کازیوه

۲۲۴ مطلب با موضوع «دختر دیوانه» ثبت شده است

یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره ۳۴۶

خیلی وقت بود که انقدر برای زندگیم شوق نداشتم. نه! شوق کلمه مناسبی نیست... عطش! کارم از ذوق کردن و شوق داشتن برای اتفاقات ریز و جزییات قشنگ زندگی گذشته. برای نیم ساعت بعد عطش دارم. برای اینکه هفته دیگه بشه و جدول زمان بندی این هفته رو نگاه کنم عطش دارم. برای گوش دادن به پادکست موقع دویدن دور حیاط خوابگاه و بعدش دراز کشیدن روی نیمکت و شمردن ستاره های سقف حیاط، برای تشکرهای شبانه از خودم و شمردن کارهای خوبی که اون روز انجام دادن و بخشیدن اشتباهاتم. برای لحظه هایی که گم می شم تو مسیر رفتن پشت میزم و سر از تختخواب درمیارم و بلند شدن دوباره از جام، برای صبحانه‌هایی که به خاطر قرصم می‌خورم که روزم رو پر انرژی و در آرامش و سالم رقم بزنم، عطش دارم. برای تلاش ثمر بخشی که برای گذاشتن، رها کردن و شروع کردن و به سرانجام رسوندن می‌کنم. برای بیرون کشیدن خودم از چاله‌های سیاه ذهنم، پاره کردن رشته خیال‌ها و پرت شدن پشت کامپیوترم و تق تق کوبیدن روی کیبورد عطش دارم. 

برای لحظه‌هایی که سرم رو می‌چسبونم به شیشه ماشین و با دیدن آسمون از لذتی که می‌برم و برام باور کردنی نیست، برای همون لحظه‌ای که زیر لب می‌شمارم شادی، حس خوب، رنگ، ذوق، لذت، هیجان، جزییات و از اینکه می‌تونم با همه وجود همه رو درک کنم و از سلامتیم کیف کنم... برای همه چیزها عطش دارم.

  • ۱۳ خوشمان آمد
  • ۲ حرفی بزن
    • کازی وه
    • سه شنبه ۸ آبان ۹۷

    حربه تعریف کردن

    دیروز رییس عزیزم کلی قربان صدقه دست و پای بلورینم رفت که ایول چقدر تو خفنی و چقدر از خودت و کارت راضیم و واقعا کارمند خوبی هستی! ما هم خرکیف شدیم، کلی انرژی جذب کردیم و ۲ برابر حد معمول کار کردیم. امروز آمد و گفت چیزه! یادته گفتم میخوام این ماه برم سفر؟ نظرت چیه همه کارها رو بسپارم به تو و برم؟ میتونی دیگه؟ آره بابا! خدافظ!

  • ۵ خوشمان آمد
  • ۳ حرفی بزن
    • کازی وه
    • سه شنبه ۱ آبان ۹۷

    عوضش امنیت داریم

    امنیت یعنی اینکه تمام کوچه تاریک را تا ماشین با دست‌های پر از پلاستیک بدوی و توی ذهنت سناریوهایی را مرور کنی که در آن متجاوزی دختری را خفت می‌کند و دختر هر چقدر داد می‌زند کسی به دادش نمی‌رسد. در بهترین حالت ماشین را می‌دزدد و در بدترین حالت دختر را در ماشینش می‌اندازد و... 

    خدا رو شکر که به ماشین می‌رسی، خودت را می‌اندازی تو و در را از دست فکر و خیال‌هایت قفل می‌کنی. صدبار قفل می‌کنی.

  • ۱۲ خوشمان آمد
    • کازی وه
    • شنبه ۲۸ مهر ۹۷

    دزد نقاب‌ها

    بعضی‌ها می‌گویند که نقاب کلا چیز خوبی نیست. چون یک سری از آدم‌ها با زدن نقاب مثلا خوبی و خیرخواهی از پشت خنجر می‌زنند. من می‌گویم که نقاب هم مثل بقیه ابزارها کاربرد مفید و مضر دارد. کاربرد مضرش را که همه می‌دانیم. اما مفید مثل وقت‌هایی که بی‌حوصله‌ایم، خشمگینیم، نگرانیم، حالمان بد است، رازی برای پنهان کردن داریم اما نمی‌خواهیم دیگران بفهمند. نمی‌خواهیم نگرانشان کنیم یا سوال پیچ شویم یا می‌خواهیم تنها باشیم. این جور وقت‌ها نقاب یک پناهگاه است. نقابت را می‌زنی و کنار خانواده‌ات پفک می‌خوری و با یک فیلم کمدی قاه قاه می‌خندی در حالیکه رابطه‌ات در محل کار با همکارانت افتضاح است. با دوست پسرت شام می‌خورید، حرف می‌زنید و می‌خندید اما نگرانی پروژه بعدی دارد تو را قورت می‌دهد.

    اما وقتی افسرده‌ای بی‌نقاب و بی‌پناهگاهی. یک نفر پشت گوشت زمزمه می‌کند که این خود واقعیت هستی. مضطرب، غمگین، درمانده، خشمگین، ناتوان و نابلد. پشت چی می‌خواهی پنهانش کنی؟ تو تا ابد همینی! خب ما هم آدمیم. باور می‌کنیم. علی‌رغم آگاهی باور می‌کنیم. من می‌دانستم اما انکار می‌کردم. دیشب بعد از اینکه به گارسون گفتم انقدر نیاید سر میزمان از خودم پرسیدم چرا من بلد نیستم مثل بقیه دوستام با اینکه از حضورش ناراحت شدم خوش بگذرانم و این قضیه را دستمایه خنده کنم؟ تمام مدتی که شام خوردیم، گفتیم، کیک خوردیم من به این فکر می‌کردم که نقاب‌هایم کجا رفتند؟ مگر نمی‌گفتند وقتی نقاب‌هایت را بزنی تبدیل به آدم دیگری می‌شوی؟ من نقاب‌هایم را می‌خواستم و افسردگی نمی‌گذاشت حالت دیگری به جز یبوست به خودم بگیرم. ساعت ۱۱ شب دوست‌هایم توی خیابان قهقه می‌زدند و مسخره بازی می‌کردند و من دست در جیب نگاهشان می‌کردم. یعنی آن‌ها غمگین نبودند؟ مشکل نداشتند؟ درگیری ذهنی نداشتند؟ داشتند اما نقاب‌هایشان دزدیده نشده بود. نقاب‌هایشان توی جیبشان بود. هر وقت که اراده می‌کردند نقاب را می‌زدند و تبدیل به آدمی می‌شدند که می‌تواند بدون فکر کردن به چیزهایی که در لحظه حضور ندارد لذت ببرد.

    روانکاو جدیدم سعی می‌کند به من بفهماند که یک انسان نرمالم. هر جلسه خدا سعی می‌کند بکند توی کله‌ام که تو فقط میزان هیجاناتت بالاتر است. مثل کسی که فشار خون دارد، چربی خون دارد، کمبود آهن دارد. بیماری تو از آن‌ها مهلک‌تر نیست فقط جنبه‌های بیشتری از زندگیت را درگیر می‌کند. هر وقت که یک استدلال جدید می‌افتت به جانت بنشین بنویس و از شرش خلاص شو تا از شر خودت در امان بمانی. 

  • ۸ خوشمان آمد
    • کازی وه
    • شنبه ۲۱ مهر ۹۷

    یک دقیقه خیال

    شاید یه روزی هم یه خونه خریدم. تو یه شهر آبی، آفتابی و خوش آب و هوا. خونه‌ای با پنجره‌های بزرگ و بالکنی بزرگ‌تر. روزهای تعطیل تمام درها رو باز میذارم، دراز میکشم کف خونه و پاهامو میزنم به پنجره‌های داغ و از گرمیشون چشمام گرم میشه. یک چرت لذید و معرکه!

  • ۷ خوشمان آمد
  • ۱ حرفی بزن
    • کازی وه
    • شنبه ۱۴ مهر ۹۷

    از تجربیات رفع و رجوع اهمال کاریتان بگویید...آها...لطفا! (کمک)

    عمه‌ام زنگ زده که ما داریم می‌رویم پیش مامان و بابات تو هم جمع کن بیا! گفتم عمه، جان عمه‌ات ولمان کن. من شهریور خیلی خوش گذراندم الان وقت کار کردن است. این دو سه تا کار را تحویل ندهم کوفت هم تا آخر ماه توی حسابم نمی‌ماند. البته هیچ کدام را نگفتم. چون عمه‌ام مثل بقیه من و زندگیم را جدی نمی‌گیرد و فکر می‌کند هنوز خیلی بچه‌ام که از این زر زرهای کار دارم و سرم شلوغ است بکنم. احتمالا تقصیر قیافه‌ام است. زیادی بیبی فیسم. یک خط چشمی، سایه پلنگی چیزی هم بلد نیستم بکشم یکم بزرگتر نشان داده شوم. البته موهایم را رنگ کردم اما افاقه نکرد. این روزها دست روی هر گروه سنی که بگذاری موهایشان را رنگ می‌کنند. احتمالا رنگ نکردن بهتر است. این طوری دیگران توهم می‌زنند که طرف به نوعی بلوغ فکری رسیده و بزرگتر از سنش می‌فهمد! خداییش پول هم ندارم. یعنی پول مفت ندارم بدهم آرایشگر که با دو تا قربونت برم عزیزم... این مدل خیلی به شما میادش...آفر ویژه‌مون این هستش... خرم کرده و پول‌های نازنینم را که با خون انگشت در می‌آورم را دو دستی تقدیمش کنم. الله وکیلی خدمات آرایشی توی این مملکت خیلی گران است. تو بگو چی ارزان است؟ همان، همان هم گران است. بیخیال! خلاصه درخواست عمه را بکگراند چک نکرده ریجکت کردیم و نشستیم در آفیسمان (همان اتاق خفه و بو گندویی که نورگیر نیست) اما کو کارمند؟ کو آدم اهل کار؟ کو دلی که دل بدهد به کار؟ نسکافه تلخ و بدمزه و بدبویم را می‌نوشم و به این فکر می‌کنم مسیر بعدی جمع و جور کردن این اهمال کاری‌ها و حواس پرتی‌ها باشد. اما بلد نیستم. باید بروم چند تا مقاله بخوانم و از چند نفر خبره یا آماتور مشورت بگیرم. دنبال کشف اکسیر پروداکتیو (چه لغت زشتی!) شدن نیستم. فقط می‌خواهم بدانم چطور می‌توانم به خودم یک کوچولو کمک کنم.

    کسی تجربه دارد؟

    می‌شود به من کمک کنید؟

  • ۷ خوشمان آمد
  • ۴ حرفی بزن
    • کازی وه
    • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

    دراز کشیده رو به دیوار

    خیلی جالبه! حوصله ندارم ولی وقت حوصله نداشتنم ندارم :)

  • ۶ خوشمان آمد
  • ۱ حرفی بزن
    • کازی وه
    • يكشنبه ۲۵ شهریور ۹۷

    ۶۱۳

    ما با هم حرف نمی‌زنیم. ما دست هم را نمی‌گیریم. تلاشی برای خنداندن هم نمی‌کنیم. ما با هم قهر نیستیم. ما تمام نشده‌ایم و امیدی هم به ادامه دادن نداریم. ما وانمود نمی‌کنیم. ما ادعای وفاداری و پشتیبانی نمی‌کنیم. ما انتظاری از هم نداریم. حتی همین را هم به هم نگفته‌ایم. ما ناگفته‌هایمان را قورت می‌دهیم. سبیل هم را هم چرب نمی‌کنیم. ما انتخاب کرده‌ایم که مرز‌ها را دیوار به دیوار دور خودمان بکشیم. توی تنهاییمان فرو برویم. از خلسه‌ها تغذیه کنیم و در سکوت آواز خودمان را بخوانیم. فقط نمی‌دانیم و نمی‌توانیم هم بفهمیم که آیا هنوز همدیگر را دوست داریم؟ 

  • ۶ خوشمان آمد
  • ۱ حرفی بزن
    • کازی وه
    • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

    قول میدم به قولم که تا ۲۰ روز دیگه نزنم زیرش!

    یادمه پارسال تا به خودم یا به کسی قول میدم بعدش زرتی می‌زدم زیر خنده. هفته پیش به خودم قول دادم تا امروز روی قولم موندم. آه خدایا چقدر زمان توی این چاله فضایی گوشه کتابخونه کند می‌گذره؟ چی می‌شه زودتر بشه ۲۰ روز و من هنوز پای حرفم مونده باشم؟

  • ۴ خوشمان آمد
  • ۰ حرفی بزن
    • کازی وه
    • يكشنبه ۱۸ شهریور ۹۷

    عاشقانه‌تر از این؟

    من دلم ‌می‌خواهد از نزدیک مواظبت باشم نه از دور.

    *این جمله را فقط ما دلباختگان، دل سوختگان و رنده شدگان می‌فهمیم. شما فقط قارت قارت می‌خندید!

  • ۶ خوشمان آمد
  • ۳ حرفی بزن
    • کازی وه
    • شنبه ۱۷ شهریور ۹۷