وقتی یک چیزی بشود باور آدم دیگر همه زندگی ات می شود تکه ای از آن باور.هر قدمی که برمی داری، هر لیوان آبی که می خوری، هربار که دهنت باز می شود، اصلاً هر دم و باز دمت. یک باورمثبت سازنده است. محرک است. می تواند انرژی زیادی را به تو ببخشد. باعث می شود کارهایی را بکنی که تاحالا انجام نداده ای. باعث می شود یک روز پنج صبح بلند شوی و تا یک شب چشم برهم نگذاری. باعث می شود دنیایت، زندگیت، قلبت و احساست را از این رو به آن رو کنی. مثبتِ مثبتِ مثبت. ولی وای بر یک باور منفی، وای بر اولین باری که به خودت بگویی نمیشود، بگویی نه، وای برآن روزی که جا بزنی، وای بر روزی که اگر به شوخی و مسخره هم که شده به خودت طعنه بزنی که آره جون خودت تو می تونی. روزی که یک صفت را، یک پالس منفی را، یک تاریکی را به خودت نسبت بدهی کارت تمام است. دیگر از تمام راه هایی که به آن کار اطلاق میشود متنفری. مدام تنت از تمام حرف هایی که راجع بهش زده می شود می لرزد. که نکند کسی نظر تورا بخواهد. دیگر ریسک نمی کنی. هی گذشته را خار می کنی توی چشم هایت، هی فرار می کنی، هی دروغ می گویی. به خودت،به خانواده ات ...

این منم. چه روزی به خودم گفتم ترسو یادم نیست. اصلاً یادم نیست چرا این اتفاق افتاد! من فقط می دانم یک شرایطی پیش آمد پشت هم و ادغام و مخلوط باهم که تنم را لرزاند و من جای اینکه دست بگذارم روی شانه هایم و بگویم نلرز! کم آوردم. درست است. اولش یک لرز ساده بود. کم کم شد رعشه و بعد هم زلزله! اولش یک ترس ساده از تاریکی بود. ولی من صبوری نکردم. به خاطر فشار روحی با چراغ روشن خوابیدم. با کسی همدردی می کردم که ساعت خوابش ساعت بیداری من بود. به کسی نگفتم چه مرگم شده یا اگر گفتم خزعبلاتی اضافه کردم که یک وقت به تریج قبای غرورم برنخورد. که یک وقت کسی نگوید واقعا ترسو شده. بلکه بگوید موقتی ست. خوب می شوی!

اولش یک چراغ ساده بود. ولی بعد شد صدای پا، شد زنگ، شد تق تق کمد دیواری، شد کوچکترین صدای ناگهانی هرچند آهسته، شد تاریکی ها در میان تاریکی ترها... که آخر شد یک دختر ترسوی زردنبو!

می دانی آدم وقتی می ترسد یک چیزهایی را می بیند که قبلاً نمی دیده. نسبت به همه چیز و همه کس حساس و غیرمنطقی می شود. آدم ترسو منطق سرش نمی شود که. اگر جیغ بزند و تو به فریادش برسی، بعد بگوید اون کلاهه چیه پشت پنجره؟ تو بروی جلو چراغ را روشن کنی، پرده را کنار بزنی، پنجره را باز کنی و بگویی ببین سایه ی کارتون کولر بود. او هنوز هم مطمئن است که کلاهی پشت پنجره است. ساده بگویم برای ترسوها افکارشان قوی تر از حقیقت و منطق و اثبات است.

همه این ها را بالا آوردم که بگویم من افسرده نیستم. من ترسو نیستم. من وحشت زده و حیران نیستم. دختر کوچولویی که یک نفر را فقط برای آغوشش در شب می خواهد هم نیستم. ننه ی فکرهای منفی هم نیستم. من فقط کمی خودم را شل گرفتم و بعد لیز خوردم و حسابم از دست خودم در رفت. وگرنه سپیده ای که من میشناسم ذاتاً شجاع و قوی ست. کافی بود. بسش بود. می خواهد تمام کند این احساس و صفت و شب های ملال انگیز را. تاریکی را باید با چیزهای خوب روشن کرد؛ با امید. اثباتش هم بشود تصمیم گرفتن!