کازیوه

بهش گفتم متاسفم که دختر خوبی برایت نیستم. متاسفم... متاسفم... متاسفم..

گفت چای میخوری مامان؟ با پیراشکی تازه؟

نه می‌تونی بری، نه می‌تونی بمونی. نه می‌شه فریاد زد و نه سکوت‌کرد. نه غر زد و نه خندید. نه شکفت و نه پژمرد. نه مرد و نه زندگی‌کرد. 

مهمترین چیزی که در زمان رابطه داشتن با آدم‌ها باید یاد داشته‌باشی:

اعتقاداتت مال خودت

اعتقاداتشان مال خودشان 

پنج سالم بود که قلبش ایستاد. خیلی‌وقت بود که مواد مصرف می‌کرد و اگر از من بپرسی، قلبش خیلی قبل از مردن، از کار و از عشق‌ورزیدن افتاده‌بود. عکسش را همراه با یک رنگین‌کمان کشیدم؛ رنگین‌کمانی که ازش دور بود و باید به طرفش می‌رفت. زیر عکسش فقط نوشتم، مامان، تاریخ نگذاشتم. از رحمت خدا و عشق چیزی ننوشتم. فقط مامان.

زیر نور ماه شیشه‌ای/ ژاکلین وودسون

ترجمه کیوان عبیدی آشتیانی / نشرافق

بانویم گفت: «تا زنده‌ای سنگ‌های محکمی کنارت داری: نوشته‌هایت، دوست‌هایت و خانواده‌ات.»

- هر آدمی چندتا سنگ می‌تواند داشته‌باشد؟

بانویم دستش را روی پایم گذاشت، صورتش را به سوی آب گرفت و لبخندی‌زد، بافته‌ی بلند موهایش، پشتش قرارگرفت.

گفت: «اگر خوش‌شانس باشی همان تعداد که لازم‌ داری.»

سنگ‌های محکمی همچون نوشته‌ها، نوشته‌ها، نوشته‌ها... نوشته‌ها

+

پدربزرگ گریگوری -قهرمان داستان ۳۵کیلو امیدواری- بهش گفته‌بود: «غمگین نشستن و هیچ‌کاری نکردن ساده‌ترین راه ممکن است ولی من اصلا از آدم‌هایی که آسان‌ترین راه را انتخاب می‌کنند خوشم نمی‌آید.» که چقدرم حق با اوست. مثلا چسناله‌کردن و روزی ۱۵ساعت خوابیدن کار آسان‌تری ست تا اینکه مشکلاتت را بشکافی و برای هر تکه‌اش دنبال راه حل بگردی.

به امید نابودشدن هر چه زودتر چسناله‌کنندگان!

جای دوری نرفته‌اند مُرده‌ها

مانده‌اند همین‌جا

و در سکوت

تماشا می‌کنند ما را

سوفیا دِ ملّو آندرسون / محسن آزرم 

آرامم می‌کند. هر بار که همزمان باهم از اتاق‌هایمان می‌زنیم بیرون و نگاهم را توی چشم‌های پنهان و مهربانش می‌بینم، بعد دست‌هایش را باز می‌کند که بیا، دلهره‌ها و ترس‌ها و دشواری‌ها جرعت عبور از چارچوب در اتاقم را پیدانمی‌کنند و به محض بسته‌شدن در و رسیدنم به منطقه امن -شانه سمت چپش- از بی‌اکسیژنی می‌میرند و درجا پودر‌ می‌شوند. آرامم می‌کند و این روزها معتاد این شیوه آرام شدنم.

یک کمی گوش‌کردم. اما حرف‌های معلم خیلی هم جذاب نبود. و آدم‌های توی قصه‌هایم بلندتر حرف‌می‌زدند.

صدای آدم‌های قصه‌‌های من هم خیلی بلند شده. آنقدر بلند که صدای خودم و جریانات اطرافم را نمی‌شنوم. آنقدر بلند که فکر بریدنش افتاده‌ام.

بانو همیشه بلند بود و آنطور که خودش همیشه می‌گفت: «درشت، نه چاق. این دوتا با هم فرق دارند لورل.»

زیر نور ماه شیشه‌ای / ژاکلین وودسون