کازیوه

۱۲۱ مطلب با موضوع «دختر دیوانه» ثبت شده است

بهش گفتم متاسفم که دختر خوبی برایت نیستم. متاسفم... متاسفم... متاسفم..

گفت چای میخوری مامان؟ با پیراشکی تازه؟

+

پدربزرگ گریگوری -قهرمان داستان ۳۵کیلو امیدواری- بهش گفته‌بود: «غمگین نشستن و هیچ‌کاری نکردن ساده‌ترین راه ممکن است ولی من اصلا از آدم‌هایی که آسان‌ترین راه را انتخاب می‌کنند خوشم نمی‌آید.» که چقدرم حق با اوست. مثلا چسناله‌کردن و روزی ۱۵ساعت خوابیدن کار آسان‌تری ست تا اینکه مشکلاتت را بشکافی و برای هر تکه‌اش دنبال راه حل بگردی.

به امید نابودشدن هر چه زودتر چسناله‌کنندگان!

آرامم می‌کند. هر بار که همزمان باهم از اتاق‌هایمان می‌زنیم بیرون و نگاهم را توی چشم‌های پنهان و مهربانش می‌بینم، بعد دست‌هایش را باز می‌کند که بیا، دلهره‌ها و ترس‌ها و دشواری‌ها جرعت عبور از چارچوب در اتاقم را پیدانمی‌کنند و به محض بسته‌شدن در و رسیدنم به منطقه امن -شانه سمت چپش- از بی‌اکسیژنی می‌میرند و درجا پودر‌ می‌شوند. آرامم می‌کند و این روزها معتاد این شیوه آرام شدنم.

بعضی‌وقت‌ها خاطراتم شفاف نیستند. لحظه‌ای همه چیز شفاف می‌شود و لحظه‌ای بعد انگار کسی بخشی از آن را پاک می‌کند.

زیر نور ماهِ شیشه‌ای / ژاکلین وودسون

حدودا یکسال و خورده‌ای است که در اثر هیچی بخشی از حافظه‌ام را از دست دادم. اینطور که به نظر می‌رسد ۱/۴ حافظه بلند مدت و تقریبا نیمی از حافظه کوتاه مدتم را. و یک لحظه‌هایی در این خورده‌های بعد از یکسال در خانه و کوچه و خیابان و فروشگاه و دانشگاه و پل‌عابرپیاده و ماشین و جاده و ترمینال و حتی موقع حرف زدن با دیگران، حس‌کرده‌‌ام نه روبرویم و نه پشت سرم هیچ‌چیز ندارم؛ نمی‌فهمم و درک‌نمی‌کنم و به خاطرنمی‌آورم و قرار‌نیست به‌خاطر بسپرم.

مثل شب‌هایی که وسط بولوار چمران عینکم را در می‌آورم تا آدم‌ها و ساختمان‌ها و ماشین‌ها و نور‌های رنگارنگ تبدیل به لکه‌هایی شوند که ماهیتشان معلوم نیست.


دمپایی‌هایم خیس است. و تو ‌می‌دانی پوشیدن دمپایی ابری خیس و نشستن در حیاطی که مملو از هوای ۷ درجه‌ سانتی‌گراد است یعنی چه؟ یعنی قید آن دو تکه چوب گوشتمال را بزن. خدارا شکر که از ساق پا تا زیرگردنم را با دو لایه بافتنی ضخیم پوشانده‌ام وگرنه باید هی به خودم می‌گفتم نخواب رز، نخواب! طاقت بیار رز، چیزی به صبح نمانده!

من آدم خیلی هوس همه چیز را بکنی هستم و از آن بدتر که به همه هوس‌هایم روی خوش نشان‌داده و اغلبشان را با اکثریت آرا -چه منفی! چه مثبت و چه ممتنع!- به تصویب رسانده و عملی‌می‌کنم. نیم ساعت پیش، بعد از تمام‌کردن داستان شگفت‌انگیز و شوکه‌کننده و زنده "من و تو" تصمیم گرفتم پایان تلخ کتاب را با کمی شکلات‌داغ فوری و فوتی فرو بدهم. نتیجه دهان گس شده‌ام این بود که دو دست بافتنی روی هم پوشیدم و توی حیاط قدم زدم. در حیاط یک خوابگاه که امتحانات پایان‌ترم، دانشجوهای راه دورش را محکوم به ماندن در سلول‌های شش نفر‌ه‌شان کرده. یکی در میان چراغ ها روشن است و از یک پنجره تاریک صدای قهقهه می آید و از روبرویی یک موسیقی تند محلی پخش می‌شود و بقیه هم به نظر می‌آید زیر پتو خزیده‌باشند و البته که امتحانات هم به تخم هیچ‌کس نیست. من اما درست وسط باغچه‌ای نشسته‌ام که به وضوح یادم‌است که روز اول ورودم با نفرت به خاک قهوه‌ایِ خشک و بی‌روحش نگاه کردم و عرق جبینی را که در اثر عبور از سرپرستی و سلام و علیک‌های با لبخند و بالاکشیدن هیکل ۷۰کیلویی‌ام از پله ها و دیدن اتاق‌ها شره می‌کرد پاک کرده‌بودم و اگر مامان آن لحظه نمی‌گفت چه درخت پر شاخ و برگی، بی اغراق یک تف پر از خلط هم نثار کاشی ها می‌کردم و میگفتم: «تف به همه‌تان: سرنوشت و زندگی و درس خواندن و خانواده و عقل و شعور و زمین و آسمان و این دانشگاه و آن کتاب‌های لعنتی و بقیه کتاب‌هایی که لعنتی نبودند اما نمیگذاشتند آن یکی لعنتی‌ها را بخوانم و قوه تخیل و ندانم کاری و این باغچه و باغچه و باغچه و پس گل های کوفتی‌اش کو؟ تف به همه چیز و همه کس! من اینجا چه می‌کنم؟.»

اما راستش را بخواهی خواننده و حتی اگر راستش را هم نخواهی خواننده، که اکثرا راست هیچ چیز را نمی‌گویم و چیزی را می‌گویم که شرایط ایجاب می‌کند و خودم ایجاب می‌کنم و با آن می‌شود به یک مرحله بالاتر صعودکرد، بدون اینکه بقیه انگشت اشاره‌شان را تا بنددوم در چشمت فروکرده‌باشند که داری تقلب میکنی، پس با این حساب جای راست‌ترین، درست ترینش را می‌گویم. اما این دفعه می‌خواهم راست‌ترین و درست‌ترینش را بگویم؛ اینکه این هوای ۷ درجه که قرار است دو ساعت دیگر به زیر ۵ برسد، این دخترهای کثیف و بوگندو که اضافات کاهو و تفاله‌های چای و پوست پیازشان را همینجوری توی سینک ول می‌کنند، این حمام‌ها با کاشی‌های زرد و ژیلت های استفاده شده روی تاقچه‌شان و چسب نواربهداشتی‌های ریخته شده کف دستشویی و قدم زدن‌های نیمه‌شبی توی هوای سرد و دلپیچه گرفتن از نشستن روی کاشی‌های سرد و صدای جیغ و داد بچه‌ها دیگر حالم را بد نمی‌کند. به طرز عجیبی حالم را بد نمی‌کند. نمی‌شود بهش گفت وفق و تطبیق و جزئی از محیط‌ شدن. که من اسمش را گذاشته‌ام عوض‌شدن حال و شروع یک فصل تازه. یا شاید هم... هممم شاید هم دوست‌داشتن.

حس دوست‌داشتن خوبی نسبت به همه چیز دارم. نه تنها من که این گربه پشمالوی سفید چرکوی گنده‌بکی که جفتم نشسته و از سرما زوزه می‌کشد و شاید به صبح هم نکشد این حال را دوست داریم‌. و من دلم می‌خواهد به صرف یک بشقاب گوشت تف داده شده در روغن و ادویه به شام دعوتش کنم اما چون هربار که در را برایش باز گذاشتم شعورنداشته‌اش را به رخ کشیده و جای کز کردن در گرم‌خانه کنار کتابخانه، تن چرک و چاقش را به یکی از اتاق‌ها می‌کشاند و روی شکم دخترها می‌خوابد و با جیغ‌های نصف شبی باعث وحشت همه اهالی ساختمان می‌شود؛ پس سزایش همین است که از سرما خشک شود. اما این مکعب سرتاپا بافتنی پوش دلرحم‌تر از این حرف‌هاست و باوردارد که ارزش این دنیا به آب بینی پیرترین بز روی زمین هم نیست. پس نیم ساعت دیگر در را برایش بازمی‌گذارم. فقط امیدوارم این بار جای خوابیدن کنار این دخترهای سوسول جیغ جیغو، زیرتخت را انتخاب کند.

یک خرس قهوه‌ای با موهای قهوه‌ای کثیفم که از صبح تا شام (دقیقا تا وقتی مامان پشت در اتاق حنجره‌اش را پاره‌کند که شااااااااااامم) توی دریاچه‌ای از لحاف‌آبی فرو‌می‌روم و کارم شده جمع‌کردن موسیقی و تصنیف و آوازهای کمتر شنیده‌شده یا خیلی به گوش خورده و کم‌بها گذاشته‌شده.

پ.ن: نظرتان راجع‌به پست‌های قبلی "تقدیم به مرگ" چیست؟ جذابند؟ خوش‌آیندند؟ دوستشان دارید؟ ندارید؟ ها؟

اصلا از این لوس بازی‌ها خوشم نمیاد. اما در حال حاضر حالم از همه چیز بهم می‌خورد و کوچکترین اتفاقی عصبی‌ام می‌کند. مثلا از صدای رفت و آمد توله خرس‌های همسایه طبقه بالا متنفرم، از اینکه باید جواب سوال‌های پی در پی برادرم را بدهم متنفرم و دلم می‌خواهد کتاب‌های نصفه و نیمه روی میز و زیر تختم را که از قضا از آنها هم به شدت متنفرم را به سمت سرش پرتاب کنم، از اینکه چرا سیب زمینی‌های خورشت جای آب‌پز سرخ شدند عصبی‌ام، از اینکه بابا هر چند دقیقه یکبار حالم را میپرسد متنفرم. از همه چیز متنفرم؛ شاید باورتان نشود اما از شیرکاکائوهایی که دیروز به شیوه‌ای دلبرانه در طبقه اول یخچال چیدمشان هم متنفرم. از یک روز قبل از پریودشدن بیشتر از همه چیز متنفرم!

+

دارم برای سی‌روز آینده برنامه ریزی می‌کنم. امیدوارم به هیچ غلطی نکردن ختم نشود. مثل همه این روزهایی که بیخیال نسبت به گذر زمان و رفت و آمد دیگران و اتفاقات لحاف آبی‌ام را پیچانده بودم به خودم و بیلاخم را سمت دنیا و آدم‌هایش نشانه گرفته‌بودم. آه امیدوارم!

بالاخره که باید یک روز یاد میگرفتی که اگر دوست خوبی برایش هستی، دلیلی ندارد که او هم دوست خوبی برای تو باشد.

بعضی ها وسواس شست و شو دارند یعنی شلنگ می گیرند و از در و دیوار می شورند تا برسند به ماتحتت اعضای خانواده، بعضی ها وسواس رنگ دارند فکر می کنند رنگ همه چیزشان باید با همه چیزشان ست شود و از تناسب رنگ ها هم هیچ بویی نبرده اند. بعضی ها وسواس تمیز نوشتن دارند؛ دوستی دارم که تا سوم دبیرستان با سه رنگ خودکار از روی تخته جزوه می نوشت؛ محتویات آبی، علامت سوال ها و شماره ها و خط کشی ها قرمز، سیاه یا سبز هم محض تنوع! بعد این وسط کافی بود دستش بلغزد، مثلا سرکش "ک" جای سی و هفت درجه، سی وسه درجه نصب شود روی دسته اش آن وقت لاک نمی گرفت بلکه برگه را می کند. یادم است که یکبار سر زنگ عربی کرم های وجودم به رعشه در آمدند و وقتی که داشت جزوه می نوشت گفتم فلانی دقت کردی کلمه هات روی خطوط نیستند؟ چقدر درهم برهم نوشتی! بخت برگشته یک نگاه به من کرد، یک نگاه به دفترش، یک نگاه به روبرو بعد یک نفس عمیق کشید و صفحه را پاره کرد. البته فکر کنم بعدا نفرینم کرد چون الان من هم دچار وسواس شده ام. وسواس کلمه! یک گزارش می خواهم بنویسم یا یک یادداشت سی صد کلمه ای یا یک داستان یا اصلا یک پست ساده برای وبلاگم به معنای واقعی کلمه جان می کنم. آنقدر کلمات را عوض می کنم تا دست آخر صفحه را می بندم و بی خیالش می شوم. بعد این وسط ایده های جدید سراغم می آیند؛ این ها طرح می شوند و می روند روی صفحه و موقعی که سعی می کنم این یکی را محض خاطر خودم تمام کنم و به خودم می‌گویم اصلا مهم نیست که از ۱۰ زاویه هم میشود بهش نگاه کرد، وسواس ویرش می گیرد و لول می خورد توی مخم، از آن جا می ریزد توی خونم می رسد به دست هام و می رسد به کیبورد و شیفت دیلیت!

باید یک قانون وضع کنم، این طور نمی شود!