کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

۴ مطلب با موضوع «از افسردگی بگو» ثبت شده است

خواهرم اصرار ناتمامی به بیرون بردن من دارد. آن‌هم در حالیکه موقع درددل کردن برایش شرح دادم که تحمل جمع و جماعت و اجتماع بیش از یک نفر برایم سخت و دردناک است و نیاز من به تنهایی همان قدر ضروری است که نیاز ماهی به آب، حسن روحانی برای اثبات خودش به آحاد ملت ایران به زمان، نوزاد هر جانوری در بدو تولدش به نفس کشیدن(حالا یه چیزی گفتم پا نشین سرچ کنین کی در بدو تولدش نیاز به تنفس نداره) و انسان در زمان تنگی به دست به آب. دیگر کم‌کم  به این نتیجه رسیدم که هر چقدر بیشتر وضعیتم را شرح می‌دهم آرامش نداشته‌ام کمتر می‌شود و اطرافیان مصرانه عرصه را بر من تنگ می‌کنند و در دلشان به خودشان به‌ خاطر این حرکت خدا پسندانه مدال می‌دهند. من هم تلاش می‌کنم ازشان گلایه نکنم و فقط سرم را تکان بدهم و عجیب اینکه شدت سر تکان دادنم رابطه مستقیم دارد با سرعتی که دست از سرم بر می‌دارند. آن‌ها دلشان برای من می‌سوزد و من دلم برای هیچکس. به همه چیز می‌گویم فانی. به هراس می‌گویم گمشو، به عشق می‌گویم خفه‌شو، به غم می‌گویم رِ تِ تِ، به زندگی پشتم را می‌کنم و صدای خواهرم که مدام می‌پرسد امروز بریم یک هوایی بخوریم در گوشم کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شود.

این وسط دنبال تراپیست جدیدی می‌گردم که وقتی وسط حرف‌هایش می‌گویم اما من این‌طور فکر نمیکنم سرم داد نزند که علم من بیشتره یا تو؟ تو بیشتر می‌فهمی یا من؟ هاه؟

پی‌نوشت: اگر شما هم برای خوندن پست قبل دچار فیل زدگی شدید اون کانال فیل شتک کن رو که توی پیوندها لینک کردم دنبال کنید.

چقدر دیگه باید دستامو بشورم تا تمیز بشن؟ کم‌کم دارن محو میشن.

قناری چپ چپ نگاهم می‌کند که یعنی از قلمرو من برو بیرون. برو بکپ روی تخت خودت و من را تنها بگذار. چراغ‌ها را خاموش می‌کنم که چشم تو چشم نشویم و خیال کند که رفته‌ام بخوابم در حالیکه روی کاناپه ولو شده‌ام و با هیچ خوابی میل هم‌آغوشیم نیست. صبح باید بروم یک جا بگویم هی بیا با هم کار کنیم قول می‌دهم شاگرد خوبی برایت باشم و او هم بعد از سوال پیچ کردنم بگوید نع! تو را به خدا نگاه کن! سطح امیدواری را ببین! غرق می‌شوی توش. به تراپیستم گفتم انتظار خوب شدن ندارم. خسته‌ام. گفت باید تغییر کنی! گفتم نع! نمی‌تونم. گفت نگو نمی‌تونم! بعد شروع کرد به بافتن زنجیره انرژی مثبت و اینکه وقتی می‌گویی نمی‌تونم خودت را در نطفه خفه می‌کنی. با خودم فکر کردم که خودم را گل گرفته و گلش خشک شده. صد سال است دور خودم را لایه‌های گل خشک گرفته و طی فرآیندی سفال شده‌ام اما هنوز چیزی درون من زوزه می‌کشد. آخر می‌دانی من یک زمانی روح آب‌های خروشان بوده‌ام. به تراپیستم گفتم این حرف‌ها همه‌اش مزخرف است. دنبال چی می‌گردی توی دنیا؟ تهش پوچ است. گفت نه نیست. خواستم بگویم یکی از اهداف دنیا را مثال بزن که بهت نخندم اما پشیمان شدم. چرا باید با کسی بحث می‌کردم که نفهمید من دنبال تایید نیستم و فقط می‌خواهم حرف بزنم و کسی باشد که درکم کند. هف هیچ باخته بود. گفتم چطور به خودم بفهمانم باید مثبت اندیش باشم؟ گفت این شد یک حرف درست. سه تا تمرین بهت می‌دم که تا جلسه دیگه جزییات بیشتری داشته باشیم و شروع کرد به زدن حرف‌های حوصله سربر و به درد نخور و تهش گفت پاشو برو. هفته دیگه با تمرین‌هات بیا. رفتم کتابفروشی و سه تا کتاب شعر خریدم و هر چی فکر کردم یادم نیامد چه حرف‌هایی بین ما رد و بدل شد و او چه توصیه‌هایی کرد که من از مراجعه دوباره منصرف شدم و آن سه تا تمرین لعنتی که حتی یکیش هم یادم نمانده. اصلاً بهش گفتم افسردگی اولین چیزی که از من دزدید حافظه کوتاه مدتم بود؟

یک وقتهایی آدم خسته میشود؛ از دویدن و نرسیدن یا حتی از ایستادن و پافشاری های بی سرانجام.

می نشیند. چای می نوشد. به پشت سرش نگاه می کند و به روبرویش فکر می کند. نفسش که تازه شد، بنا می گذارد به رفتن.

اما یک وقتهایی هم هست که خیلی خسته ای. خودتی و خودت و خودت. نه پشت سری، نه روبرویی و نه پایی برای رفتن و نه جایی برای نشستن. زمین سرد و آسمان تاریک. یک درمانده اورژینال! از صدای نفس های خودت هم خسته ای چه برسد به اینکه کسی بیاید بالای سرت و بگوید چای میخوری؟ بگوید بیا برویم قدم بزنیم. بگوید احوالت چطور است؟ آدم  افسرده از این سوال آخر به خصوص خیلی عنش می گیرد. چون هیچ جوابی ندارد که بدهد. جوابی هم اگر داشت حوصله نداشت. دهان گسش به گفتگو باز نمی شد. آدم افسرده همه جا را مه آلود می بیند و اگر چیزی هم توجهش را جلب کند قرار است گریه اش بندازد. مثلا همین نگارنده تابستان امسال با دیدن یک چنار در خیابان ولیعصر زد زیرگریه و تمام شمعدانی های محله را دق داد. افسرده ها از هیچ چیز لذت نمیبرند؛ نه از معاشرت و معاشقه و بوس و بغل و نه از لواشک و چای و آش رشته و لازانیا و دوردور و دستی کشیدن در خیابان ها و نه از شیرکاکائو شیرکاکائو شیرکاکائو شیرکاکائو شیرکاکائو... توجه داشته باشید که هر حرکتی که فرد افسرده می زند جهت رفع تکلیف است و امید به اینکه شما به زودی دست از سرش خواهید برداشت. بنابراین زیاد کاری به کارش نداشته باشید تا از هراس در امان ماندن از گزندتان دست به دامن کارهایی که مطابق میلش نیست و خیلی وقت ها به درست و غلط بودنشان توجهی نمی کند، نشود...

این داستان ادامه دارد...