تابستانی که داشتم می رفتم پنجم. مدرسه ام را عوض کردند. از فردوس بردنم بهار که جهنم بیشتر بهش می آمد. ادای بهار بودن را در می آورد اما زمستان زد به آخرین روزهای کودکی ام. با من آن جا طوری رفتار می شد که انگار رنگین پوستی در دهه پنجاه میلادی رفته بود نیویورک نشسته بود بغل دست سفید پوست ها تا درس بخواند. کسی دوستم نداشت، کسی هم محلم نمی گذاشت. به جز خانم معلم که برایش مهم بودم. یعنی هفته اول آمد نشست رو به رویم و گفت"همیشه تنها می نشینی؟" و من ته کلاس، زل زدم به رژ زرشکی روی لب های باریکش و آرام گفتم نه. بعد فکر کردم برایش مهمم. چند هفته بعد بردم پای تخته و  فارسی پرسید. نخوانده بودم اما نصفه نصفه جوابش را دادم. خانم معلم که سرجای من نشسته بود لب های زرشکی اش را از هم باز کرد که" با این درس خوندنت دوست داری بفرستیمت به همون جایی که ازش اومدی؟"

برای انشای خوبم که بچه ها را حسابی کیفور کرده بود تشویقم نکرد، عوضش نمره پایینی داد و گفت خط کثیفی داری، دفعه بعد بهتر بنویس. برای روخوانی خوب تشویقم نکرد نمره ریاضی را بهانه کرد و فرستادم دفتر، معدلم هجده بود و جلوی بچه هایی که تک می گرفتند من را فرستاد دفتر تا جلوی ناظم زار بزنم. بچه ها هم دوستم نداشتند. دختری که درسش از همه بهتر بود؛ دختر لاغر و درسخوانی که سوگلی معلم بود از هر فرصتی برای گرفتن حالم استفاده می کرد. یکبار وقتی نماینده حل مسئله ها شده بود، چون می دانست بلد نیستم بردم پای تخته تا هندسه حل کنم. رفتم و بلد نبودم. گچ را جلوی نگاه تحقیر آمیزش گذاشتم و نشستم سرجایم. دفعه بعد توی اردو دست تنها دوستم را گرفت و بهش گفت" باید با ما غذا بخوری این رو ولش کن" بعد رو کرد به این و گفت: " دوستی ما رو بهم نزن. گروهمون رو خراب نکن" و من غذای اردو را تنها خوردم. تنهای تنها. روزهایی از ده سالگی ام را پیاده تا خانه می رفتم و با خودم فکر می کردم چرا هیچکس دوستم ندارد؟ چرا هرچقدر فکر می‌کنم و نقشه می‌کشم، راه حل هایم جواب نمی‌دهد؟ چرا نه وقتی که خودمم من را می‌خواهند و نه وقتی که کس دیگری ام؟ اصلاً من این‌جا چه کار می‌کنم؟

سال بعدش رفتم راهنمایی. سه سال از بهترین شاگرد های مدرسه بودم. در گروه سرود و نمایش فعال بودم. سرگروه کلاس ریاضی بودم و بالاترین نمره هایم را از ریاضی می گرفتم. معلم ادبیات تشویقم می کرد بروم انجمن داستان اهواز و خودم را معرفی کنم. و با همه بچه های کلاس رابطه دوستی داشتم. یک روز دفترچه تلفنم را بازکردم تا زنگ بزنم به خانم معلم و بگویم من این شدم. من توانستم. دیگر کسی نمی‌تواند من را بفرستد به جایی که ازش اومدم یا هرجای دیگر. خواستم زنگ بزنم و بگویم چقدر ازش متنفرم. چقدر از آن سال و بچه هایش بدم می آید. چقدر همه شان آدم های مزخرفی هستند. زنی جواب داد و گفت نیست. خیلی وقت است از اینجا رفته. خیلی وقت.

این ها را توی مسیر سیزده خیابان تا رستوران برای شکوفه گفتم. جمعه ای که قرار بود راهی شود. بپرد برود یک شهر دیگر، یک کشور دیگر، یک دنیای دیگر. بهش گفتم حتی هم زبان های آدم هم همه شان نمی خواهند او باشد چه برسد به آن جایی که دارد می رود. گفتم شاید اولش باهات مثل نژاد پرست ها رفتار کنند، شاید اولش به هیچ کجا راهت ندهند. محلت نگذارند، باهات دوست نشوند. نخواهنت. اما تو نترس، نترس و روی پاهای خودت بایست. گفتم توی این تنهایی. توی روزهایی که هیچکس دوستت ندارد اگر عاقلانه بگردی یک راهی را پیدا می‌کنی تا از شر فکرو خیال شهروند درجه دو بودن خلاص شوی. وقتی هم که از مخمصه بیرون آمدی آدم دیگری هستی. خیلی آدم دیگری هستی.

چشم هایش برق می‌زد. از خوشحالی، غم، اضطراب و هیجان کشف و تجربه یک دنیای ناشناخته. دستم را گرفت. گذاشت توی جیبش و فشار داد.