کازیوه

۲۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

دختر شش ساله مهمانمان دارد از دوست های مدرسه و درس و کتابش حرف می زند. من را یاد کلاس علوم می اندازد که برای نسترن مثل قرص خواب بود و جلوی چشم های خانم احمدی سرش را می گذاشت روی نیمکت میز اول و خواب به خواب می رفت. یاد مهرناز که عاشق کامران و هومن شده و درمانده بود که کدام را بیشتر دوست دارد. یاد دعواهایم با فریناز که به من می گفت کیویِ سیب زمینی و من دلم می خواست بکوبم توی دهنش اما با خشم به لفظ گوجه فرنگی بسنده می کردم. یاد اینکه جفتمان دوست داشتیم باهم دوست شویم اما نمی شد. چون در هر دوسالی که همکلاسی بودیم خانم معلم هفته اول من را از نیمکت دوم ردیف وسط از کنار دوست هایم برمی داشت و می چپاند نیمکت چهارم ردیف کنار در. جای قبلی فریناز. بهاره هم که فکر می کرد من غنیمت جنگی هستم تا می توانست استثمارم می کرد و ازم کار می کشید و مدام باهام قهر می کرد.

وقتی دختر مهمانمان می گفت کتاب. درس. دبستان. من یاد تشویق ها و تنبیه هایم افتادم. یاد روزهایی که سرویس را می پیچاندم و دوتا محله را پیاده می رفتم تا خانه که بگویم می توانم روی پاهای خودم بایستم. یاد انشایم درباره تخت جمشید که دعا می کنم هیچوقت به اداره نرسیده باشد. یاد بی اعتماد به نفسی و ترسو بودنم. یاد عصبانی بودنم که باعث شد از مقام مبصری عزل شوم. یاد وقتی که با پنج تومان نمونه سوال های امتحان ریاضی را از معلم خریدم. یاد تئاترهایی که اجرا می کردم. یاد سیاسی بودنم. باورتان می شود یک بچه ده ساله اظهار نظر سیاسی کند؟! 

دوران دبستان من شبیه یک کیویِ سیب زمینی بودم با رویاهای عجیب و غریب و باورهای ماورایی که سعی می کردم دنیا را از دید خودم ببینم و دلم می خواست زودِ زود بزرگ شوم. این یکی تنها چیزی بود که از آن موقع تا الان بهش رسیدم.

حالا شما! اگر دوست داشتید بگویید وقتی کسی می گوید دبستان یاد چه چیزهایی در خاطرتان زنده می شود؟هان؟!

توی خانواده ات وقتی چیزی را با بی پروایی بخواهی همه اعضای خانواده بسیج میشوند تا یکی یکی بردهانت بکویند.

توی جمع دوستانت اگر نظرت با بقیه کمی فرق داشته باشد آن قدر مسخره ات می کنند و دستت می اندازند تا خودت دست از حرفت برداری.

توی همین بلاگستان هم که آدم ها همه شان خودشان نیستند و معلوم نیست کی به کیست هم بقیه دلشان نمی آید تو حرفت را بزنی و آن ها بازخوردش را نشانت ندهند. که برای بازخورد دادن هم فقط دو گزینه روی میز است. یا قربان صدقه بروی یا تمام هیکلش را به فحش بکشی.

حرفم این است که توی همین شهر خودمان، کشور خودمان، بین همین آدم هایی که دانشگاه رفته اند، کار دارند، بیمه دارند، همه شان اینترنت پرسرعت دارند و این همه اطلاعات عمومی را از آن سر دنیا به آن یکی سر دنیا شیر می کنند هستند تعداد خیلی خیلی زیادی که ص.ک.ص برایشان یک عمل قبیح و شیطانی ست و به هیچ وجه هم در کتشان نمی رود که خودشان یا بچه هایشان با همین فعل غیرانسانی تولید شده اند. زورشان هم زیاد است. آن قدر هست که لهت کنند. چون در جامعه انسانی همیشه رای با اکثریت است. حتی اگر حق با کسی دیگر باشد.

حسودی ام شده بود به دوست هایش. به آن ها که همه جا و همه وقت کنارش بودند. حتی اگر می دانستیم بزرگترین عامل بدبیاری و بدبختی اش هستند. حتی اگر رفیق بد بودند. نارو زدند. دروغ گفتند. دلش را شکستند. دست آخر همه چیز هم را می دانستند. حسودی ام شده بود به سادگی اش. به اینکه راحت آدم ها را رفیق می شد. راحت با همه شان کنار می آمد و سفره دلش را باز می کرد از این سر تا آن سر. حسودی ام شده بود وقتی دانه های پنهان توی قلب کوچکش را یکی یکی توی دست های بقیه می کاشت. حسودی ام شده بود که من سهمی نداشتم. که از خواهر بودنمان فقط "خوا" یش را کندیم و چسباندیم تنگ اتاق و شد اتاق خواب. که مثل دوتا غریبه توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم جفت هم و هیچ سیر و سرکه ای توی دلمان نمی جوشید که بهش بگویم یا نگویم. که برای تولد هم کادو نخریدیم و شمعدان های دوست داشتنی من توی گالری های میهن پوسیدند و پیراهن بلند و چین دارش پشت ویترین فروشگاه کاکتوس بید زد. ما خواهرهای خوبی نبودیم و هر روز از مدرسه و کار برگشتیم به خانه و پشت به پشت هم خوابیدیم و حالمان از نفس های گرم و صدادار هم بهم خورد و دلمان برای دوست هایمان که همه شان یک روزی ما را یکجایی جا گذاشته بودند ضعف رفت. خواهر های خوبی نبودیم و من بعد از هربار که لباس هایم را پوشید ریختمشان توی ماشین لباسشویی و بهم چلاندمشان تا لکه تنش روی هیچ آستر و جیب و گل پیراهنی باقی نماند و چند سال، چند روز در هفته شستن لباس ها و آن حجم آب که از مخزن می ریخت روی لباس و بوی تن خواهرم را خفه می کرد تا مبادا دل من بهم بخورد آنقدر پاک نبود که دوست نداشتن را هم بشوید و از دلم بردارد و ببرد. 

آن روزها پشت ماشین لباس شویی می نشستم و با خودم می گفتم دوست نداشتن نه دوست داشتن است نه تنفر. دست خود آدم نیست. زوری نمی شود کسی را دوست داشت. زوری هم نمیشود تنفر داشت. آه می کشیدم. ما محکوم بودیم به یک همسایگی ناخواسته وقتی حتی همسایه را هم نمی شود انتخاب کرد چطور می شد خواهر را انتخاب کرد. چطور می شد عمق رابطه را انتخاب کرد. چطور می شد رابطه ای را که راه مال رو است آسفالت کرد، هموار کرد.. ما خواهر های خوبی نبودیم و بلد نبودیم باهم خوب باشیم و کمربندی بزنیم به قلب هم، بدون اینکه مجبور باشیم برای مغزمان توضیح بدهیم چطور می شود کسی را که جای پر و خالی اش بی حس و فلج است را دوست داشت و برای داشتنش کاری کرد. 

ما خواهرهای خوبی نبودیم. نیستیم و نخواهیم...

ته مه های دلم آشوبه و بهم میخوره. انگار دست کشیده باشی به یک گنجه قدیمی، یک کتابخانه سال تا سال کهنه نکشیده، یک میر قدیمی و متروک کنج خانه یا به یک کتاب کهنه در گوشه ای پرت و پر از خرت و پرت و خاک بلند شده باشد. دارد خفه ام می کند. کاش باران ببارد.

*بر وزن دل آشوبه

برایش گفتم یکی از بزرگترین شادی هایم این است که سلبریتی نیستم,مشهور نیستم,زیر ذره بین نیستم.گفتم اینکه آخر هفته ها تا بازار دست فروش ها شلنگ می اندازم دلیل خوبی نیست برای بیزاری از شهرت؟اینکه حق دارم وقتی وسط گرمای پنجاه درجه نفسم بریده شد بپرم توی کوچکترین بستنی فروشی سر راهم و تا آخر نوشیدنی ساده ام را هورت بکشم,دلیل کمی ست برای دوری از شهرت؟اینکه میتوانم گاهی وسط خیابان عصبانی باشم؟گرفته یا اخمو باشم و به کسی هم ربطی ندارد و کسی قضاوتم نمیکند و پس فردا پشت سرم هوو نمیکند که فلانی مغرور است,شادی کمیست؟

شادی کمیست اینکه حق دارم خودم باشم؟اینکه دماغ هیچ خبرنگاری وسط زندگی ام را بو نمیکشد؟اینکه حق دارم اگر زندگی ام به مشکل خورد با خیال راحت طلاق بگیرم یا دوباره ازدواج کنم و کسی فحشم ندهد؟ دلیل برای بیزاری از شهرت بالاتر از اینکه گاهی اگر پولش را داشتم حق دارم با خیال راحت مسافرت خارج از کشور بروم و فحش نخورم که شما همه پول مفت میخورید؟شما به فکر ما فقرا نیستید؟اینکه هیچکس من را دلیل بی پولی اش نمیداند چیز خوبی نیست؟

گفتم این کافی نیست که اضافه یا کم شدن وزنم فقط به خودم مربوط است؟اینکه اگر دلم خواست سیگار میکشم و هیچ آدم سیگاری پیدا نمیشود که زیر پستم بنویسد" آشغال معتاد تو مملک رو به گند کشیدی؟" اینکه اگر دوست داشتم اجازه میدهم موهام از زیر شال دیده شوند و هیچ بی حجابی پیدا نمیشود که فحشم دهد در حالی که سکسی ترین عکس پروفایل را دارد؟

گفتم حس خوبیست که یک گوشه ی دنیا با آرامش زندگی میکنم و یکسری آدم بی تربیت و حقیقتا دور افتاده از فرهنگ,فضای مجازی را علیه م به گند نمیکشند و هی نباید علی رغم میل باطنی ام برایشان پست بگذارم که من عاشق شما هستم! و باز هم فحش تحمل کنم.

از وبلاگ گلسا راد

# بعضی نوشته ها آنقدر خوبند و آنقدر خوب با بخشی از فکر تو همپوشانی دارند که دلت نمی خواهد بگذاریشان در پیوندهای روزانه. دوست داری یکجایی جلوی چشمت باشند. مثلا اینجا!

یک. به کسی می گوییم "خوبی؟"

می گوید "نه!"

می گوییم "چرا؟"

می گوید "نمی دونم!"

می گوییم "یعنی چی؟ خب چته؟"

می گوید "نمی دونم. یه جوریم!"

این یکجوریم. یعنی می دانم. دقیقاً هم می دانم کجایم درد می کند. کاملاً هم می دانم چه حالم را بد کرده. می دانم کی و چی حالم را خوبتر می کند. اما نمی شود گفت. ببین درسته تو نزدیکی. تو همیشه و همه جا بودی. اما خب. یک چیزهایی را نمی شود گفت. انگار اگر بگویی حالت بدتر می شود. حالت یکجوری تر می شود. اصلاً با تو کاری می کند که در مهمانی وقتی همه دارند می رقصند آن قدر احساس یکجوری بودن بکنی که از جایت تکان نخوری و کلی فحش نثار خودت کنی که چرا آمدی. در سینما وقتی دست عشقت را گرفتی یکجوری وار توی خودت فرو بروی وصدایش را نشنوی که می گوید "چسفیل میخوری یا ذزت مکزیکی؟". یک کوه کتاب جدید خریده ای و به یک ردیف کتاب نخوانده کتابخوانه ات اضافه کرده ای و آنقدر یکجوری بازی در می آوری که فقط توی خواب و خیال می خوانی شان. لباس پوشیدنت، رفتارت، فکرت، زندگیت پیه یکجوری بودن تو را به تنش می مالد. به هیچکس نمی گویی چی شده اما باهمه مثل یکجوری ها رفتار می کنی. عینک یکجوری دیدن را که بگذاری روی چشم های مغزت، همه رنگ ها و صداها و بوهای دنیا روزبه روز یکجوری تر و یکجوری تر می شوند.

اما بالاخره که چی؟ باید یک فکری کنی. تا قبل از اینکه این وضعیتِ "نمیدونم. فقط یکجوریم" تو را در خودش نبلعیده. حل نکرده. پس نینداخته در قعر مستراح دنیا؛ جایی که پر است از آدم های نجات پیدا نکرده از یکجوری بودن.

دو. نمی دانم چرا یک را نوشتم! نمی دانم چرا امروز ویرم گرفته هی بنویسم. هی بنویسم و می نویسم و تمام هم نمی شود...

از باغ می برند چراغانیت کنند

تا کاج جشن های زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبن

د این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

فاضل نظری

.

جایزه چه ربطی دارد ترین دیالوگ دنیا هم تقدیم می شود به مادری که وقتی بچه اش می خواهد با اسباب بازی های بچه میزبان بازی کند می گوید:"خودت که ازینا داری!"

.

تاول پاهایت خوب شده اند؟ زن ات که زبانش بند آمده بود حالا می تواند حرف بزند؟ بچه هایت دیگر گرسنه نیستند؟ راستی یک خبر خوش برایتان دارم. دیگر لازم نیست پیاده برگردی خانه. با یک کشتی خیلی قشنگ برمی گردی به سرزمین ویران شده ات.

از وبلاگ قناری معدن

وقتی یک چیزی بشود باور آدم دیگر همه زندگی ات می شود تکه ای از آن باور.هر قدمی که برمی داری، هر لیوان آبی که می خوری، هربار که دهنت باز می شود، اصلاً هر دم و باز دمت. یک باورمثبت سازنده است. محرک است. می تواند انرژی زیادی را به تو ببخشد. باعث می شود کارهایی را بکنی که تاحالا انجام نداده ای. باعث می شود یک روز پنج صبح بلند شوی و تا یک شب چشم برهم نگذاری. باعث می شود دنیایت، زندگیت، قلبت و احساست را از این رو به آن رو کنی. مثبتِ مثبتِ مثبت. ولی وای بر یک باور منفی، وای بر اولین باری که به خودت بگویی نمیشود، بگویی نه، وای برآن روزی که جا بزنی، وای بر روزی که اگر به شوخی و مسخره هم که شده به خودت طعنه بزنی که آره جون خودت تو می تونی. روزی که یک صفت را، یک پالس منفی را، یک تاریکی را به خودت نسبت بدهی کارت تمام است. دیگر از تمام راه هایی که به آن کار اطلاق میشود متنفری. مدام تنت از تمام حرف هایی که راجع بهش زده می شود می لرزد. که نکند کسی نظر تورا بخواهد. دیگر ریسک نمی کنی. هی گذشته را خار می کنی توی چشم هایت، هی فرار می کنی، هی دروغ می گویی. به خودت،به خانواده ات ...

این منم. چه روزی به خودم گفتم ترسو یادم نیست. اصلاً یادم نیست چرا این اتفاق افتاد! من فقط می دانم یک شرایطی پیش آمد پشت هم و ادغام و مخلوط باهم که تنم را لرزاند و من جای اینکه دست بگذارم روی شانه هایم و بگویم نلرز! کم آوردم. درست است. اولش یک لرز ساده بود. کم کم شد رعشه و بعد هم زلزله! اولش یک ترس ساده از تاریکی بود. ولی من صبوری نکردم. به خاطر فشار روحی با چراغ روشن خوابیدم. با کسی همدردی می کردم که ساعت خوابش ساعت بیداری من بود. به کسی نگفتم چه مرگم شده یا اگر گفتم خزعبلاتی اضافه کردم که یک وقت به تریج قبای غرورم برنخورد. که یک وقت کسی نگوید واقعا ترسو شده. بلکه بگوید موقتی ست. خوب می شوی!

اولش یک چراغ ساده بود. ولی بعد شد صدای پا، شد زنگ، شد تق تق کمد دیواری، شد کوچکترین صدای ناگهانی هرچند آهسته، شد تاریکی ها در میان تاریکی ترها... که آخر شد یک دختر ترسوی زردنبو!

می دانی آدم وقتی می ترسد یک چیزهایی را می بیند که قبلاً نمی دیده. نسبت به همه چیز و همه کس حساس و غیرمنطقی می شود. آدم ترسو منطق سرش نمی شود که. اگر جیغ بزند و تو به فریادش برسی، بعد بگوید اون کلاهه چیه پشت پنجره؟ تو بروی جلو چراغ را روشن کنی، پرده را کنار بزنی، پنجره را باز کنی و بگویی ببین سایه ی کارتون کولر بود. او هنوز هم مطمئن است که کلاهی پشت پنجره است. ساده بگویم برای ترسوها افکارشان قوی تر از حقیقت و منطق و اثبات است.

همه این ها را بالا آوردم که بگویم من افسرده نیستم. من ترسو نیستم. من وحشت زده و حیران نیستم. دختر کوچولویی که یک نفر را فقط برای آغوشش در شب می خواهد هم نیستم. ننه ی فکرهای منفی هم نیستم. من فقط کمی خودم را شل گرفتم و بعد لیز خوردم و حسابم از دست خودم در رفت. وگرنه سپیده ای که من میشناسم ذاتاً شجاع و قوی ست. کافی بود. بسش بود. می خواهد تمام کند این احساس و صفت و شب های ملال انگیز را. تاریکی را باید با چیزهای خوب روشن کرد؛ با امید. اثباتش هم بشود تصمیم گرفتن!