کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

۲۳ مطلب با موضوع «دارم بلند فکر میکنم» ثبت شده است

خب تمام شد. ته دنیا را دیدم. حالا می‌توانم به زندگی برگردم. هر روز صبح از خواب بیدار شوم، موهایم را شانه بزنم، به استقبال کار بروم و با مردی که به نظر می‌رسد دوستم دارد در یک رستوران قدیمی در کوچه پس کوچه‌های شهر شام بخوریم، قبل از خواب مسواک زدن و ماسک صورت یادم نرود، بافت موهایم را باز کنم و تو دو لیست فردا را بنویسم و کتاب کنار تختم را بخوانم و فکر ناتمام بودن این زندگی را از سرم بیرون کنم. از آن طرف هم دست از سر هدف دنیا و پوچ و ناپوچ بودنش بردارم و کله‌ام را بگذارم روی بالشم و به لحظه‌های آرام و شادی که تجربه‌ کرده‌ام فکر کنم که شاید زندگی همین باشد‌ یا بهتر است به این هم فکر نکنم. فقط بخوابم.

بچه‌ها پول میخوان، عشق و محبتم میخوان. اگه این دو تا رو بهشون دادین اما درکشون نکردین، نفهمیدینشون و کنارشون نایستادین و راهشون رو سخت کردین اونا از شما، پولتون و عشق و محبتتون بیزار میشن. 

شما نه با پول، نه با مهر و نه بواسطه نسبت خونی صاحب اونا نیستین. 

خدایا کمکش کن با دردهاش کنار بیاد.

اگر ما کاری را بارها و بارها انجام بدهیم آن کار تبدیل به اتفاقی معمولی خواهدشد. اگر ما چیزی را بارها و بارها به چشم ببینیم آن چیز برایمان طبیعی جلوه خواهدکرد. اگر فقط پسرها مبصر شوند‌، از آن به بعد همه ما حتی به طور ناخودآگاه فکرمی‌کنیم که مبصر کلاس باید همیشه یک پسر باشد.

چیماماندا انگوزی آدیشی

برای خودم و دیگران مثل خودم:

وقتی از انفجار توی فرانسه ناراحت شدی و چیزی نوشتی به معنای این نیست که از کشته شدن فلسطینی ها ناراحت نیستی

وقتی به حادثه پلاسکو واکنش نشون میدی به معنای این نیست که به گردوخاک خوزستان یا سیل سیستان و بلوچستان معترض نیستی

وقتی میگی زن ها میتونن رییس جمهور باشن به معنای این نیست که مردها نباید باشن

وقتی به تجاوز به زنها معترضی معناش این نیست که از آزارجنسی مردها خوشحال میشی

باید بفهمی و درک کنی که قرار نیست هر کدوم از تفکراتت ناقض دیگری باشه. قرار نیست با داشتن حقوق برابر حقوق دیگران رو زیر پا بگذاری؛ که تو کسی هستی که توی صف سرجای خودت می ایستی و هیچوقت نشده بخاطر جمله مسخره خانم ها مقدم ترند خودتو توی آسانسور یا صندلی اتوبوس یا صف نانوایی بچپونی. پس آروم باش و جای محکوم کردن خودت به ضد مرد بودن از کلیشه های ذهنیت فاصله بگیر و رهاتر باش. تا بتونی بهتر بفهمی و عمیق تر یاد بگیری.

بعضی‌وقت‌ها خاطراتم شفاف نیستند. لحظه‌ای همه چیز شفاف می‌شود و لحظه‌ای بعد انگار کسی بخشی از آن را پاک می‌کند.

زیر نور ماهِ شیشه‌ای / ژاکلین وودسون

حدودا یکسال و خورده‌ای است که در اثر هیچی بخشی از حافظه‌ام را از دست دادم. اینطور که به نظر می‌رسد ۱/۴ حافظه بلند مدت و تقریبا نیمی از حافظه کوتاه مدتم را. و یک لحظه‌هایی در این خورده‌های بعد از یکسال در خانه و کوچه و خیابان و فروشگاه و دانشگاه و پل‌عابرپیاده و ماشین و جاده و ترمینال و حتی موقع حرف زدن با دیگران، حس‌کرده‌‌ام نه روبرویم و نه پشت سرم هیچ‌چیز ندارم؛ نمی‌فهمم و درک‌نمی‌کنم و به خاطرنمی‌آورم و قرار‌نیست به‌خاطر بسپرم.

مثل شب‌هایی که وسط بولوار چمران عینکم را در می‌آورم تا آدم‌ها و ساختمان‌ها و ماشین‌ها و نور‌های رنگارنگ تبدیل به لکه‌هایی شوند که ماهیتشان معلوم نیست.

معتقدم نخستین چیزی که مرا به قصه نویسی واداشت فرار از خطر تک بعدی نگاشته شدن بود. در مقام نویسنده میتوانستم هر شخصی را از هر اصل و ریشه ای در خیالم خلق کنم و شخصیتش را بپرورم. این حس آزادی یکی از بزرگترین هیجانات قصه نویسی ست؛ و برای کسی مثل من که هیچگاه مطمئن نبوده خود را کی و کجایی بنامد بیش ازحد ارضا کننده و آرامش بخش. منتها با انتشار کتابم دریافتم که این احساس آزادی تنها به دوره و فرایند نوشتن محدود میشود و فقط در قلمرو خصوصی خلق داستان معنا می یابد؛ به محض اینکه کتاب عمومی شد، هم خودش و هم نویسنده اش، بلافاصله و به شدت، در معرض قضاوت و دسته بندی های گوناگون قرارمیگیرد؛ اتفاقی که برای من و کتابم نیز افتاد.

چومپا لاهیری / مترجم دردها

لاهیری خیال پرداری میکند چون میخواهد قصه بنویسد و داستان مینویسد چون میخواهد از تک بعدی بودن فرارکند و برای این بلندپروازی اش هم هزینه قضاوت شدن و نقدهای چرت و پرت را به جان میخرد و برایشان چاره می اندیشد. اما من خیال پردازی میکنم نه برای خلق یک دنیای فوق العاده درونی که همه چیز تمام است بلکه برای مقاومت در برابر زندگی واقعی؛ که این عبارت زندگی واقعی خودش به تنهایی یک عامل عٌق برانگیز است. مخصوصا وقتی توسط تجار روانشناسی مثبت اندیشی به کار می رود. خیالپردازی شاید گاهی بعضی از بهترین فرصت های آدم را بگیرد و فرد را افسرده و غمگین کند اما از غر زدن بهتر است. از یکجا نشستن و همواره مخ دیگران را با ناکامی ها و احساسات لحظه ای تیلیت کردن خیلی خیلی بهتر است. به هر حال رکود نیازمند فرار است. یا عزمِ جزم و فلان و بهمان کردن و دویدن به سمت مشکلات و یکی یکی حل کردنشان یا اینکه میدل فینگرت را به سمت دنیا بگیری و خیالپردازی کنی که آن وقت هرکاری دلت میخواهد آن تو کرده ای؛ که این هم یک جور فرار است متنها رو به عقب که من به گریه کردن و مغز دیگران را به مسلسل احساسات بستن و حرف های بی فایده زدن ترجیح میدهم.

بالاخره که باید یک روز یاد میگرفتی که اگر دوست خوبی برایش هستی، دلیلی ندارد که او هم دوست خوبی برای تو باشد.

می‌گویند هیچ لذتی بالاتر از تجربه حس مادری نیست و من سالهاست به این نتیجه رسیدم که مادربودن در ایران یکجور خودآزاریست و بس!

روز/ خارجی/ ایستگاه اتوبوس

مرد درحالیکه یک مشت کاغذ و کتاب را توی کیفش می چپاند رو به زنی که چنددقیقه پیش کنارش نشسته بود و حالا داشت با سرعت از عابرپیاده رد میشد فریاد زد:

فمنیست کثیف!

زن برگشت و درحالیکه شیشه های عینکش در آتش خشم می سوختند گفت:

ببین! من شاید کثیف باشم اما فمنیست نیستم!

و رفت.

پ.ن: درست مثل افغانی، منگل، فلج مغزی، عرب و لر و اصفهانی و... که توهین هستند فمنیست هم یکجور فحش است. گفتم که آگاهتان کنم!

بهش گفتم دیگر نمی‌خواهم دنیا را تغییر بدهم. حتا هیچ تلاشی هم برای تحقق آن رویای کودکی‌ام که می‌خواستم جنگ و سیاهی و نفرت و بی‌سوادی را از زمین شوت کنم بیرون و از شرق تا غرب دنیا را ریسه‌های رنگی ببندم نخواهم کرد. بهش گفتم هر چقدر بچه‌تری، بزرگ‌بودن و سخت‌ممکن بودن اتفاق‌ها و کارها را جدی نمیگیری، با خودت می‌گویی بزرگ می‌شوم و هم‌قد دنیا بعد چه کارها که نمی‌کنم اما بد اینجاست که هر چقدر هم که بزرگ شوی به گرد پای گندگی مشکلات هم نمی‌رسی، آن‌ها هم هی بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند. انگار یک نفر نشسته پای یک تلمبه و کیسه‌‌های غم، جنگ، ناخوشی، تنهایی، نرسیدن و عزاداری را هی باد می‌کند؛ عاقبت هم یک روز منفجر می‌شوند و در پس دود و خاکستر این انفجار هیچ اثری از دنیا نیست.