بگویم الو!

هفته پیش یکی از بهترین فرصت‌های زندگیم را از دست‌دادم. دیروز کلاس نرفتم. صبح دیر بیدار شدم و یک هفته است که غمگینم اما میل عجیبی به زندگی و تغییر دارم. شاید شما خنده‌تان بگیرد که این چه وضعیست؟ اما برای من جای خوشحالی دارد. این‌ یعنی بهبود، یعنی افسردگی پرررر، پرر، پر.

یک درختی هست کنج حیاط خوابگاه که نمی‌دانم چیست. یعنی حدس می‌زنم توت باشد شاید هم سه پستان. زیرش یک میز استوانه‌ای چوبی و چهارتا صندلی از همان جنس و به همان شکل اما به مقیاس کوچکتر گذاشته‌اند. شب‌ها می‌رویم توی حیاط. گاهی چای می‌خوریم. چیپس و پفک و پشمک و هله‌هوله و بخند بخند. گاهی هم تنهایی می‌روم می‌نشینم زیرش. روی صندلی نه، روی میز. نه به خاطر اینکه صرفاً روی میز نشستن کیفش بیشتر است یا حال خاصی بهم دست می‌دهد یا حتی احاطه بیشتری به محیطم دارم. بیشتر به خاطر اینکه ماتحتم راحت‌تر است. اساسا ماتحت من در پوزیشن چهارزانو یا چمباتمه کارایی بیشتری دارد. امشب که چهارزانو روی میز نشسته بودم و به شاخه و برگ بی‌ثمرش نگاه می‌کردم پرسیدم درد چیست؟ جواب آمد که یعنی درد را هم باید برایت توضیح بدهیم؟ پرسیدم چطور می‌شود که آدم دردش می‌گیرد بدون اینکه جایی شکسته باشد یا برخورد فیزیکی با چیزی داشته باشد؟ بدون اینکه واقعی باشد؟ پاسخ آمد یک‌جوری می‌شود حتما که اینجوری می‌شود لابد. من خسته نمی‌شوم. یعنی در مقابل سوال‌هایی که معمولاً جوابی برایشان نمی‌گیرم قافیه را نمی‌بازم و تسلیم نمی‌شوم. جواب نداری که نداری. جواب که همه چیز نیست. به قول معلم حرفه‌وفن راهنمایی‌ام که می‌گفت سوال را درست‌خواندن نصف جواب است. که چرت می‌گفت البته و خیلی‌وقت‌ها توی امتحان جواب نمی‌داد. تسلیم نشدم و پرسیدم چه چیزی برای تو دردناک‌ترین چیز این دنیاست؟ گفتم که ادا درآوردن. تظاهرکردن. گفتم اینطور شبیه ماشین چمن‌زنی می‌شوم که بر‌می‌دارند می‌برند توی خانه تا فرش را باهاش جارو کنند. شبیه چرخ‌گوشتی که تیغه‌هایش کند‌ شده و فقط باهاش می‌شود آب‌هویج گرفت و دستگاه بیچاره تظاهر به زنده بودن می‌کند، از شادی استفاده شدن صدای چرخ‌گوشت در‌می‌آورد و تفاله‌های هویج و کرفس لای چرخ‌دنده‌هاش جا خوش می‌کنند. خواننده من حالم از خودم بهم می‌خورد وقتی لبخند می‌زنم رو به هم‌اتاقی‌ام و برایش جوک تعریف می‌کنم و توی دلم برای نامردی‌هایش محاکمه‌اش می‌کنم. متنفرم از لحظه‌هایی که خودم را مجبور به اهمیت‌دادن به چیزهایی که برایم قرانی هم ارزش ندارند می‌کنم. وقتی ادای کنجکاوی در گوش‌دادن به حرف‌های دیگران را در‌می‌آورم. وقتی دنبال کلمه برای شادی بخشیدن به لحظه‌ای که مال من نیست می‌گردم. خواننده تظاهر کردن خیلی دردناک است. ادا درآوردن مثل جراحی بدون بی‌حسی و بی‌هوشی‌ست. انگار یک تکه تیز بزرگ یخ خورده‌باشد بهت و دیگران برای آرام‌کردنت جوک بگویند. قانون خودت‌باش٬ تحت هر شرایطی خودت باش. قانون خوبی‌است. کاش بیشتر بهش توجه‌کنم.

*

استارت یکی از پروژه‌های سال آینده رو زدم: عاشق شدن!

.

بیزارم از این مانیتوری که قد یک کف دست است و من را به همه دنیا وصل می‌کند جز خودم.

همه چیز ارزش تجربه‌کردن دارد. همه چیز خواننده..

+

بعضی‌وقت‌ها لازم است که طولانی مدت سکوت کنی بعد تلاش‌کنی که سکوتت را بشکنی و بعد ببینی جز یکی دو صدا و حرف چیزی به ذهنت نمی‌رسد.

حال عجیبی داشت. انگار در آستانه بیست و یک سالگی یکبار دیگر بخواهم حرف‌زدن و فکرکردن را یادبگیرم.

دلتنگی مثل حرص است. حرص را برعکس شکلات و نان‌خامه‌ای، هرچی بیشتر بخوری لاغرتر می‌شوی. دلتنگی کالری‌ منفی‌اش خیلی بیشتر از حرص است. هر چقدر که موردِ دلتنگی واقع‌شده، عزیزتر و نزدیک‌تر و عشق‌تر باشد دلتنگی‌ای که می‌خوری گنده‌تر است. هر چقدر بیشتر دلتنگی بخوری، دلت زودتر لاغر و نحیف می‌شود. هر چقدر دلت زودتر ریزه‌میزه بشود احتمال اینکه تالاپی بیفتد توی شکمت و هضم بشود و بی‌دل بشوی بیشتر می‌شود. دلتنگی می‌خوری، دلت چروک و فرتوت می‌شود، روده‌هایت دلت را زنده زنده می‌خورند و بی‌‌قلب که شدی دیگر کسی دوستت‌ندارد.

دنبال یک دلیل برای دوست‌نداشتن بچه‌ها می‌گردم و هیچ‌ دلیلی وجودندارد.

برعکس آدم بزرگ‌ها.

خطر لو دادن فیلم وجود ندارد؛ بی نگرانی بخوانید:

عادت به نوشتن از سینما و فیلم ندارم. با اینکه یکی از نیکوترین کارها را معرفی و توصیه فیلم به دیگران می‌دانم. به نظرم فیلم دیدن یک عمل شخصیست. اینکه درباره یک فیلم چه نقد و نظری داری و چه انتظاری داشته‌ای و بعد از بلندشدن از روی صندلی چه فکری توی کله‌ات وول می‌خورده هم از همان احساس و روحیه و اتفاقات حول همان روزهایت نشات می‌گیرد. من هم که تقریبا نجات‌یافته یک طوفان روانی‌ام و از وقتی بیرون آمده‌ام هنوز گیج اتفاقات چندماه گذشته‌ام خودم را انداختم روی صندلی سینما تا فیلمی ببینم. قبلش هم از خودم قول گرفتم دست از سر خودم بردارم و این بار جای شنیدن قصه خودم به داستان بقیه گوش‌کنم. اما خب قصه زندگی آدم‌ها بی‌ربط بهم نیست و انگار اکثر گره‌ها از یک‌جا شروع می‌شوند.

بارها در سینما شاهد کاراکترهایی که به ته خط می‌رسند بوده‌ام؛ که از شدت درماندگی خودکشی می‌کنند، جایی را آتش می‌زنند، خانواده‌ای را ویران می‌کنند، دزدی و گروگانگیری و... یعنی می‌خواهم بگویم آدم های دیگر همیشه وقتی به ته خط می‌رسند می‌آیند می‌گویند؛ فریادمی‌زنند که ته خط، ایستگاه‌آخر و یک‌جنایت.. و ما شیون می‌کنیم و به فکر فرومی‌رویم و آخ‌و‌واخ که خدایا دنیا به آخر رسید و تو چرا ظهور نمی‌کنی؛ صبح هم بلند می‌شویم نان و پنیرمان را می‌زنیم توی چای شیرین و پیش به سوی کار. اما کمتر کسی پیدامی‌شود که همان لحظه شنیدن خبر یک جنایت بپرسد چطور این آدم به ته خط رسید؟ چرا به ته خط رسید؟ چه چیزهایی توی زندگیش بود که نمی‌شد درستشان کرد یا درست کردنشان دیگر برایش مهم نبود؟ دارم به این فکر می‌کنم درست همین لحظه که این ها را می‌نویسم چند نفر حالشان حال سوق داده‌شدن به ته خط است و چند نفر وقتی شما این‌ها را می‌خوانید فریاد می‌کشند بالاتر از سیاهی رنگی هست؟ و همه دنیا جوابشان می‌د‌هند که نه نه نه نه و... بوم. ما هم از سر لطف یک تیتر مینویسیم؛ ته خط..ایستگاه آخر و تمام.

اما خفه‌گی درست مثل اسمش لحظه لحظه رسیدن به ته خط را نشان می‌داد.تو میلی‌متر به میلی‌متر روی برف‌هایی که از آسمان پرتاب می‌شدند جابه‌جا می‌شدی و می‌رفتی و درست لحظه‌ای که خیال‌می‌کردی ته خط را پیداکرده‌ای و اینجا جاییست که باید ساختمان‌های فیلم فروبریزند، آدم‌ها بمیرند، همدیگر را بکشند، تیتراژ بالا بیاید، چمی‌دانم دنیا تمام‌شود، کارگردان برف‌ها را پارومی‌کرد و می‌گفت: «ببین این هم ته خط نبود. برو جلو. گول بخور. هشیار باش.» خفه‌گی داستان یک شبه به مرگ رسیدن نبود؛ که البته هیچ داستانی نیست و چون ما داستان‌ها را دست‌چین شده مولف و گوینده می‌بینیم و می‌خوانیم و می‌شنویم همیشه فکر‌می‌کنیم این آدم‌ها یک‌شبه به اینجا رسیدند. خفه‌گی قصه یک راه طولانیست از لحظه‌ای که حس‌کردی دیگر کاری از دست خودت برای خودت برنمی‌آید تا ثانیه‌ای که تصور‌می‌کنی از بی‌هوایی کارت تمام است. و دوباره شاید همین جا ته خط است... اما در کمال ناباوری هنوز نفس می‌کشی و ادامه می‌دهی و به این فکر می‌کنی که شاید اصلا ته خطی وجود ندارد و پایان دنیا هم یکجور شوخی‌ست و تازه بعد از آن است که بازی شروع می‌شود. اصلا شاید هم ته خط را ردکرده‌ای شاید بازهم گول کارگردان را خورده‌ای. شاید همان خط اول خط آخر بود و اصلا مگر فرقی هم می‌کند؟ چون آدم هر چقدر بیشتر می‌رود بیشتر می‌فهمد که انگار رسیدنی درکار نیست. تو داری درد می کشی و ذره ذره ته می‌کشی اما ماندن در این برف خطرناک است و برگشتن غیر‌ممکن و روبرو بی‌نهایت. بعد به خودت می‌آیی که هرجا تمامش‌کنی ته خط همان جاست.

پی نوشت: همه چیز فیلم خوب و به جا بود. از بازی ها و کارگردانی و طراحی صحنه و لباس و فیلم‌برداری گرفته تا نحوه نشستن بازیگرها. خوشم می‌آید از فیلمی که آدم‌ها را به شک می‌اندازد که این حرکت برای چی بود و حقیقت پنهان می‌شود طوری که انگار یک راز مگوست که من گاهی فکر میکنم کارگردان و نویسنده هم ادای دانای کل را در می‌آورند درحالی‌که خودشان هم در شروع و آخر شخصیت‌ها مانده‌اند.

پی نوشت‌تر: چون خیلی وقت بود هیجان و ابهام فیلمی که ندیده‌ام را تجربه نکرده‌بودم بیخیال خواندن نقد و دیدن آنونس و عکس های فیلم شدم. فقط یک نگاه انداختم ببینم بازیگرها کی هستند که از ترکیب نوید محمدزاده و النازشاکردوست خنده‌ام گرفت و راستش را بخواهید یک‌کمی هم دودل شدم. اما رفتم و از سکانس به سکانس بازی شاکردوست کیف کردم. شاکردوست با این انتخاب خوب و به‌جا و بازی روان و درخشان برای من از بازیگری که "اه اینم تو فیلم هس پس ارزش دیدن نداره" تبدیل شد به بازیگری که از الان منتظر فیلم بعدیش هستم و از همین جا قول می‌دهم دیگر به ترکیب بازیگرها نخندم!

پی نوشت‌ترین: می‌خواستم درباره بازی‌ها و اتفاقات و فضای فیلم بنویسیم که خب دست هایم از شرمندگی چشم‌های شمایی که تا آخرش خواندی خشک‌شد. برای همین زیادی حرف زدن هاست که دوست ندارم درباره فیلم‌ها بنویسم دیگر و به خدا قرارنبود روایتم این همه شخصی از آب در بیاید. من بازهم رفتم سینما و به قول کیارستمی مشغول دیدن قصه خودم شدم.