کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

۱۵۴ مطلب با موضوع «دختر دیوانه» ثبت شده است

هر جا که تلاش می‌کنم خودم نباشم، دقیقاً همونجا خودمم. بیشتر از همیشه.

چقدر حرف دارم برای گفتن، چقدر وقت دارم برای نوشتن، چقدر حوصله دارم برای حرف زدن و چقدر ماتحت ندارم برای نشستن.

گفتم از اونچه که فکر می‌کنی جذاب‌ترم. گفت خودمم همین فکرو میکنم. فقط کمی، خیلی یکم ها، خرده شیشه داری. مقدارش کمه ها فقط تکه‌هاش درشته. 

به پشت سرم که نگاه می‌کنم همه راه را خرده شیشه پوشانده. من در جهت خون‌های جاری حرکت می‌کنم. دلم نمی‌خواهد بیدار شوم. بیدار می‌شوم و جلوی کولر می‌افتم. کابوس ترسناک شیرینم که هر شب تکرار می‌شود.

این پست مهشید: 

http://mydeliriums.blog.ir/post/501

در تمام ادوار تاریخ هیچکس به اندازه من دنبال جای خواب در خانه‌شان نگشته. چرا این پنجره‌های کوفتی انقدر نور دارند؟ چرا این قناری لعنتی ساکت نمی‌شود؟ چرا نمی‌شود بروم توی مغزم بگیرم بکپم؟ چرا دم سگ درازه؟ چرا گل‌های رو پرده سرخ و سفید و زرده؟

به کوتاه گویی عادت کردم. به کاراکترهای محدودی که معلوم نیست اصلاً منظورت را می‌رسانند یا نه.

۱. دارویی دارم که سه ساعت از ساعت‌های اوج بیداری و هشیاری من رو می‌خوابونه و من بازم خوابم میاد. ازش ممونم و بوس به قوطی شیشه‌ایش :-*

۲. اینکه چیپس و پفک با پای خودشون بیان دم خونه بیشتر به واقعیت نزدیکه تا من برم سر خیابون. البته اگه اسلام و سبک زندگی ایرانی-اسلامی دست و پامو نمیبست و انقدر سخت نمیگرفت احتمالش یکم بیشتر میشد و ممکن بود سر کوچه با چیپس و پفکی که داشتن به سمت خونه‌ ما می‌اومدن یه احوالپرسی داشته باشم.

می‌دویدم و می‌دویدم و می‌دویدم. همه زبان‌های دنیا را بلد بودم اما حرف هیچکس را متوجه نمی‌شدم. روی تپه بلندی، تپه خیلی خیلی بلندی نشستم و پاهام تا روی زمین می‌رسید. رو کردم به آدم‌ها، رو کردم به دریای رو‌به‌رو و رو کردم به آسمان فیروزه‌ای بالای سر شهری که سقف شیروانی خانه‌هایش سرخ و زرد و ارغوانی و قهوه‌ای بود. هیچ صدایی، هیچ کلمه‌ای، هیچ آوایی نبود که من بدانمش. همه چیز تازگی داشت. همه چیز یک شروع دوباره بود.

تمرین زندگی کردن در سیاره زمین سخت‌ترین کاریست که از زمان آمدنم کرده‌ام. دشوار و پر از بن‌بست. اصلاً خود بیهودگی ایستاده رو‌به‌روم، دست به کمر و چه می‌کنی دختر!

"چه آدم نچسبی! نگات میکنه و یه کلمه حرف نمیزنه‌. بهش میگی آب میخوری هم سرشو تکون میده، خب وا بده لامصب، اخماتو وا کن یکم فشار از روت بردات شه بتونی صداتو بدی بیرون"

صداهای احتمالی ذهن هم‌ اتاقی‌ام.

امشب درحالیکه یک پایم قطع شده بود و نصف قلبم را از توی حلقم بیرون کشیده بودند و از آئورتم خون به در و دیوار می‌پاشید موهایم را با روغن نارگیل و بادام‌ تلخ و روغن زیتون چرب کردم. و به خودم قول دادم زندگی هر چقدر سخت و دشوار فقط یک قدم، یک قدم به جلو بردارم. الانم بالشم را فروکرده‌ام جای نیمه قلبم و احساس خوبی دارم.