کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

۵۶ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

دستش را گذاشت روی شانه ام که گفتم" دیگه هجده ساله نیستم. دیگه هیچ وقت هم هجده ساله نمیشم". کله اش را کمی کج کرد سمتم، لب و لوچه اش را داد داخل و گفت" راست میگی. خیلی سنت رفته بالا. نوزده سالت شده. پیر شدی واقعا".

گفتم:" جدی ام بتمن!"

گفت:" ببین موقعی که بیست و هشت سالم شده بود حاضر بودم بمیرم اما سی ساله نشم. الان سی و چهار رو دارم می رم بالا اما به هیچ کجام نیست. یعنی احتمالا تا سی و هشت سالگی نیست. توهم به محض اینکه بیست سالت بشه میفهمی که برات مهم نبوده و به این فکر هات می خندی! و تا بیست و هشت سالگی یادش نمی افتی. فهمیدی؟"

فهمیدم اما خیالم را راحت نکرد. من کله ام با این حرف ها نمی تواند روزگار تنم را بچرخاند. یعنی یک ذهنیتی یا باید نباشد یا باید باشد. رفتارِ صفر و صدم هم مصداق این ماجراست. برای همین هم افتادم به اینکه به خودم بفهمانم اعداد را نباید جدی بگیرم. با اعداد نباید بجنگم. افتادم به اینکه من آدم اعداد نیستم. وقتی برایم مهم نیست کی چندکیلوست و کی چند ساله ست و کی چندتا ستاره روی زمین و آسمان دارد و کی چندتا صفر توی حسابش خوابیده و از این چیزها، پس برای خودم هم نباید بهشان فکر کنم. اصلا اعداد وجود ندارند. خُب؟

هیچ ابایی ندارم از اینکه بگویم یک زمانی عاشق شرلوک هلمز بودم و وقتی فکرش را می کردم یک نفر توی دنیا وجود دارد که انقدر باهوش و جذاب و ریسک پذیر است دلم می خواست بروم ببینمش. البته بعد از اینکه فهمیدم یک شخصیت خیالیست شکست بزرگی خوردم.

الان دختر همسایه مان را درک می کنم که پول هایش را جمع می کرد تا برود انریکه را ببیند. بعله!

حالا می‌دانم خوشبختی توانایی امید داشتن است و راه رفتن. توانایی عبور از لحظه‌های کامل و شیشه ای و دوام آوردن در لحظه‌های سیاه و ابری. توانایی باز گذاشتن دستها. توانایی رها بودن. توانایی ایستادن. علی رغم همه چیز ایستادن.

خوشبختی، فقط یک مسیر است. از آن مسیرهای گنگی که در مه می‌روی و به هیچ جا هم نمی رسد. بزرگترین امیدت می‌تواند همین باشد. ایستادن روبروی زیباترین جنگل دنیا. مکث کردن در بن بست نفسها. چشیدن. لمس کردن. زندگی کردن و بعد بالا نگه داشتن سرت و ادامه دادن راه.

از وبلاگ روزنگار خانم شین

mrsshin.presianblog.ir

- فلانی؟

+ بله؟

- فکر کن بالایی، ده هزارمتر بالاتر با یه حال عجیب، می ندازی؟

+ می ندازم.

- چرا؟!

+ چون‌ تو وقتی همچین سوالی میپرسی تا من خودمُ نندازم ول نمی کنی!

.

یکی از موفقیت هایم در زندگی این است که یک روز را بدون فکر کردن به فردا و فقط محض همان روز زندگی کنم.

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار نیست

پیوند عمر بسته به مویی ست، هوش دار

غمخوار خویش باش، غم روزگار چیست

حافظِ جان/

چه چیزی قشنگ تر از اینکه نور چشمی زندگی آدم یک مغز جدی داشته باشد با یک زبان شوخ و شنگ و حتی وقتی نیست یا دور است یا باهات حرف نمی زند اما با دیگران حرف میزند، دلت برود و هی لبخند های گنده و عمیق بزنی و قلبچه های موزیکال رنگی گاز خوشبختی را، شده در همان لحظه فقط، در خون و سلول ها و روحت پخش کنند.

.

یکی برود بهش بگوید همان دختری که نامه هاش را می خواندی و دلش خوش بود به اینکه فقط می خوانی و به جهنم که جواب نمی دهی، از بس دو لپی غصه خورده دارد می ترکد. اصلا غصه ها رفتند توی رحمش، دست به دست هم دادند و جنین شدند. جنین نه ماهه ای که همین روزها زاییده می شود و چشم هاش و ابروهاش و موهاش و دست هاش شبیه من است و کلش از جنس غصه است. یکی برود بهش بگوید زودتر جوابم را بدهد، وگرنه عصبانی می شوم و آنقدر غصه می زایم که کل آب های جهان کفاف شستنش را ندهد و زودتر خشک شویم، که غصه ها پیچ و تاب بخورند دور درخت ها و سبزه ها و گل ها و خشکشان کنند و اکسیژنمان هم تمام شود، انقدر غصه تولید می کنم و می فرستم سمت هسته زمین که به نقطه جوش برسد، گوشته را آبِ آب کند و از درزها و شکاف ها خون زمین بریزد بیرون و همه را بمیراند و خودش هم زودتر بمیرد و من غصه هایم بمانیم و یک کهکشان غصه ای.

بهش بگویید زودتر جوابم را بدهد. فقط بگوید چطوری. نقطه هم بفرستت کافیست. یک خط بکشد توی نامه هم خوب است. نامه خالی هم راضی ام می کند. همین که بفهمم کسی را دارم که حرف هام را می شنود، حتی اگر بلافاصله پاره کند و بسوزاند و فراموش کند آرامم می کند. دنیایتان هم مالِ خودتان. نخواستیم!

کسی داوطلب نمی شود؟