از افسردگی بگو (5)

دیشب حالم گرفته بود. دست کردم ته کمدم و سه تا قرص همیشگی رو بالا انداختم. تا امروز عصر یک سره خوابیدم. روز تعطلیم از بین رفت اما ناراحت نبودم. هم می‌شه گفت عادت کردم و هم می‌شه گفت با تمرین‌هایی که هر روز می‌کنم الان دیگه متوجه شدم این حال بد هر وقت دلش می‌خواد می‌تونه بیاد و مثل یه فیل بشینه روی کله‌م و نذاره نفس بکشم اما چاره‌ای نیست. تحمل می‌کنم تا هر وقت که کونش رو از روم برداره و دوباره به زندگی برمی‌گردم. یه بخشی از بهبود افسردگی، پذیرش سیر افسردگیه. برمی‌گرده، می‌شینه روت، می‌ره پی کارش و تو مفید ترین کاری که می‌تونی بکنی اینه که بگیری بخوابی، یه فیلم ببینی (با اینکه خیلی وقت‌ها آدم حوصله اینم نداره) یا غذایی بخوری. اما اصلا و ابدا نباید خودت رو به در و دیوار بکوبی و تقلا کنی. فقط بذار بره. همین. 

امروز موقع ناهار خوردن فهمیدم که یه کوچولو پیشرفت کردم. یعنی وقتی طوفان زده می‌شم همه چی رو به هم ربط نمی‌دم یا دنبال یه سرنخ تو گذشته برای تحقیر و سرزنش خودم نمی‌گردم. 

۴ نظر

از افسردگی بگو (4)

رفتم ساندویچ کالباس بخورم، دمپخت و ماست اسفناج خوردم. رفتم شکلات بخورم، میوه خوردم. رفتم آبلیمو بخورم، دو لیوان دوغ خوردم. قصدم این نبود که چیزهایی که قصد کرده‌ام را بخورم. فقط می‌خواستم از شر قصدم خلاص شوم. خلاص شوم که دیگر بهانه‌ای کٌم چرانانه* برای منحرف کردن افکارم نداشته باشم. افکاری که همیشه همدم و غمخوارم بوده‌اند. آه فرزندانم که وقتی بیش از حد لی‌لی به لالایشان می‌گذازم سوهان روحم می‌شوند. خلاصه دو لیوان دوغ ریختم به حلقم و نشستم به تخمه خوردن و قصد بیشعورم هم که انگار نمی‌خواست بیخیال قضیه شود همینجور یک ریز می‌گفت بخور بخور ببین چه شوره به به بخور. کیف می‌کنی؟ گفتم اوووه چه جورم و بالا آوردم.

افکارم را متمرکز کردم و دیگر پای قصدی درمیان نیست و سعی می‌کنم الهام بخش زندگی خودم باشم که خدایا این جمله آخری دیگه خیلی مضحکه. یک چیزهایی حس می‌کنم. مثلا احساسات را متوجه می‌شوم. بله می‌دانم همه آدم‌ها احساسات را حس می‌کنند اما بعضی انسان‌ها مشکلاتی دارند که رسیور خوبی برای احساسات نیستند یا به طور موقت سیگنال‌ها را دریافت نمی‌کنند. مثلا یادم است که عزیزی مرده بود و من نمی‌فهمیدم دیگران چرا گریه می‌کنند. نمی‌فهمیدم چرا مردن ناراحت کننده است. متوجه بودم اما درکش نمی‌کردم چون حس غم و اندوه از من رفته بود. حس شادی، خوشی، سرمستی، همدلی، درک، خشم و ناراحتی هم. هر حسی به جز گیجی و ابهام. هر وقت هم گیج می‌شدم با صدای بلند از خودم می‌پرسیدم چی شده؟ بعد از گفتن و شنیدن چی شده سکوت بود که به همه جا پاشیده می‌شد. سکوت آن گیجی و ابهام را هم سیمان و مدفون می‌کرد و اینجا بود که موفق شده بودم هیچی را حس کنم. حال عجیبی بود. توصیفش سخت است دلیلش را با کمی جستجو در اینترنت می‌شود فهمید. و اینکه ترسیده بودم؟ نه چون حتی یادم رفته بود که ترس چیست و امید را چطوری باید بست و شجاعت را کجا باید خرج کرد. این شد که یک مدتی گرفتم خوردم و خوابیدم و خیره به در و دیوار و ماه و خورشید تظاهر به زنده بودن کردم و حالا به هر طریقی به زندگی برگشته‌ام. فکر نمی‌کنم خدا من را امتحان کرده یا گیر چرخ دنده‌های روزگار افتاده‌ام یا چوب کارهایم را خورده‌ام. من فقط مسیری را رفتم که فکر می‌کردم راه من است و تهش آبادی است. و بارها از خودم پرسیدم چند درصد دست من بود و چقدرش ناآگاهانه و هل و پاتک‌ و شتک‌هایی که شانس و بخت و اقبال و پروردگار و والدین محترم متحملش شدند؟ نمی‌دانم. مهم هم نیست.

مثل یک آدم فضایی که برای اولین بار صاحب یک دستگاه سیستم لیمبیک شده، همه چیز برای اولین بار اتفاق می‌افتد. اولین بار چون در کودکی آدم متوجه اولین حس‌ها نیست. حس‌ها را نمی‌شناسد و از وجودشان خبر ندارد پس شکل گرفتنشان را درک نمی‌کند. شاید سوختن متعجبش کند اما آگاهانه دستش را نگاه نمی‌کند و تمرکز نمی‌کند تا با همه وجود سوزش را حس کند.آخه کدام خری این کار را می‌کند؟ هیچکی بابا. فقط سعی می‌کنم مثال بزنم تا ملموس‌تر شود. خلاصه سعی می‌کنم خوب شوم و این خوب شدن و خوب بودن و خوب هر چقدر هم انتزاعی برای من یک شانس است که بتوانم ذره ذره احساساتم را برگردانم و لمس کنم.

* کٌم به لری یعنی شکم. چراندنم که همان چراندنه. اصطلاحم از خودم درآوردم خودتون بگیرین دیگه!

۰ نظر

از افسردگی بگو (3)

خواهرم اصرار ناتمامی به بیرون بردن من دارد. آن‌هم در حالیکه موقع درددل کردن برایش شرح دادم که تحمل جمع و جماعت و اجتماع بیش از یک نفر برایم سخت و دردناک است و نیاز من به تنهایی همان قدر ضروری است که نیاز ماهی به آب، حسن روحانی برای اثبات خودش به آحاد ملت ایران به زمان، نوزاد هر جانوری در بدو تولدش به نفس کشیدن(حالا یه چیزی گفتم پا نشین سرچ کنین کی در بدو تولدش نیاز به تنفس نداره) و انسان در زمان تنگی به دست به آب. دیگر کم‌کم  به این نتیجه رسیدم که هر چقدر بیشتر وضعیتم را شرح می‌دهم آرامش نداشته‌ام کمتر می‌شود و اطرافیان مصرانه عرصه را بر من تنگ می‌کنند و در دلشان به خودشان به‌ خاطر این حرکت خدا پسندانه مدال می‌دهند. من هم تلاش می‌کنم ازشان گلایه نکنم و فقط سرم را تکان بدهم و عجیب اینکه شدت سر تکان دادنم رابطه مستقیم دارد با سرعتی که دست از سرم بر می‌دارند. آن‌ها دلشان برای من می‌سوزد و من دلم برای هیچکس. به همه چیز می‌گویم فانی. به هراس می‌گویم گمشو، به عشق می‌گویم خفه‌شو، به غم می‌گویم رِ تِ تِ، به زندگی پشتم را می‌کنم و صدای خواهرم که مدام می‌پرسد امروز بریم یک هوایی بخوریم در گوشم کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شود.

این وسط دنبال تراپیست جدیدی می‌گردم که وقتی وسط حرف‌هایش می‌گویم اما من این‌طور فکر نمیکنم سرم داد نزند که علم من بیشتره یا تو؟ تو بیشتر می‌فهمی یا من؟ هاه؟

پی‌نوشت: اگر شما هم برای خوندن پست قبل دچار فیل زدگی شدید اون کانال فیل شتک کن رو که توی پیوندها لینک کردم دنبال کنید.

۱۴

چقدر دیگه باید دستامو بشورم تا تمیز بشن؟ کم‌کم دارن محو میشن.

از افسردگی بگو (۲)

قناری چپ چپ نگاهم می‌کند که یعنی از قلمرو من برو بیرون. برو بکپ روی تخت خودت و من را تنها بگذار. چراغ‌ها را خاموش می‌کنم که چشم تو چشم نشویم و خیال کند که رفته‌ام بخوابم در حالیکه روی کاناپه ولو شده‌ام و با هیچ خوابی میل هم‌آغوشیم نیست. صبح باید بروم یک جا بگویم هی بیا با هم کار کنیم قول می‌دهم شاگرد خوبی برایت باشم و او هم بعد از سوال پیچ کردنم بگوید نع! تو را به خدا نگاه کن! سطح امیدواری را ببین! غرق می‌شوی توش. به تراپیستم گفتم انتظار خوب شدن ندارم. خسته‌ام. گفت باید تغییر کنی! گفتم نع! نمی‌تونم. گفت نگو نمی‌تونم! بعد شروع کرد به بافتن زنجیره انرژی مثبت و اینکه وقتی می‌گویی نمی‌تونم خودت را در نطفه خفه می‌کنی. با خودم فکر کردم که خودم را گل گرفته و گلش خشک شده. صد سال است دور خودم را لایه‌های گل خشک گرفته و طی فرآیندی سفال شده‌ام اما هنوز چیزی درون من زوزه می‌کشد. آخر می‌دانی من یک زمانی روح آب‌های خروشان بوده‌ام. به تراپیستم گفتم این حرف‌ها همه‌اش مزخرف است. دنبال چی می‌گردی توی دنیا؟ تهش پوچ است. گفت نه نیست. خواستم بگویم یکی از اهداف دنیا را مثال بزن که بهت نخندم اما پشیمان شدم. چرا باید با کسی بحث می‌کردم که نفهمید من دنبال تایید نیستم و فقط می‌خواهم حرف بزنم و کسی باشد که درکم کند. هف هیچ باخته بود. گفتم چطور به خودم بفهمانم باید مثبت اندیش باشم؟ گفت این شد یک حرف درست. سه تا تمرین بهت می‌دم که تا جلسه دیگه جزییات بیشتری داشته باشیم و شروع کرد به زدن حرف‌های حوصله سربر و به درد نخور و تهش گفت پاشو برو. هفته دیگه با تمرین‌هات بیا. رفتم کتابفروشی و سه تا کتاب شعر خریدم و هر چی فکر کردم یادم نیامد چه حرف‌هایی بین ما رد و بدل شد و او چه توصیه‌هایی کرد که من از مراجعه دوباره منصرف شدم و آن سه تا تمرین لعنتی که حتی یکیش هم یادم نمانده. اصلاً بهش گفتم افسردگی اولین چیزی که از من دزدید حافظه کوتاه مدتم بود؟

از افسردگی بگو (1)

یک وقتهایی آدم خسته میشود؛ از دویدن و نرسیدن یا حتی از ایستادن و پافشاری های بی سرانجام.

می نشیند. چای می نوشد. به پشت سرش نگاه می کند و به روبرویش فکر می کند. نفسش که تازه شد، بنا می گذارد به رفتن.

اما یک وقتهایی هم هست که خیلی خسته ای. خودتی و خودت و خودت. نه پشت سری، نه روبرویی و نه پایی برای رفتن و نه جایی برای نشستن. زمین سرد و آسمان تاریک. یک درمانده اورژینال! از صدای نفس های خودت هم خسته ای چه برسد به اینکه کسی بیاید بالای سرت و بگوید چای میخوری؟ بگوید بیا برویم قدم بزنیم. بگوید احوالت چطور است؟ آدم  افسرده از این سوال آخر به خصوص خیلی عنش می گیرد. چون هیچ جوابی ندارد که بدهد. جوابی هم اگر داشت حوصله نداشت. دهان گسش به گفتگو باز نمی شد. آدم افسرده همه جا را مه آلود می بیند و اگر چیزی هم توجهش را جلب کند قرار است گریه اش بندازد. مثلا همین نگارنده تابستان امسال با دیدن یک چنار در خیابان ولیعصر زد زیرگریه و تمام شمعدانی های محله را دق داد. افسرده ها از هیچ چیز لذت نمیبرند؛ نه از معاشرت و معاشقه و بوس و بغل و نه از لواشک و چای و آش رشته و لازانیا و دوردور و دستی کشیدن در خیابان ها و نه از شیرکاکائو شیرکاکائو شیرکاکائو شیرکاکائو شیرکاکائو... توجه داشته باشید که هر حرکتی که فرد افسرده می زند جهت رفع تکلیف است و امید به اینکه شما به زودی دست از سرش خواهید برداشت. بنابراین زیاد کاری به کارش نداشته باشید تا از هراس در امان ماندن از گزندتان دست به دامن کارهایی که مطابق میلش نیست و خیلی وقت ها به درست و غلط بودنشان توجهی نمی کند، نشود...

این داستان ادامه دارد...

۴ نظر
با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!
آرشیو مطالب
موضوعات
بی قافیه (۱۶)
از دیگرون (۴۳)
چلاندنی ها (۱۹)
دختر دیوانه (۲۰۱)
قبل از مرگ خواندم، دیدم، شنیدم (۲۷)
کادر (۱۴)
دارم بلند فکر میکنم (۲۴)
گپ خودمونی (۷)
داستان پنج دقیقه ای (۲)
آدم های دنیای واقعی واقعی نیستند (۲)
چه خوب که این ها را قبل از سی ساله شدن فهمیدم (۲)
گمشده (۱)
رونمایی از ته دنیا (۱)
مهمان سپیده (۱)
از افسردگی بگو (۶)
پیوندهای روزانه
از قضا زن‌ها هم تمایلات جنسی دارند
لذت کشف یک وبلاگ جذاب
شرمنده
وسواس پایان راه نیست
معلولیت اتفاقا محدودیته!
مرا خواری از پوزش و خواهش است
گندم
لذت کشف یک وبلاگ خوب
آواز او
به حکم یک احترام الکی به یک اتفاق احمقانه خندیدیم
هدفون عربی
دستمزد برابر هیت هرینگتون و امیلیا کلارک
یادداشت های یک دیوانه، بعد چهارم
هنر کامنت نویسی به روایت شاهین کلانتری
پنهان لذت و نمایش خشم
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان