یک. به کسی می گوییم "خوبی؟"

می گوید "نه!"

می گوییم "چرا؟"

می گوید "نمی دونم!"

می گوییم "یعنی چی؟ خب چته؟"

می گوید "نمی دونم. یه جوریم!"

این یکجوریم. یعنی می دانم. دقیقاً هم می دانم کجایم درد می کند. کاملاً هم می دانم چه حالم را بد کرده. می دانم کی و چی حالم را خوبتر می کند. اما نمی شود گفت. ببین درسته تو نزدیکی. تو همیشه و همه جا بودی. اما خب. یک چیزهایی را نمی شود گفت. انگار اگر بگویی حالت بدتر می شود. حالت یکجوری تر می شود. اصلاً با تو کاری می کند که در مهمانی وقتی همه دارند می رقصند آن قدر احساس یکجوری بودن بکنی که از جایت تکان نخوری و کلی فحش نثار خودت کنی که چرا آمدی. در سینما وقتی دست عشقت را گرفتی یکجوری وار توی خودت فرو بروی وصدایش را نشنوی که می گوید "چسفیل میخوری یا ذزت مکزیکی؟". یک کوه کتاب جدید خریده ای و به یک ردیف کتاب نخوانده کتابخوانه ات اضافه کرده ای و آنقدر یکجوری بازی در می آوری که فقط توی خواب و خیال می خوانی شان. لباس پوشیدنت، رفتارت، فکرت، زندگیت پیه یکجوری بودن تو را به تنش می مالد. به هیچکس نمی گویی چی شده اما باهمه مثل یکجوری ها رفتار می کنی. عینک یکجوری دیدن را که بگذاری روی چشم های مغزت، همه رنگ ها و صداها و بوهای دنیا روزبه روز یکجوری تر و یکجوری تر می شوند.

اما بالاخره که چی؟ باید یک فکری کنی. تا قبل از اینکه این وضعیتِ "نمیدونم. فقط یکجوریم" تو را در خودش نبلعیده. حل نکرده. پس نینداخته در قعر مستراح دنیا؛ جایی که پر است از آدم های نجات پیدا نکرده از یکجوری بودن.

دو. نمی دانم چرا یک را نوشتم! نمی دانم چرا امروز ویرم گرفته هی بنویسم. هی بنویسم و می نویسم و تمام هم نمی شود...