کازیوه

۹ مطلب با موضوع «از افسردگی بگو» ثبت شده است

دزد نقاب‌ها

بعضی‌ها می‌گویند که نقاب کلا چیز خوبی نیست. چون یک سری از آدم‌ها با زدن نقاب مثلا خوبی و خیرخواهی از پشت خنجر می‌زنند. من می‌گویم که نقاب هم مثل بقیه ابزارها کاربرد مفید و مضر دارد. کاربرد مضرش را که همه می‌دانیم. اما مفید مثل وقت‌هایی که بی‌حوصله‌ایم، خشمگینیم، نگرانیم، حالمان بد است، رازی برای پنهان کردن داریم اما نمی‌خواهیم دیگران بفهمند. نمی‌خواهیم نگرانشان کنیم یا سوال پیچ شویم یا می‌خواهیم تنها باشیم. این جور وقت‌ها نقاب یک پناهگاه است. نقابت را می‌زنی و کنار خانواده‌ات پفک می‌خوری و با یک فیلم کمدی قاه قاه می‌خندی در حالیکه رابطه‌ات در محل کار با همکارانت افتضاح است. با دوست پسرت شام می‌خورید، حرف می‌زنید و می‌خندید اما نگرانی پروژه بعدی دارد تو را قورت می‌دهد.

اما وقتی افسرده‌ای بی‌نقاب و بی‌پناهگاهی. یک نفر پشت گوشت زمزمه می‌کند که این خود واقعیت هستی. مضطرب، غمگین، درمانده، خشمگین، ناتوان و نابلد. پشت چی می‌خواهی پنهانش کنی؟ تو تا ابد همینی! خب ما هم آدمیم. باور می‌کنیم. علی‌رغم آگاهی باور می‌کنیم. من می‌دانستم اما انکار می‌کردم. دیشب بعد از اینکه به گارسون گفتم انقدر نیاید سر میزمان از خودم پرسیدم چرا من بلد نیستم مثل بقیه دوستام با اینکه از حضورش ناراحت شدم خوش بگذرانم و این قضیه را دستمایه خنده کنم؟ تمام مدتی که شام خوردیم، گفتیم، کیک خوردیم من به این فکر می‌کردم که نقاب‌هایم کجا رفتند؟ مگر نمی‌گفتند وقتی نقاب‌هایت را بزنی تبدیل به آدم دیگری می‌شوی؟ من نقاب‌هایم را می‌خواستم و افسردگی نمی‌گذاشت حالت دیگری به جز یبوست به خودم بگیرم. ساعت ۱۱ شب دوست‌هایم توی خیابان قهقه می‌زدند و مسخره بازی می‌کردند و من دست در جیب نگاهشان می‌کردم. یعنی آن‌ها غمگین نبودند؟ مشکل نداشتند؟ درگیری ذهنی نداشتند؟ داشتند اما نقاب‌هایشان دزدیده نشده بود. نقاب‌هایشان توی جیبشان بود. هر وقت که اراده می‌کردند نقاب را می‌زدند و تبدیل به آدمی می‌شدند که می‌تواند بدون فکر کردن به چیزهایی که در لحظه حضور ندارد لذت ببرد.

روانکاو جدیدم سعی می‌کند به من بفهماند که یک انسان نرمالم. هر جلسه خدا سعی می‌کند بکند توی کله‌ام که تو فقط میزان هیجاناتت بالاتر است. مثل کسی که فشار خون دارد، چربی خون دارد، کمبود آهن دارد. بیماری تو از آن‌ها مهلک‌تر نیست فقط جنبه‌های بیشتری از زندگیت را درگیر می‌کند. هر وقت که یک استدلال جدید می‌افتت به جانت بنشین بنویس و از شرش خلاص شو تا از شر خودت در امان بمانی. 

  • ۷ خوشمان آمد
    • کازی وه
    • شنبه ۲۱ مهر ۹۷

    به جایی نمی‌رسی اگه فقط روزهایی که حوصله داری تمرین کنی

    فرقی نمی‌کنه می‌خوای به چی برسی. به جز سایر فاکتورهای موثر در موفق شدن و آدم حسابی شدن (برنامه ریزی، پیگیر بودن، تصمیم گیری صحیح، عادت سازی و...) این تلاش و کوشش بی‌وقفه است که می‌تونه تو رو از نقطه‌ای که هستی به چهار پنج نقطه اون ورتر منتقل کنه. اگه این مثال رو انقدر بی‌احتیاط می‌زنم چون خودم باهاش زندگی کردم. چون می‌دونم یه سیری داره و وقتی حالت کمی بهتر بشه و به یه سطح انرژی برسی می‌تونی تکون بخوری و اول یکم بغلطی، بخزی، متوقف شی، بازم سعی کنی تکون بخوری، پاهات رو بکوبی، از دستات و در و دیوار کمک بگیری و شاید یه وقتی بلند بشی و تاتی تاتی و گاماس گاماس و نشستن روی زمین و راه رفتن رو تجربه کنی. اما نه فقط اون راه رفتنه، اون خزیدن هم افتخار داره. اون خزیدن هم بعد از روزها سکون و ثبات و مثل یه تیکه سنگ یه جا افتادن پیشرفت بزرگیه. حرفم اینه که اگه افسرده شدی، درمان رو شروع کردی یا نکردی، کمک گرفتی یا نگرفتی، خواستی خوب بشی یا نشی، هر چی، اگه یه روز از خواب بیدار شدی و دیدی بهتری احتمالا نوبت خوب شدن تو رسیده. لازم نیست بلند بشی بپری و بدویی. فقط اینکه بتونی یکم بهتر فکر کنی و اون جوری که دیروز می‌دیدی نبینی پیشرفت کردی. حالا برای اینکه خوب بشی لازمه هر روز تلاش کنی. هر روز با فکرهای منفی بجنگی. از دست حسی که می‌خواد تو رو از خودت متنفر کنه گریه کنی و سرت رو بکنی زیر پتو اما باز هم تلاش کنی تا اون فکر رو تغییر بدی. زمان کش میاد و روزها نمی‌گذرن اما تو خسته نمی‌شی. شاید چون هیچی جز تسلیم نشدن توی چنته نداری. برای همینم بدون اینکه بدونی و متوجه بشی هر روز یه درجه یا شایدم کمتر به سمت زندگی کردن برمی‌گردی. و یه روزی به جایی میرسی که همه احساساتا دوباره زنده شدند. تو امیدواری و دوباره می‌خوای رویا ببافی. 

    اگه امروز خوشحالم و خلاص و برای زندگی کردن تلاش می‌کنم همه رو مدیون ۶ ماه گذشته‌ام که با وجود اینکه همه راه روبرو رو مه گرفته بود و روزها سخت و شب‌‌هام دردناک بود همه جور تلاشی کردم تا فقط یک قدم یک قدم به احساس بهتر داشتن نزدیک بشم. یادمه اردیبهشت یه کارگاهی برگزار شد توی دانشگاه یه شهر دیگه که عنوانش برام خیلی جذاب بود و فکر کردم با شرکت توی اون کارگاه احتمالا می‌تونم چند تا شرکت برای کارآموزی تو رشته خودم پیدا کنم. از هفته قبل با دوستم تصمیم گرفتیم این کارگاه رو بریم. برنامه رویایی ریختن یکی از کارهاییه که آدمای افسرده زیاد می‌کنن و جالب اینجاست چون من یکی از اولین ضربه‌ها رو از همین برنامه ریزی فضایی خورده بودم زیاد حرف‌های خودم رو جدی نمی‌گرفتم و گاهی بعد از تصمیم گیری با پوزخند به خودم می‌گفتم "آره حتما" اون روزم احتمالا همین رو گفتم. شایدم نگفتم. کی یادشه ۴ ماه پیش چی به خودش گفته؟ روز چهارشنبه ۶ صبح توی خواب و بیدار دعا می‌کردم الهام خواب بمونه و برای کارگاه رفتن بیدارم نکنه. نمی‌خوام برم. اصلا کارگاه می‌خوام چیکار؟ می‌خوام زیر پتو خودمو خفه کنم. اما الهام که ندای دل من رو نشنیده بود و اگه می‌شنیدم خودش رو به کری می‌زد بلند شد و من رو صدا زد. نمی‌دونم چی شد که از زیر پتو زدم بیرون. مسواکم رو برداشتم و سه سوته آماده شدم. توی جاده که داشتم به خانم توریست می‌گفتم شهرهایی که می‌خواد بره خیلی با هم فاصله‌ای ندارن و گندم‌ها و باغ‌ها رو نگاه می‌کردم خیلی خوشحال و ذوق زده بودم. فردا و فرداهاش دوباره حالم بد شد و غرق شدم. مقاومتی هم نکردم چون بی‌فایده بود. اما اون روز که تونستم حال خودم رو عوض کنم توی ذهنم بود. مدام بهش فکر می‌کردم و با افتخار کردن به خودم و یادآوریش احساس خوب "تونستن" رو تجربه می‌کردم. بعدها همین احساس خوب کمکم کرد تا قدم‌های بعدی رو بردارم. که هر روز چنگ بزنم به هر چیزی که هست و با تلاش بی‌وقفه به جایی برسم که امروز هستم. پر از انگیزه و شوق زندگی با ذهنی باز. چیزی که تا دو ماه پیش هم رویای مضحکی بود که با یادش اشک با خنده تمسخر همراه می‌شد. 

  • ۴ خوشمان آمد
  • ۲ حرفی بزن
    • کازی وه
    • پنجشنبه ۲۵ مرداد ۹۷

    از افسردگی بگو (۶)

    این هفته هر جا یاد خودم افتادم یک لبخند گنده زدم. پشت مانیتور لپ تاپ تا چشمم به خودم افتاد قند توی دلم آب شد. توی خواب و بیداری خودم را سفت بغل کردم و خوشحال شدم که بالاخره "تونستم". 

    روز تولد امسالم بغض کرده بودم چون نمی‌تونستم از بین دو تا کیک یکی رو انتخاب کنم این هفته سریع تصمیم گرفتم و انجام دادم.

    تا یکسال و نیم پیش پشت فرمان ماشین خفه می‌شدم چون حس می‌کردم همه در حال حمله به سمت من‌اند. همه ماشین‌های اطراف نگاهشان به من است. با انگشت من را نشان می‌دهند و منتظر یک اشتباهند. گیج بودم و مسیرهای اشتباهی می‌رفتم و چند باری هم داشتم خودم را به کشتن می‌دادم. این هفته پشت رُل آواز می‌خواندم. دقیقا می‌دانستم کجا می‌روم و توی ذهنم هیچ تمایلی به دانستن نظر دیگران درباره رانندگی‌ام نداشتم.

    یکماه پیش فکر کردم هر اتفاقی که می‌افتد تقصیر من است. من حتما در هر چیز کوچک و بزرگی نقش دارم. اگر خواهرم از فلان کار بر نمی‌آید تقصیر من است. اگر مامان کمرش درد می‌کند تقصیر من است. حتی داشتم فکر می‌کردم من هم یک جای این نابسامانی‌های اقتصادی نقش دارم. امروز فرق می‌کنم.

    امروز تو همه چیز فرق می‌کنم. توضیح دادنش خیلی سخت است و هر چقدر هم مثال بزنی باز هم مبهم می‌ماند. شاید هم من توی حرف زدن از جزئیات خوب نیستم.

    زندگی کردن در سه سال گذشته مثل راه رفتن و رقصیدن در خواب بود. چیز زیادی یادم نمی‌آید حتی چیزهایی که نوشتم برای خودم هم گنگ‌اند. شاید دلیلش تفاوت سطح نگرش در حالت افسرده‌ و معمولی است.

    به هر حال امروز متفاوتم. در تلاشم برای بهتر زندگی کردن. نمی‌دانم تا طوفان بعدی چقدر سرپایم پس تا آن جایی که می‌شود خودم را تجهیز می‌کنم. 

    پ.ن: این رو تو خواب و بیداری نوشتم. برای اینکه تمرین کنم تا کمتر به خودم خرده بگیرم که چرا علائم سجاوندی رو رعایت نمی‌کنم و نیم‌فاصله‌هام درست نیست و دم سگ دراز است و فلان ویرایشش نمی‌کنم.

  • ۰ خوشمان آمد
  • ۲ حرفی بزن
    • کازی وه
    • دوشنبه ۱ مرداد ۹۷

    از افسردگی بگو (5)

    دیشب حالم گرفته بود. دست کردم ته کمدم و سه تا قرص همیشگی رو بالا انداختم. تا امروز عصر یک سره خوابیدم. روز تعطلیم از بین رفت اما ناراحت نبودم. هم می‌شه گفت عادت کردم و هم می‌شه گفت با تمرین‌هایی که هر روز می‌کنم الان دیگه متوجه شدم این حال بد هر وقت دلش می‌خواد می‌تونه بیاد و مثل یه فیل بشینه روی کله‌م و نذاره نفس بکشم اما چاره‌ای نیست. تحمل می‌کنم تا هر وقت که کونش رو از روم برداره و دوباره به زندگی برمی‌گردم. یه بخشی از بهبود افسردگی، پذیرش سیر افسردگیه. برمی‌گرده، می‌شینه روت، می‌ره پی کارش و تو مفید ترین کاری که می‌تونی بکنی اینه که بگیری بخوابی، یه فیلم ببینی (با اینکه خیلی وقت‌ها آدم حوصله اینم نداره) یا غذایی بخوری. اما اصلا و ابدا نباید خودت رو به در و دیوار بکوبی و تقلا کنی. فقط بذار بره. همین. 

    امروز موقع ناهار خوردن فهمیدم که یه کوچولو پیشرفت کردم. یعنی وقتی طوفان زده می‌شم همه چی رو به هم ربط نمی‌دم یا دنبال یه سرنخ تو گذشته برای تحقیر و سرزنش خودم نمی‌گردم. 

  • ۰ خوشمان آمد
  • ۶ حرفی بزن
    • کازی وه
    • پنجشنبه ۲۱ تیر ۹۷

    از افسردگی بگو (4)

    رفتم ساندویچ کالباس بخورم، دمپخت و ماست اسفناج خوردم. رفتم شکلات بخورم، میوه خوردم. رفتم آبلیمو بخورم، دو لیوان دوغ خوردم. قصدم این نبود که چیزهایی که قصد کرده‌ام را بخورم. فقط می‌خواستم از شر قصدم خلاص شوم. خلاص شوم که دیگر بهانه‌ای کٌم چرانانه* برای منحرف کردن افکارم نداشته باشم. افکاری که همیشه همدم و غمخوارم بوده‌اند. آه فرزندانم که وقتی بیش از حد لی‌لی به لالایشان می‌گذازم سوهان روحم می‌شوند. خلاصه دو لیوان دوغ ریختم به حلقم و نشستم به تخمه خوردن و قصد بیشعورم هم که انگار نمی‌خواست بیخیال قضیه شود همینجور یک ریز می‌گفت بخور بخور ببین چه شوره به به بخور. کیف می‌کنی؟ گفتم اوووه چه جورم و بالا آوردم.

    افکارم را متمرکز کردم و دیگر پای قصدی درمیان نیست و سعی می‌کنم الهام بخش زندگی خودم باشم که خدایا این جمله آخری دیگه خیلی مضحکه. یک چیزهایی حس می‌کنم. مثلا احساسات را متوجه می‌شوم. بله می‌دانم همه آدم‌ها احساسات را حس می‌کنند اما بعضی انسان‌ها مشکلاتی دارند که رسیور خوبی برای احساسات نیستند یا به طور موقت سیگنال‌ها را دریافت نمی‌کنند. مثلا یادم است که عزیزی مرده بود و من نمی‌فهمیدم دیگران چرا گریه می‌کنند. نمی‌فهمیدم چرا مردن ناراحت کننده است. متوجه بودم اما درکش نمی‌کردم چون حس غم و اندوه از من رفته بود. حس شادی، خوشی، سرمستی، همدلی، درک، خشم و ناراحتی هم. هر حسی به جز گیجی و ابهام. هر وقت هم گیج می‌شدم با صدای بلند از خودم می‌پرسیدم چی شده؟ بعد از گفتن و شنیدن چی شده سکوت بود که به همه جا پاشیده می‌شد. سکوت آن گیجی و ابهام را هم سیمان و مدفون می‌کرد و اینجا بود که موفق شده بودم هیچی را حس کنم. حال عجیبی بود. توصیفش سخت است دلیلش را با کمی جستجو در اینترنت می‌شود فهمید. و اینکه ترسیده بودم؟ نه چون حتی یادم رفته بود که ترس چیست و امید را چطوری باید بست و شجاعت را کجا باید خرج کرد. این شد که یک مدتی گرفتم خوردم و خوابیدم و خیره به در و دیوار و ماه و خورشید تظاهر به زنده بودن کردم و حالا به هر طریقی به زندگی برگشته‌ام. فکر نمی‌کنم خدا من را امتحان کرده یا گیر چرخ دنده‌های روزگار افتاده‌ام یا چوب کارهایم را خورده‌ام. من فقط مسیری را رفتم که فکر می‌کردم راه من است و تهش آبادی است. و بارها از خودم پرسیدم چند درصد دست من بود و چقدرش ناآگاهانه و هل و پاتک‌ و شتک‌هایی که شانس و بخت و اقبال و پروردگار و والدین محترم متحملش شدند؟ نمی‌دانم. مهم هم نیست.

    مثل یک آدم فضایی که برای اولین بار صاحب یک دستگاه سیستم لیمبیک شده، همه چیز برای اولین بار اتفاق می‌افتد. اولین بار چون در کودکی آدم متوجه اولین حس‌ها نیست. حس‌ها را نمی‌شناسد و از وجودشان خبر ندارد پس شکل گرفتنشان را درک نمی‌کند. شاید سوختن متعجبش کند اما آگاهانه دستش را نگاه نمی‌کند و تمرکز نمی‌کند تا با همه وجود سوزش را حس کند.آخه کدام خری این کار را می‌کند؟ هیچکی بابا. فقط سعی می‌کنم مثال بزنم تا ملموس‌تر شود. خلاصه سعی می‌کنم خوب شوم و این خوب شدن و خوب بودن و خوب هر چقدر هم انتزاعی برای من یک شانس است که بتوانم ذره ذره احساساتم را برگردانم و لمس کنم.

    * کٌم به لری یعنی شکم. چراندنم که همان چراندنه. اصطلاحم از خودم درآوردم خودتون بگیرین دیگه!

  • ۰ خوشمان آمد
  • ۰ حرفی بزن
    • کازی وه
    • دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۶

    از افسردگی بگو (3)

    خواهرم اصرار ناتمامی به بیرون بردن من دارد. آن‌هم در حالیکه موقع درددل کردن برایش شرح دادم که تحمل جمع و جماعت و اجتماع بیش از یک نفر برایم سخت و دردناک است و نیاز من به تنهایی همان قدر ضروری است که نیاز ماهی به آب، حسن روحانی برای اثبات خودش به آحاد ملت ایران به زمان، نوزاد هر جانوری در بدو تولدش به نفس کشیدن(حالا یه چیزی گفتم پا نشین سرچ کنین کی در بدو تولدش نیاز به تنفس نداره) و انسان در زمان تنگی به دست به آب. دیگر کم‌کم  به این نتیجه رسیدم که هر چقدر بیشتر وضعیتم را شرح می‌دهم آرامش نداشته‌ام کمتر می‌شود و اطرافیان مصرانه عرصه را بر من تنگ می‌کنند و در دلشان به خودشان به‌ خاطر این حرکت خدا پسندانه مدال می‌دهند. من هم تلاش می‌کنم ازشان گلایه نکنم و فقط سرم را تکان بدهم و عجیب اینکه شدت سر تکان دادنم رابطه مستقیم دارد با سرعتی که دست از سرم بر می‌دارند. آن‌ها دلشان برای من می‌سوزد و من دلم برای هیچکس. به همه چیز می‌گویم فانی. به هراس می‌گویم گمشو، به عشق می‌گویم خفه‌شو، به غم می‌گویم رِ تِ تِ، به زندگی پشتم را می‌کنم و صدای خواهرم که مدام می‌پرسد امروز بریم یک هوایی بخوریم در گوشم کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شود.

    این وسط دنبال تراپیست جدیدی می‌گردم که وقتی وسط حرف‌هایش می‌گویم اما من این‌طور فکر نمیکنم سرم داد نزند که علم من بیشتره یا تو؟ تو بیشتر می‌فهمی یا من؟ هاه؟

    پی‌نوشت: اگر شما هم برای خوندن پست قبل دچار فیل زدگی شدید اون کانال فیل شتک کن رو که توی پیوندها لینک کردم دنبال کنید.

  • ۰ خوشمان آمد
    • کازی وه
    • شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۶

    ۱۴

    چقدر دیگه باید دستامو بشورم تا تمیز بشن؟ کم‌کم دارن محو میشن.

  • ۰ خوشمان آمد
    • کازی وه
    • دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۹۶

    از افسردگی بگو (۲)

    قناری چپ چپ نگاهم می‌کند که یعنی از قلمرو من برو بیرون. برو بکپ روی تخت خودت و من را تنها بگذار. چراغ‌ها را خاموش می‌کنم که چشم تو چشم نشویم و خیال کند که رفته‌ام بخوابم در حالیکه روی کاناپه ولو شده‌ام و با هیچ خوابی میل هم‌آغوشیم نیست. صبح باید بروم یک جا بگویم هی بیا با هم کار کنیم قول می‌دهم شاگرد خوبی برایت باشم و او هم بعد از سوال پیچ کردنم بگوید نع! تو را به خدا نگاه کن! سطح امیدواری را ببین! غرق می‌شوی توش. به تراپیستم گفتم انتظار خوب شدن ندارم. خسته‌ام. گفت باید تغییر کنی! گفتم نع! نمی‌تونم. گفت نگو نمی‌تونم! بعد شروع کرد به بافتن زنجیره انرژی مثبت و اینکه وقتی می‌گویی نمی‌تونم خودت را در نطفه خفه می‌کنی. با خودم فکر کردم که خودم را گل گرفته و گلش خشک شده. صد سال است دور خودم را لایه‌های گل خشک گرفته و طی فرآیندی سفال شده‌ام اما هنوز چیزی درون من زوزه می‌کشد. آخر می‌دانی من یک زمانی روح آب‌های خروشان بوده‌ام. به تراپیستم گفتم این حرف‌ها همه‌اش مزخرف است. دنبال چی می‌گردی توی دنیا؟ تهش پوچ است. گفت نه نیست. خواستم بگویم یکی از اهداف دنیا را مثال بزن که بهت نخندم اما پشیمان شدم. چرا باید با کسی بحث می‌کردم که نفهمید من دنبال تایید نیستم و فقط می‌خواهم حرف بزنم و کسی باشد که درکم کند. هف هیچ باخته بود. گفتم چطور به خودم بفهمانم باید مثبت اندیش باشم؟ گفت این شد یک حرف درست. سه تا تمرین بهت می‌دم که تا جلسه دیگه جزییات بیشتری داشته باشیم و شروع کرد به زدن حرف‌های حوصله سربر و به درد نخور و تهش گفت پاشو برو. هفته دیگه با تمرین‌هات بیا. رفتم کتابفروشی و سه تا کتاب شعر خریدم و هر چی فکر کردم یادم نیامد چه حرف‌هایی بین ما رد و بدل شد و او چه توصیه‌هایی کرد که من از مراجعه دوباره منصرف شدم و آن سه تا تمرین لعنتی که حتی یکیش هم یادم نمانده. اصلاً بهش گفتم افسردگی اولین چیزی که از من دزدید حافظه کوتاه مدتم بود؟

  • ۰ خوشمان آمد
    • کازی وه
    • پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۶

    از افسردگی بگو (1)

    یک وقتهایی آدم خسته میشود؛ از دویدن و نرسیدن یا حتی از ایستادن و پافشاری های بی سرانجام.

    می نشیند. چای می نوشد. به پشت سرش نگاه می کند و به روبرویش فکر می کند. نفسش که تازه شد، بنا می گذارد به رفتن.

    اما یک وقتهایی هم هست که خیلی خسته ای. خودتی و خودت و خودت. نه پشت سری، نه روبرویی و نه پایی برای رفتن و نه جایی برای نشستن. زمین سرد و آسمان تاریک. یک درمانده اورژینال! از صدای نفس های خودت هم خسته ای چه برسد به اینکه کسی بیاید بالای سرت و بگوید چای میخوری؟ بگوید بیا برویم قدم بزنیم. بگوید احوالت چطور است؟ آدم  افسرده از این سوال آخر به خصوص خیلی عنش می گیرد. چون هیچ جوابی ندارد که بدهد. جوابی هم اگر داشت حوصله نداشت. دهان گسش به گفتگو باز نمی شد. آدم افسرده همه جا را مه آلود می بیند و اگر چیزی هم توجهش را جلب کند قرار است گریه اش بندازد. مثلا همین نگارنده تابستان امسال با دیدن یک چنار در خیابان ولیعصر زد زیرگریه و تمام شمعدانی های محله را دق داد. افسرده ها از هیچ چیز لذت نمیبرند؛ نه از معاشرت و معاشقه و بوس و بغل و نه از لواشک و چای و آش رشته و لازانیا و دوردور و دستی کشیدن در خیابان ها و نه از شیرکاکائو شیرکاکائو شیرکاکائو شیرکاکائو شیرکاکائو... توجه داشته باشید که هر حرکتی که فرد افسرده می زند جهت رفع تکلیف است و امید به اینکه شما به زودی دست از سرش خواهید برداشت. بنابراین زیاد کاری به کارش نداشته باشید تا از هراس در امان ماندن از گزندتان دست به دامن کارهایی که مطابق میلش نیست و خیلی وقت ها به درست و غلط بودنشان توجهی نمی کند، نشود...

    این داستان ادامه دارد...

  • ۰ خوشمان آمد
  • ۴ حرفی بزن
    • کازی وه
    • چهارشنبه ۶ بهمن ۹۵