۲۵۵ مطلب با موضوع «دختر دیوانه» ثبت شده است

فریادم را می‌شنوی؟ از قعر سلطه افکار پلید فرهنگ عمریمان حرف می‌زنم.

بعد از خالی شدن خانه با صدای سکوت بیدار شدم. می‌دانستم اگر حتی یک روز دیگر منتظر بمانم دق می‌کنم. اپلیکیشن flo را باز کردم و جمله late for 8 days همه توانی که برای ریلکس کردنم در هفت روز گذشته جمع کرده بودم را مثل یک بادکنک ترکاند. بادکنکی که انگار داخلش آب گرم بود ریخت داخل شلوارم و پیش خودم گفتم اه آمدی جانم به قربانت؟ اما خبری از رنگ زیبای سرخ نبود. قلبم را گرفتم کف دستم و رفتم داروخانه. حتی تحمل نداشتم با پارتنرم حرف بزنم. آدمی دیگر که سعی می‌کند این چیزها را طبیعی جلوه دهد و به جای همدلی بگوید اتفاق خاصی نیفتاده!

بله اتفاق خاصی نیفتاده، فقط زنی هستم در آستانه مرگ به سه شیوه مختلف. اول به دست مردهای خانه، فامیل و تمام مردان و زنانی که خودشان را مالک برحق و بی‌قیدوشرط تمامیت ارضی بدن یک زن می‌دانند و سرشان را از خشتک و اتاق خواب ملت بیرون نمی‌آورند. بله اتفاق خاصی نیفتاده چون اگر شانس بیاورم و از سوقصد مستقیم مردسالاری جان سالم به در ببرم از زیر سایه سفره گسترده‌اش خیر. کلی هزینه مادی که جور کردنش در این اوضاعی که دو ماه و نیم است کار نمی‌کنم من را به گریه می‌اندازد (از بیمه‌ام نمی‌شود استفاده کرد، چون هر ریسکی تو را از اینی که هستی بیشتر به فنا می‌دهد) و پیدا کردن یک سگ‌دونی برای اینکه بتوانی بدون اینکه از عفونت بمیری خودت را راحت کنی یا قرص‌های تاریخ مصرف گذشته‌ای که ممکن است بخاطرشان آنقدر خونریزی کنی تا بمیری (احتمالش کم است اما باز هم از گوه بودن این وضعیت چیزی کم نمی‌کند) و در نهایت اگر زنده بمانم به دست خودم خواهم مرد. چون با تحمل کردن سه ماه کذایی در سیستم یک دانشگاه فاسد و دیدن ناحقی‌ها و تودهنی خوردن‌ها و لمس اینکه هیچکس صدای تو را نمی‌شنود فقط وقتی که در راهروی دانشکده سر حراست فریاد می‌زنی با من درست صحبت کن و تو را به انگ هزار کار نکرده تهدید به کمیته انضباطی می‌کنند، انگار دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. سایت‌ها را بالا و پایین می‌کنم. بهترین زمان برای تست دادن؟ لطفا وجود نداشته باش. من نمی‌خواهمت. هیچکس تو را نمی‌خواهد. چطور تست را انجام بدهم که بهتر نتیجه بگیرم؟ چرا سراغ من آمدی؟ من که هیچوقت دلم یک جانور کوچولو نخواسته بود. باور کن حتی یکبار در زندگیم بچه مچه نخواستم. پس راحتم بگذار. این سایت‌های لعنتی چرا انقدر با لذت از بارداری نوشتند! کم برای مادر بودن بلیسید. انگار چه اتفاق میمونی است. تپش قلب گرفتم! حالا چه گوهی بخورم؟

زنی هستم در آستانه مرگ. زنی که با گفتن گور بابای همه‌تان فقط خواسته جرعه‌ای از زندگی را بچشد. اما دست پروردگار که همیشه بهش تودهنی می‌زده این بار به قصد جر دادنش برآمده. تست را دادم. منفی بود.

هیچ اتفاق خاصی نیفتاده فقط نشستم روی زمین و گریه کردم نه به خاطر کثافتی که برای ما کابوس و برای زنی دیگر گوشه‌‌ای از جهان خاطره است، به خاطر اینکه خودم را سرزنش کردم. بابت جرعه‌‌ای لذت قطره چکانی با خودم دعوا کرده بودم. توپیده بودم و دلم بیش از همه چیز از این گرفته بود که پشتیبان خودم نبودم. انگار که من هم با همان آدم‌ها هم دست بودم. هر ضربه‌ای که آن‌ها می‌زدند من یکی محکم‌تر می‌زدم. در عمیق‌ترین لایه‌های وجودم کسی دیگر بود که من را مقصر بزرگ می‌دانست و همه چیز را زیر سوال می‌برد. شخصیتم، غرورم، عشقم، ایمانم به خودم. به کسی که ساخته بودمش. آجر آجر، بند به بند بعد از سونامی افسردگی، بعد از بلوغ، بعد از هر شکست و ترک شدن. حالا در این درد خودم را تنها گذاشته بودم تا زنی باشم که دیگر نمی‌داند کیست و نمی تواند تحمل کند. 

  • کازی وه
  • سه شنبه ۱ بهمن ۹۸

رمق

رمق نداشتم. رمق در لغت‌نامه دهخدا یعنی نگریستن کسی به نگاهی سبک! همین توان را هم نداشتم. بعد توی دلم گفتم کاش مغزم کر می‌شد و دیگر این همه روضه و آیه یاسی که خودش برای خودش می‌خواند را نمی‌شنید. دراز کشیده بودم روی تخت اتاق جدیدم در خوابگاه. غذا روی گاز غل می‌زد و من رمق نداشتم یک همی بهش بزنم که ته نگیرد. خودم را مچاله کرده بودم و رمق نداشتم پیام فرزاد را که بهش گفته بودم حالم خیلی بد است، جواب بدهم. در آن عصر گرم پاییزی که آسمان اتاق بعد از خاموش شدن کولر، جولانگاه پشه‌های تابستانی در ابعاد و رنگ‌های متنوع بود برای لحظاتی صدای مغزم به مراتب آرام‌تر شده بود. تو گویی توی چرت رفته بود. من چشم‌هام را بستم و از خودم پرسیدم افسرده‌ای؟ نیستم. مضطربی؟ نیستم. خسته‌ای؟ نیستم. کسلی؟ نیستم. ناتوانی؟ نیستم. ترسیده‌ای؟ فکر کنم. ترسیدم که نتوانم این کارها را پیش ببرم چون انرژی کافی برای انجام این همه را در طول یک روز ندارم. کارها را به تعویق بیندازم و اضطراب بگیرم. از اضطراب پناه ببرم به تخت، به سریال، یک نفس کتاب خواندن، به خواب و رویاپردازی. بعد احساس ناتوانی کنم، از ناتوانی برسم به افسردگی از افسردگی برسم به خستگی. خسته شدن از زندگی افسرده! دوباره آن پروسه لعنتی درمان را شروع کنم. بعد از یک‌ سال تازه برسم به این جایی که هستم. ترسیده‌ بودم. ولی راه که بیفتیم ترسمان می‌ریزد. جواب پیام دوستم را دادم، به داد غذایم رسیدم، شب خوابیدم، صبح بدون فکر کردن بلند شدم و اولین خط مقاله را ترجمه کردم. بعد خط دوم را، بعد سومی، چهار و پنج و سی صد و... دیگر حالم بهتر بود. سر بلند کردم. از پنجره دیدم که درخت‌های محوطه دانشکده فنی در باد گرم ظهر پاییزی خم و راست می‌شوند. در آفتاب یک سلفی گرفتم. لبخند نمی‌زدم اما چشم‌هام رمق داشت. 

  • کازی وه
  • پنجشنبه ۲ آبان ۹۸

امان از تبعیض (بغض)

دختر خاله دومیه سیزده ساله شده. خاله دومیه خیلی نگرانشه و مدام به ما دخترخاله بزرگا می‌سپاره هواش رو داشته باشیم. چون سیزده سالگی سن حساسیه. چند وقت پیش هم با خانواده دوستش فرستادش بره ارمنستان حال و هواش عوض بشه بچه. من یادم افتاد ده سال پیش با ذوق رفتم خونه مامبزرگم و با شادی به همه اعلام کردم که امروز سیزده ساله شدم!  خاله بزرگم نگام کرد و گفت: نچ نچ نچ چه سال نحسی رو پیش رو داری! هیچی دیگه. خودتون فکرش رو کنید با چه بدبختی‌ای اون سال نحس رو رد کردم بره. همین. تامام.

  • کازی وه
  • پنجشنبه ۷ شهریور ۹۸

لاو یا زندگی دوگانه ورونیک؟*

اورهان پاموک می‌‌گوید: 《ما بوسه بر لب را از پدر و مادرمان یاد نمی‌گیریم. ما این را مدیون سینما هستیم.》 

دارم به فیلم‌هایی که بعد از تماشایشان بوسه‌هایم بهتر شدند فکر می‌کنم.

* Love 2015 - gaspar noe

Double life of Veronique 1991 - kieslowski

  • کازی وه
  • سه شنبه ۲۵ تیر ۹۸

Medicooktation

امروز اولین روز تمرین صبر با آشپزی بود. هیچوقت آشپزی رو دوست نداشتم. شاید چون خیلی حوصله می‌خواد و بیشتر وقت‌ها مجبوری منتظر بمونی تا آب جوش بیاد، گوشت بپزه، روغن داغ بشه، برنج خیس بخوره و... یک کار بی‌وقفه نیست و با این وجود حتی نمیشه تو نت چرخید یا کتاب خوند و فیلم دید. چون ممکنه حواست پرت بشه و واویلا... من یک دوره‌ای مدیتیشن کردم و بعد از چند وقت دیگه نتونستم برای پنج دقیقه هم که شده باسن مبارک رو بذارم زمین و نفس بکشم و سکوت کنم و بذارم افکار بیان، برن و به هیچ کجا نرسن. بعد حس کردم خیلی عجول شدم. می‌خوام همه چیز تند و تند بگذره و من به تهش برسم. مسیری که برای زندگیم انتخاب کردم، راه یادگیری و مطالعه فقط با داشتن صبر ممکنه. اگه من نتونم صبر کنم که چهار پنج تا کتاب بخونم تا بتونم راجع به یک نظریه استنتاج خودم رو داشته باشم که کلاهم پس معرکه است. گفتیم چه کنیم، چه نکنیم بیا از آشپزی شروع کنیم. با یک تیر سه تا نشون. مدیتیشن، تمرین صبر و یادگرفتن آشپزی! 

  • کازی وه
  • سه شنبه ۱۸ تیر ۹۸

به ترتیب یا بدون ترتیب

من دنبال دفترهای زشت با جلدهای زمخت و تیره که کاغذهای کاهی دارند می‌گردم. دوستم می‌گوید وقتی روی این کاغذها می‌نویسی انگار داری کلماتت را می‌اندازی توی فاضلاب. مکث می‌کنم. سالنامه جلد آبی زهوار در رفته‌ام را ورق می‌زنم و می‌گویم: عوضش امنیت‌شان حفظ می‌شود! کی حاضر است دست در فاضلاب کند برای یک مشت داستان و هیجانات و تخیلات چرکنویس شده؟ 

این ترم ۶ واحد ناقابل افتادم. و جالب اینجاست که تنها ترمی بود که انتظار افتادن نداشتم و اولین ترمی بود که رفتم امتحان دادم و افتادم! موقعیت عجیبی است. اول ناراحتم که ممکن است بخاطر ۶ واحد، یک ترم اضافه بخورم. بعد ناراحتم که چرا قدرت تف انداختن در صورت استاد را ندارم؟ بعدتر ناراحتم که چرا آن یکی درس که امتحان خوبی دادم را استاد فقط به خاطر غیبت‌هایم بهم ۸ داد؟ و دست آخر خوشحالم که بعد از این همه سال بالاخره برای یک چیزی به غیر افسردگی و مشکلات درونی‌ام غصه می‌خورم!

  • کازی وه
  • يكشنبه ۱۶ تیر ۹۸

خودت را نگاه

- هر کاری دوست داری انجام بده

- آن وقت ممکن است گم شوم

- پس هر کاری دوست داری انجام بده، بی‌پروایی کن اما به موقعش مراقب خودت باش

- زیاده روی من را از خودم غافل می‌کند

-بی‌پروایی زیاده روی است؟

-بازی کلمات است؟

- فقط می‌گویم باید قدرت بس کردن و متوقف کردن خودت را داشته باشی

- سخت است

- همیشه می‌شود ایستاد

- همیشه نمی‌شود کار درست را کرد. نه به موقع!

- مهم این است که همیشه می‌شود. هر چند دیر یا زود!

- از بیراهه برگشتن به مسیر اصلی آزار دهنده است.

- یک تجربه جدید

- با پوسته‌ای مشابه! منزجرم می‌کند.

- منزجر یعنی چه؟

- یعنی با حضور کسی شاد شوی که به دلیل وجودت آن جا را ترک می‌کند.

- حرف‌های فلسفی همیشگی؟

- باید یاد بگیرم از خودم مراقبت کنم.

- همیشه این کار را کرده‌ای. همیشه! 

- آدم همیشه خودش را دارد.

- همیشه.

نامربوط اما غیرمستقیم وقتی جلوی آینه به کبودی زیر گلویم که به زردی می‌زد دست کشیدم. موهایم را کنار زدم یکی دیگر هم پشت گوشم بود. روی بازویم، زیر سینه‌ام، روی شکمم. برای اولین بار در زندگی‌ام از مورد علاقه و توجه واقع شدن بیزارم.

  • کازی وه
  • شنبه ۱۵ تیر ۹۸

Vertigo

انگار روی آبم. وقتی ایستادم و راه می‌روم شناورم. دراز که می‌کشم مثل کشتی آبکش شده غرق می‌شوم. انگار زیر آبم. همه چیز از این پایین متلاطم و درهم برهم است. سرم از فشار آب درد می‌گیرد. روی پا هم که باشم انگار دریا زده‌ام، تهوع امانم نمی‌دهد. هر چی قرص دکتر دفعه پیش داده بود خوردم اما هنوز سرگیجه دارم. بنشینم سرگیجه هیچکاک را ببینیم شاید افاقه کرد.

  • کازی وه
  • دوشنبه ۲۷ خرداد ۹۸

تاثیر رفتار و منش پزشک در انتخاب او به عنوان معالج

داشتم نیازهای ارتباطیم رو لیست می‌کردم و دیدم که خیلی برام مهمه که دیگرانی که در دایره اطرافیانم وارد می‌کنم آدم‌های باملاحظه‌ای باشند. ملاحظه یعنی تو رو نادیده نگیرند، به احساسات و واکنش‌هات اهمیت بدن، حواسشون بهت باشه و درک بالایی داشته باشند. حدود دو سال پیش تصمیم گرفتم دیگه عینکی نباشم و زدم تو کار جستجو برای یافتن پزشک حاذق و خفن! پروسه پیدا کردن پزشکی که علم و تجربه‌ و تبحرش به اندازه دکتر استرنج باشه و اخلاقش به قدر دکتر ژیواگو حسنه باشه حدود شش ماه طول کشید. من یک لیست بالا و بلند نوشتم از دکترهایی که قراره ویزیتشون کنم (!) و اون جا تصمیم نهایی رو گرفتم. شاید دلتون بخواد غر بزنید که بابا تو دیگه کی هستی! یک عمل لیزیک که احتمالا کور شدنش کمتر از برخورد شهاب سنگ (منم شنیدم فقط!) با زمینه که این حرف‌ها رو نداره. ولی دوست عزیز من در مورد انتخاب لوسیون بدنم همین قدر سختگیرم و کلا روحیه جستجوگرم بر گوشه گوشه زندگیم سایه افکنده! خلاصه ما دکتر جان رو که از نظر ظاهری و باطنی بسیار شبیه دکتر ژیواگو بودند انتخاب کردیم و عمل کردیم و راضی هم بودیم. اون وسط‌ها هر کی می‌رسید یک لقد می‌زد که حالا باملاحظه بودن و منش پزشک چه ربطی داره که تو هی گیر دادی؟ تبحرش مهمه که همه این‌هایی که لیست کردی جلوت خیلی خوبن. یکی رو تیک بزن و برو پیشش. مگه وقتی ماشینت خراب میشه، موقع انتخاب تعمیرکار به رفتارش هم اهمیت می‌دی؟ اما من همچنان مصر بودم که فرق داره. خلق و خو و نوع رفتار پزشک روی حال و هوای بیمار تاثیر مستقیم میذاره. روان و جسم ارتباط عجیب و تنگاتنگی با هم دارن. اگر پزشک من اطلاعاتی که لازم دارم بدونم رو در اختیارم نذاره و سوال‌هام رو با تندی یا بی‌حوصلگی جواب بده حس می‌کنم ملاحظه کافی رو نداره و دیگه پیشش نمی‌رم. اتفاقی که برای خیلی از پزشکان اون لیستم افتاد. پزشک اگه به احساسات و نگرانی‌هام اهمیت نده و امنیت روانی لازم برای اعتماد کردن رو نداشته باشم، نمی‌تونم جسمم رو اختیارش قرار بدم. اعتماد کردن هم برای من از طریق گفتگو و تعامل به وجود میاد. البته که قضیه حساسیت‌های فردی و انتخاب شخصی در میونه و شما می‌تونید هر جور که دوست داشتید پزشک مورد نظرتون رو انتخاب کنید. اما ترجیح من به عنوان یه آدم فوق العاده حساس که به سختی با دیگران ارتباط نزدیک برقرار می‌کنه انتخاب آرایشگر، تعمیرکار ماشین و لوسیون بدن و پزشک از راه لیست کردن ویژگی‌های مورد نظره!

  • کازی وه
  • پنجشنبه ۲۳ خرداد ۹۸

اعتیاد به عشق

من لاو ادیکتم. حدوداً ده ماهه فهمیدم. هیچوقت براش تراپی نرفتم. یعنی سعی کردم، تیری در تاریکی اتاق روانشناسم پرت کردم ولی از پنجره بیرون رفت. کمی متعصب بود و روی نظریاتش پافشاری می‌کرد و من دیگه پیشش نرفتم. اما با جستجو و مطالعه تونستم یک دوره‌ای رو بگذرونم. شش ماهه که تلاش می‌کنم الگوهای اعتیاد به عشق رو بشکنم. چطوری؟ وارد رابطه نشدم، روی عزت نفسم کار کردم، رابطه‌م رو با خودم ترمیم کردم، به روابط گذشته عمیق‌تر نگاه کردم، سعی کردم عقده‌هام رو بشناسم، خودم رو بپذیرم، بفهمم که عشق اساطیری فقط یک مفهوم افسانه‌ایه و رابطه عاطفی انسانی پیچیده‌تر از این حرف‌هاست، خیال‌پردازی‌ها رو کنترل کردم و... حالا دارم یادداشت‌های روزهای اول رو می‌خونم. وقتی که شروع کردم. جسته و گریخته افسردگی و مانیا و رنج و شادی و انواع تناقض‌ها رو تو این پروسه تجربه کردم. و یک جایی هدفم رو این طور بیان کردم:

این یه رفتار نابالغانه است که مانع از مصاحبت تو با آدما و کشف اتفاقات بهتر میشه. اینکه تو هر موقعیتی فورا خودت رو کنار اونا تصور میکنی معناش این نیست که فقط اون یارو رو میخوای و بس. معناش اینه که بلد نیستی و نمیتونی تصویر دیگه‌ای بسازی. میتونه از تصورات موهومی که از یه رابطه داری باشه. تا آدما رو مستقل از خودت در نظر نگیری نمیتونی بزرگ بشی. رشد نمیکنی. بدون شیفتگی باید بهشون نگاه کنی تا بفهمیشون. تا بت نشن. تا رابطه سالم شکل بگیره.

  • کازی وه
  • يكشنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۸
نوشتن هیچ هم ابزار مناسبی برای بیان کردن نیست. همیشه تکه‌هایی از من در فاصله بین کلمات گم می‌شوند و جای خالیشان وقت‌های هدر رفته‌ام را پر می‌کنند. ولی من ناچارم به نوشتن. چون شاید لذت تنها چیزی است که این روزها دارم.

*از ما گفتن که خواندن پیوندهای روزانه را از دست ندهید*