کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

تا حالا از اینکارها نکرده بودم اما امروز نزدیک بود به دختری که کنارم در آشپزخانه راهرو ظرف می‌شست بگویم سینک را هم بشور. لابد او هم می‌گفت سینک شما رو من بشورم؟ و لابد من هم می‌گفتم ما کثیف کردیم تو بشور! موقع بردن ظرف‌های خشک شده از خودم می‌پرسیدم این دیگه چه کوفتی بود که از ذهنت گذشت؟

دست بابا میم درد می‌کرد. من بابای میم را بابا میم صدا می‌زدم. چون آن دو روزی که خانه‌شان پناه گرفته بودم نه آنقدر غریبی می‌کردم که بگویم آقای کاخاسیان و نه آنقدر صمیمی بودیم که بگویم آقا بارون، بارون جون یا بارون خالی. البته وقتی وارد خانه‌شان شدم و گفتم سلام آقای کاخاسیان خوبید؟ احساس کردم دو بار دیگر بگویم آقای کاخاسیان آقای کاخاسیان خودش می‌گوید آنقدر به من نگو آقای کاخاسیان آقای کاخاسیان. برای همین هم پیش دستی کردم و بعد از تمام شدن شام گفتم دست پختتان حرف نداشت بابا میم. 

عصر روز دوم تا سینی چای را گذاشت جلوی من و میم که به خاطره‌ای از تبریز می‌خندیدیم مچ دستش را گرفت و اخم‌هایش رفت توی هم. گفت دو روزه مچ دستم خیلی درد می‌کنه. شب موقع خواب هم می‌بیندمش‌ها اما فایده نمی‌کنه. همینطور مچ دستش را فشار می‌داد و اخم‌هایش را باز و بسته می‌کرد. من زبان باز کردم و گفتم روغنی دارم که شگفت آفرین است! بله دقیقا همین را با همین ادبیات گفتم. از جایم که بلند می‌شدم میم گفت آره روغن سپیده واقعا شگفت آفرین است. 

شال سبز را گذاشتم روی پایش و دستش را گرفتم. پرسیدم کجا؟ دست راستش را از مچ تا وسط ساق دست کشید. کمی از روغن را ریختم روی مچ دست و ماساژ دادن را شروع کردم. گفتم از بچگی ماهیچه‌های دست و پام خیلی می‌گیره و درد می‌کنه. این را مامان دوست پاکستانیم درست کرده‌. توی کوچه مگنوم عطاری داره. من نمی‌دونم چی توشه. هر بار هم می‌پرسم انقدر اسم علف و دونه میاره که آدم یادش نمیمونه. اما معجزه می‌کنه. دستش را با شال سبز بستم و در جواب اعتراضش که شالت کثیف می‌شود گفتم می‌شوییم تمیز می‌شه. اخم‌هایش را باز کرد دستش را برانداز کرد و لبخندی از سر رضایت زد و گفت امیدوارم واقعا شگفت آفرین باشه!

لبخندی به عرض شانه‌ زدم و به روز شگفت آفرینی که دروغ‌هایم را برملا خواهد کرد فکر کردم.

بهش می‌گم با کدام دانش و بینش درباره همه چیز اظهار نظر می‌کنی؟ می‌فرماد: از صبح که بلند می‌شوم سرم توی تحلیل است. 

حالا تحلیل کجا؟ تحلیل کی؟ کشک چی؟ توییتر و فیسبوک و چنل سلبریتی‌های تلگرام. سرطان مغز گرفتم از دستش.

یکی از سوال‌های پرسشنامه این بود که اگر بخواهید برای همیشه بروید چه چیزهایی با خودتان می‌برید؟

من نوشتم هیچی. واقعاً هم هیچی.

من را از خودم و خودم را از دست من نجات بده.

نیاز مبرم به دویدن زیر باران و تنها موسیقی گوش دادن دارم. اما هندزفری‌ام خراب است و توی این بی‌صاحب آباد تا آبان و آذر، باران که هیچی تف و مف هم نمی‌بارد. جا دارد مثل مهتا (دختر شادی) انگشتم را له کنم* و با حرص بگویم: چون خدا بارون نبارونده!

*مهتا: مامان خدا تو آسموناس؟

مامان: خدا همه جا هست. تو قلبمون. تو گلای زیبا. تو صدای پرنده ها.

مهتا: یعنی خدا تو انگشت منم هست؟

مامان (با خنده): یه جورایی آره.

مهتا (در حال فشار دادن و له کردن انگشتش ): چون خدا برف نبارونده.

نمی‌دانم چی به سر مغزم آمده. هر بار که از خانه بیرون می‌زنم، قدم می‌زنم، با آدم‌ها حرف می‌زنم، برایشان جوک می‌گویم و قاه قاه می‌خندیم به این فکر می‌کنم که همه آن ضجه‌های توی خانه بی‌خود است و فقط خودم را آزار می‌دهم. هیچ کدام از غم‌های امروزم در برابر خنده و شادی مقاوم نیستند. بعد به خانه برمی‌گردم و از فشار این همه غصه دل‌درد می‌گیرم و تظاهر می‌کنم کتاب می‌خوانم، آهنگ گوش می‌دهم، به حرف‌های مامان گوش می‌دهم. حتی تظاهر به خوابیدن می‌کنم و خودم را حبس می‌کنم توی تختم و به بدرد نخور بودن و بی‌حاصلیم تف می‌اندازم و فحش می‌دهم و بعد به مسیر از اتاق به آسانسور و آسانسور به پشت بام و پشت بام با کله به حیاط همسایه فکر می‌کنم. بعد دوباره روز می‌شود از خانه می‌زنم بیرون و می‌خواهم کار کنم، بفهمم، بدوم، بپرم، عاشق شوم، ببوسم، برقصم، بروم سفر، بروم زیپ لاین، کف کتابفروشی بنشینم و شاعرهای بی‌اسم و رسم را پیدا کنم و در اتوبوس درحالیکه مثل میمون از میله‌ها آویزانم برای بچه‌ها ادا دربیاورم. بعد دوباره به خانه بر‌می‌گردم، شب می‌شود و بغض می‌کنم. بغض‌های من همیشه خاک خورده‌اند/ماهیان توی حوض قلب کوچکم مرده‌اند/شب به قلب من رسیده است* می‌شوم. گرگ‌ها عرعر می‌کنند و نگبهان خیابان سوت می‌کشد و من از فکر تمام نشدن تمام شب‌های دنیا خوابم نمی‌برد. 

*فاضل ترکمن.

وقتی نور کمتر می‌شود صداها بلندتر می‌شوند. درست‌تر بگویم بلندتر به گوش می‌رسند.

چنان آسوده ساعت‌ها به پنجره اتاقم زل می‌زنم که انگار هزار سال وقت دارم برای زیستن. اصلاً آدم بساز و اهل مدارا که می‌داند ته دنیا سوراخ است آخرش همه‌مان راهی زباله‌دان اعظم می‌شویم و در قطعات فشرده در ساختمان دنیای بعدی به کار خواهیم رفت ۱۰۰۰ سال می‌خواهد چه کار؟ همین امشبم زیادش است. پشت پنجره اتاقم هم دیوار است.

احمد بادی به غبغب انداخت و گفت: به شیرین اندام‌های خصوصی و مراقبت از خودش را یاد دادم و کلی درباره این موضوع که به چه کسانی می‌تواند اعتماد کند بحث کردیم. بعد ما گفتیم: خب شیرین خانم اندام‌های خصوصیتون کجاست؟ انگار پدرش را فحش داده باشی، تمام عضلات صورتش را منقبض کرد و با خشم گفت: خودتون می‌گین خصوصی. یعنی خصوصیه. یعنی به شما چی ربط (!) داره که کجای من خصوصیه؟

اخمد باد غبغبش را همچنان حفظ کرده بود. پایان داستان.

جناب جرقاب!

 چهار روز است که به این خراب‌شده آمدیم. نه آدرس تو را می‌دانم، نه خبری از تو دارم.

دو شب پیش در کافه نادری سراغ تو را گرفتم، گفتند: اغلب تیمور و بعضی اوقات تو سری به آن محفل فضل می‌زنید. روی این اصل، دیشب رنج را بر خود هموار نمودم (برای دیدن روی کج و معوج‌ات) و در کافه نادری یک ساعتی ماندم ولی خبری نشد.

به هر حال، این نامه را با پست شهری برای برادرت می‌فرستم، به‌محض وصول آن سری به ما بزن که مردیم از تنهایی و بی‌کاری. .

قربان تو،

بهمن محصص.

مسلم این است که باید این زمان را پر کرد، زمان میان دو خواب را، زمان میان تولد و مرگ را.

این را من وظیفه‌ی آدمی می‌دانم. ممکن است در این جریان به بی‌حاصلی بربخوریم و بپرسیم برای چه؟ اگر این وظیفه، پر کردن زمان بی‌حاصل است، پس در همان لحظه باید خودکشی کرد، ولی ما خودکشی نمی‌کنیم وگرنه الله اعلم بحقایق الامور.

از نامه بهمن محصص به سهراب سپهری

کسی که راهی برای خودش انتخاب کرد، بد یا خوب، حتا حق گله جلو آیینه را نیز ندارد. کسی را مجبور نکردند که بیاید. خانه‌ات را رها کن، خانواده‌ات را رها کن. علائق‌ات را ببر. اگر چنین کاری صورت گرفت، اجبار و احتیاج درونی بود. این اجبار متعلق به خود آن شخص بود. خودش انتخاب کرد. در میان مسائل چیزی که وجود دارد، یک آزادی انتخاب نیز هست. پس دیگر گله برای چه؟ برای خانواده؟ برای پدر؟ برای مادر؟ آیا خاطرات واقعیت‌ها، قشنگ‌تر، لذت‌بخش‌تر و رنج‌آورتر نیستند؟ اگر ما از خانواده جدا نشویم، اگر ما علایق را از لحاظ مادی و ظاهری نبریم، طبیعت این جدایی را پیش می‌آورد و زمان روی هر چیز پرده می‌کشد. پس در مقابل امری که دیر یا زود باید انجام بگیرد، گله برای چه؟

از نامه بهمن محصص به سهراب سپهری

نامه‌ات رسید و بهتر گفته‌ باشم مدتی است که رسیده است. تازه خانه‌ام را عوض کرده بودم. در حدود دو ماه پیش (که نامه به آن آدرس بود) نامه‌ات را دریافت کردم. خوشحال شدم، خوشحالی غمناکی که از زنده شدن خاطرات به آدم دست می‌دهد. گمان می‌کنم که نامه‌ات پر از گله بود. البته نگهش داشتم. گله‌ای که هرکس که بریده شود یا در حال بریده شدن است می‌کند.

از نامه بهمن محصص به سهراب سپهری

رویا در دنیای خیال و ذهن باقی می‌ماند و با حرف زدن هم جان نمی‌گیرد و زنده نمی‌شود. نمی‌توان لمسش کرد یا زندگی‌اش بخشید و لحظاتش را مثل خاطرات تجربی با ثبت عکس و ضبط صدا و تصویر نشان داد. با نوشتن است که اتفاقی نیفتاده به حقیقتی که درست مقایل توست، بدل می‌شود و ذهن را بی کمترین اجباری به باور نزدیک می‌کند. بله من این را ندیدم، امم.. شاید هم دیده‌ام. درست خاطرم نیست. حتماً جایی دیگر در این دنیا اتفاق افتاده. تنها با نوشتن است که می‌توان رویا و خیال محال را نه تنها به این دنیا آورد که جاودان هم کرد. تنها با نوشتن.

وبلاگ مهشید عزیز را برای چندمین بار تخته کردند. و او که سواره نظامیست کیبورد به کمر یک وبلاگ جدید زده. این را هم نوشته و بهتر از هر کس دیگری احساس و تجربه و فکرش را بیان کرده. آدرس جدید مهشید: causeway.blog.ir

قصه‌ آن قدر تکراری و دست مالی شده‌است که خودمانیم بعد از تجربه‌ی هفت هشت بار فیلترینگ هوشمند و خنگ‌مند، تخته شدن کائنات نتوانست ناراحتم کند. متعجب شاید اما ناراحت؟ ابدا. عادت کرده‌ام رخ دادن هر چیز اگر نه چندان تلخ اما گَس را در زندگی به فال نیک بگیرم و راهم را از جاده‌های جدید تر ادامه بدهم. نوشتن که برایم شبیه هزار و یک شیوه‌ی اعمال شکنجه‌های استکهلمی عمل می‌کند دیگر جای خود دارد. اسامی قدیمی را دور ریخته‌ام. طبق عادت چندصد ساله‌ام برای ادرس برگزینی سراغ دیکشنری اجنبی‌ها رفتم. به قصد فال واژه‌ها با نهایت خلوص درون نیت کردم و انگشت لای صفحه‌ای کشیدم. قرعه آمد /causeway . در معنای جاده‌هایی که از سطح زمین مرتفع‌تر است. دیدم خود زندگی هم همین است اصلا.

وقتی چند نفری غمگین‌ترین آهنگ‌ دنیا را توی ماشین فریاد می‌زنید با هر عربده‌ای که می‌کشید آن موزیک یک درجه روشن‌تر می‌شود.

کباب ماهی شکم پر یعنی به زندگی امید داشته باش. تلاش کن. همین لحظه‌های ماهی شکم پری را برای خودت جور کن.

رفتم که در را قفل کنم. دستم نرفته پایم برگشت به پذیرایی. یک دستمال کاغذی برداشتم باهاش کلید را گرفتم قفل کردم. پوسته‌های کف دستم و شیر آب و مایع دستشویی و کرم مرطوب کننده خشتک دران نعره زدند.

اگر یکبار دیگر بروم آنجا کی بیاید بیرونم بکشد از آنجا؟ اگر هم بیایم هی راه به راه بلند می‌شوم می‌روم آنجا. ماندگار می‌شوم، تلپ می‌شوم همانجا. بدبخت می‌شوم. نمی‌روم هیچجا. می‌مانم همینجا. از لای در نگاه می‌کنم. از پشت بوته‌ها، از سر کوچه ته کوچه را دید می‌زنم. کوچه‌های اینجا زشت است مثل یزد نیست که سقف داشته باشد محو دیوارهای قهوه‌ای و سایه‌های کف آسفالت شوی و برای دیدن بهترین حالت ماه زاویه صورت و بدنت را عوض کنی. دلم می‌سوزد که دو ماه دیگر ۹۰ کیلومتر بیهوده بروم و بیایم و به هیچ کجا نرسم. دلم فقط توی دلم می‌سوزد. از درون خودم را می‌خورم و از بیرون ککم هم نمی‌گزد و لی‌لی بازی می‌کنم. فقط بعضی شب‌ها از زیر پتو درنمایم. سه شب زیر پتو می‌مانم. می‌آیم بیرون و می‌پرسم امروز چند شنبه است. بدون اینکه با خودم طی کرده باشم اگر زوج باشد یا زوج به علاوه یک می‌روم زیر پتو می‌خوابم. اگر عدد اول باشد باز هم می‌روم می‌خوابم. شنبه و جمعه هم که حساب نیست آنها را هم می‌گیرم می‌خوابم. یک بز بی احساسم که فقط می‌گیرم می‌خوابم و خواب دیوار‌های یزد را می‌بینم که بابا با غمناله می‌گفت دوستشان ندارم. دلگیرند. این دفعه بروم آنجا تا ابد برنمی‌گردم. خوش به حالتان. ساعت چند است؟ امروز چند شنبه است؟

لباسهایش را اتو می‌کردم که ساق دستم از بی‌حواسی خورد به لبه اتو و یک خط قهوه‌ای حدوداً ۵ سانتی انداخت روی دستم. هر چی مامان گفت بلند شو عسل بمال بهش گوش ندادم. نشستم و کارهای مانده‌ام را انجام دادم و به آخ و اوخش هم توجهی نکردم. یک خط است دیگر. بماند. بدن بی‌خط و خش مال مدل‌های زیبایی است. آدم‌های معمولی بدنشان هزار بار زخم شده و ده بار سوخته و پوسته پوسته شده. هر کدامش هم نشان یک اتفاق و رویدادی است. مثلاً همین مستطیل پنج سانتی اگر تا ده سال دیگر بماند یادم می‌آورد لباس‌هایش را اتو می‌کردم و دوستش نداشتم و به این فکر می‌کردم اگر کمی دوستش داشتم و مهرش به دلم بود این شلوار الان دو تا خط اتو نداشت.

موهایم را که کوتاه می‌کردم غصه تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم سمت چپ بالا را می‌خوردم. اما خب خلاص کردم خودم را از دلبستگی‌ام. پیشنهاد می‌کنم یک بار امتحان کنید. از خرت و پرت‌های ته کمدتان شروع کنید. طره‌هایی که دلباخته‌ شانید را بزنید، رنگشان کنید. لباسی که بهتان می‌آید اما نمی‌پوشید را بدهید به دیگران. کتاب‌هایتان را به این و آن قرض بدهید. بگذارید خش بیفتد روی میز تحریرتان و غصه ترک‌های سر و صورت موبایلتان را نخورید. آدم‌ها را (لعنتی حتی نوشتنش هم سخت است) آدم‌ها را بگذارید بروند. وقتی به هیچ چیز احساس مالکیت نداشته باشی ترس آسیب دیدن و از دست رفتنش هم گریبانت را نمی‌گیرد. لابد این هم یک مرحله از زندگیست. بیرون انداختن کیسه‌های شن از کف بالن. سبک که شدی احتمالاً بلند هم می‌شوی. خلاصه موهایتان را کوتاه کنید. تا ۱۴۰۰ خیلی مانده. بلند می‌شوند.

خب تمام شد. ته دنیا را دیدم. حالا می‌توانم به زندگی برگردم. هر روز صبح از خواب بیدار شوم، موهایم را شانه بزنم، به استقبال کار بروم و با مردی که به نظر می‌رسد دوستم دارد در یک رستوران قدیمی در کوچه پس کوچه‌های شهر شام بخوریم، قبل از خواب مسواک زدن و ماسک صورت یادم نرود، بافت موهایم را باز کنم و تو دو لیست فردا را بنویسم و کتاب کنار تختم را بخوانم و فکر ناتمام بودن این زندگی را از سرم بیرون کنم. از آن طرف هم دست از سر هدف دنیا و پوچ و ناپوچ بودنش بردارم و کله‌ام را بگذارم روی بالشم و به لحظه‌های آرام و شادی که تجربه‌ کرده‌ام فکر کنم که شاید زندگی همین باشد‌ یا بهتر است به این هم فکر نکنم. فقط بخوابم.

بله عزیزم. تو از آدم‌ها می‌گریزی که از خودت گریخته باشی. از روبرو شدن با آشغال‌های متعفن وجودت که مثل آینه در وجودشان، جسم و روحشان آدرس تو را می‌دهند می‌ترسی. تو آنقدر می‌ترسی آنقدر مثل سگ می‌ترسی که با دیدن هر شی براق از دور پا به فرار می‌گذاری. تو از دیدن مرده خودت می‌ترسی.

بعد از آدم‌ها، حالا یاد گرفتم که بدون شبکه‌های اجتماعی هم زنده بمانم. کم کم به طبیعت برمی‌گردم.

دو شب پیش بچه بعد از کلی شیطنت و جیغ جیغ کردن و سر همه را درد آوردن برای چند لحظه سکوت پیشه کرد. آمد روبرویم ایستاد. انگشت اشاره و انگشت وسط خپلش را گذاشت روی میز و بهم گفت نینو دوتا (نینا دو پا باهام بازی کن). حقیقتاً مردم براش. 

از دو شب پیش تا حالا که بهش فکر می‌کنم دلم غنج می‌رود و از ذوق در سکوت به افق لبخند می‌زنم. خیلی وقت است از مورد توجه دیگران بودن لذت نمی‌برم و دلم می‌خواهد کنج بایستم. نظاره‌گر باشم و با کمترین کاراکتر حرف بزنم. اما حالا دلم می‌خواهد بچه نگاهم کند. خطابم کند. اسباب بازی‌هایش را بدهد دستم و ازم آب بخواهد، من را خطاب حرف‌های نامفهومش قرار دهد و انگشتانش را روی زمین بکشد و بگوید نینو دو تا! و از همه این توجهات احساس برد می‌کنم. که من را می‌شناسد‌. دوستم دارد و عکسم را که می‌بیند اسمم را به زبان می‌آورد. 

بچه. بچه عزیزم. کاش بزرگ که شدی. بزرگ بزرگ که شدی بدانی چقدر دوستت داشتیم و هر کلمه تازه‌ای که به زبان می‌آوردی خیل قربان صدقه ما به سمتت حمله‌ور می‌شد. 

آیا درس امروز این نیست که می‌شود انسان موفق، مهم و تاثیرگذار و صد البته مشهوری بود اما زندگی شخصی داشت و حریم خصوصی را حفظ کرد؟ 

خب من خودم افسردگی گرفتم از خواندن پست‌های وبلاگم و متوجه شدم به جز آن ساعت‌هایی که زیر پتوی دریا دلم خودم را به خواب زده‌ام این ور و آن ور در حال نالیدن و غر زدنم. خیلی رفتارم زشت و زننده است. قبول دارم. می‌توانید اینجا فحش بگذارید که من دیگر از این آه و ناله‌ها نکنم که بعدش که دوباره آه و ناله‌ام گرفت هم غم نامه‌ام را تایپ کنم و هم جواب فحش‌های شما را با فحش‌های زننده‌تر و رکیک‌تر بدهم :دی

چون به هر حال زحمت کشیدین و وبلاگ رو به یه امیدی باز کردین دست خالی  برتان نمی‌گردانم و مسخرگی پیشه می‌کنم. چند روز پیش خانه یک زوج از این تازه عروسی کرده‌ها بودم. دیدم خیلی خوشحال و عاشق پیشه‌ و لوس و بی‌مزه شده‌اند گفتم یک حالی بهشان بدهم. به خانم گفتم شما توی خونه تقسیم کار دارید؟ به شوهرش نگاه کرد. به من نگاه کرد بعد به خانه و زندگیش نگاه کرد و گفت بله. مثلا ایشون جوراباشونو در میارن پرت می‌کنن من جمع میکنم. نمیشه که خودشون هم دربیارن و هم جمع بکنن. اصلا عادلانه نیست. بعدش هم دعوا شد. من هم برگشتم خانه. رفتم زیر پتوی دریا دلم و خودم را زدم به خواب.

با هر بار شنیدن اظهار نظر غیر صاحب نظران درباره همه چیز سلول‌های تومور توی مغزم یک دور تقسیم می‌شوند. چرا این‌قدر زر می‌زنند مردم؟ 

روی قبرم بنویسید سه قصه ناتمام داشت که دخلش را درآوردند.