کازیوه

۲۸ مطلب با موضوع «از دیگرون» ثبت شده است

مهمترین چیزی که در زمان رابطه داشتن با آدم‌ها باید یاد داشته‌باشی:

اعتقاداتت مال خودت

اعتقاداتشان مال خودشان 

جای دوری نرفته‌اند مُرده‌ها

مانده‌اند همین‌جا

و در سکوت

تماشا می‌کنند ما را

سوفیا دِ ملّو آندرسون / محسن آزرم 

«از خیلی حرف‌ها و حساب‌ها بگذر، خیلی خوشبختی‌های ساده و راضی‌کننده را کنار بگذار، دور خودت دیواری بساز و در داخل محیط این دیوار، از نو شروع کن به دنیا آمدن و شکل گرفتن و فکر کردن و کشف کردن معانی مختلف و مفاهیم مختلف. من همین کار را می‌کنم. اما تلخ است... خیلی تلخ است و استقامت و ظرفیت می‌خواهد.»

تکه ای از مصاحبه فروغ فرخزاد

* در سینما یک‌سری از فیلم‌ها یک سکانس پلان هستند. یعنی تمام فیلم بدون کات دادن در یک سکانس ساخته میشود. به اینجور پست‌ها هم که توی عنوانشان متن پست را توضیح میدهند لابد می‌گویند یک عنوان پست.

مقتبس و پیشکسوت این متد هم خانم سارا جولیکیان هستند :)

خرمشهر را خدا آزاد نکرد اصلا چه کسی میگوید خرمشهر آزاد شده؟من الان نشسته ام در دمای پنجاه و هفت درجه اش و دارم مینویسم از لای بوی خمپاره ها خانه های ویران شده که هیچکس دباره درستشان نکرد

کلا هیچ چیز اینجا از نو ساخته نشد من دارم از لای بوی جنگ مینویسم

یک جنگ زده فقط حرفهای یک جنگ زده را میفهمد اینرا موسی همیشه به من میگفت میدانست جنگ مرا از شهرم گرفته و اواره شهرهای مختلف کرده میدانست توی این جنگ لعنتی همه کسم را از دست داده ام

عموهایم را دایی ام را مادربزرگم را که از دق عموهام مرد پدرم را هشت سال تمام ندیدم به عموی بزرگم که موجی هم شده بود و دیگر حق جنگیدن نداشت میگفتم بابا

عمویم یا همان بابا همیشه میگفت نروی مثل محمود دکتر بشوی اگر هم شدی لااقل مثل محمود از همین معمولی هایشان باش متخصص نشوی از آنها که با شاه فالوده هم نمیخورند

من متخصص شدم اما آرزویم هست نه که با شاه حتی با یک خانوم خوشتیپ جذاب فالوده بخورم

سال هفتاد بود یعنی داشت سال هفتاد میشد چهارشنبه سوری بچه های یوسف اباد تهران که هیچوقت باهاشان کنار نیامدم ترقه زدند من سه متر پریدم خیال کردم خمپاره ست

عمو حمید چشمهاش را بست بدنش شروع کرد به تکان خوردن انقدرتکان خورد که آیینه ی خانه تازه مان شکست مادرم گفت بدشگون است و بدشگون بود عمو یک هفته بعد مرد

تازه فهمیده بودم بابام محمود است و حمید عمو بزرگه

تازه فهمیده بودم کاش بابام همین حمید بود نه محمود

تازه فهمیده بودم از این به بعد هر صدای بلندی ما را از جا کنده میکند

درست مثل حالا که از صدای بوق ماشین هایی که میخواهند ازم سبقت بگیرند میترسم بیایید همه تان سبقت بگیرید

جنگ زده ها از صدای بوق و ترقه و داد زدن و آژیر آمبولانس و آسمان قرمبه میترسند

بوق نزنید ترقه نترکانید داد نزنید مهربان باشید به سرشان دست بکشید لجبازی نکنید تهدید نکنید بدخلقی نکنید صدام نباشید

از وبلاگ htn.blogfa.com

بخشیدن جان ، بخشیدن شادی چند روز است با خانم محترمی آشنا شده ام. او یکی از مربیان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است. مربی یکی از مراکز فراگیر. مرکز فراگیر چیست؟ درواقع اعضای آن ناشنوایان، نابیناها و معلولین جسمی هستند طبعا کار کردن با این بچه ها بسیار دشوار است و صبر و حوصله می خواهد.حالا تصویر کنید زنی پیدا شود، ویژگی های نهفته ی آدم ها را پیدا کند و آنها را در راه اعتلای فرهنگ و هنر به کار بگیرد.

این چند روز جشنواره نمایش عروسکی در شهر ساری برگزار شد. زن دست پنج تا عضو نوجوانش را که نابینا بودند گرفت ، دو تا بچه ی سه ساله اش را زد زیر بغلش ،سوار مینی بوس شد و راه افتاد سمت شمال.

پیش تر انتقادات زیادی به گروه او وارد بود.اینکه بچه ی معلول باید با بچه های شبیه خودش رقابت کند. اینکه تو داری این بچه ها را آزار می دهی وقتی آنها را وسط بچه های عادی جا می دهی. اما گوش زن بدهکار نبود. این گروه از میان 473 گروه به مرحله ی نهایی راه یافته بود . بچه های سایر گروه ها معلولیتی نداشتند، اما این گروه متشکل بود از 5 دختر نابینا و 5 دختر عادی.دختران عادی عروسک گردان شده بودند و دختران نابینا گوینده ی صدای عروسک.و شگفت انگیز بودند. نشسته بودم و زل زده بودم به هماهنگی حرکت عروسک ها و صدای بچه ها....چطور ممکن بود؟ آنها چقدر می توانستند باهوش باشند؟ خدای من!

قبل تر چند نمایش دیده بودم از نوجوان ها؛جاهایی که گاف می دادند در دیالوگ ها، اما این 5 دختر نابینا یک گاف هم نداشتند .داستان را گم نمی کردند...یادشان نمی رفت. صدایشان خش نمی افتاد. وقتی صدای دیو را در می آورند صدا لوس و بی نمک نبود. صدای نمکی؟ ریز و ملوس و جذاب بود....

بعد که نمایش تمام شد بچه های عادی گروه، دست دوستان نابینایشان را گرفتند و ایستادند روی سن....آنها فوق العاده بودند.

زن در این بین دوقلوهای خودش را بغل کرده بود و داشت گروهش را نگاه می کرد. آنها را با خون دل به اینجا رسانده بود.

بعد که اختتامیه شد هم صداپیشگان جایزه گرفتند. هم زن بهترین نمایشنامه نویس شد و بابت کارگردانی جایزه ی دوم را گرفت. بعد بچه هایش را دوباره به دندان گرفت، سوار اتوبوس شد و از شمال رسید به جنوب تهران.....

می خواهم بگویم در گوشه گوشه ی دنیا آدم های زیادی در حال مبارزه اند...آنها به دیگران معنا و جان می بخشند اما هیچکدام ما آنها را نمی بینیم. ما نشسته ایم،زل زده ایم به مانیتورها و فقط آدم هایی را می شناسیم که جان ها را می گیرند....چنین تصویری است که ما را افسرده و غمگین کرده.

از وبلاگ خرمالوی سیاه

شگفت است، پرسه زدن در مه

هر سنگی و هر بوته ای تنهاست،

هیچ درختی،

درخت دیگر را نمی بیند،

همه تنهایند.

"هرمان هسه"

میدونی فرق کرم ابریشم با انسان چیه؟

ابریشم اول کرمه، بعد که پیله ها رو می شکافه پروانه میشه. اما آدما پروانه بودن و با بزرگ شدن به کرم تبدیل میشن.

(از کسی که نمیدونم کیه!)

دنیا پر از رنج است،

با این حال درختان گیلاس شکوفه می‌دهند

«ایسا»

هر بار که این شعر را می‌خوانم یادم می‌آید دنیا با تمام سختی‌ها، تلخی‌ها، نفرت‌ها، بدی‌ها و رنج‌ها زیبایی‌های خودش را دارد. دنیا هنوز درختان گیلاس را دارد و پروانه‌هایی که در نور اوج می‌گیرند و گوزن‌ها و گربه‌ها و جانوران ریز و درشتی که در فصل عاشقی‌شان جفت‌گیری می‌کنند و دست به دست هم می‌دهند تا «حیات» از این دنیا کمرنگ نشود.

همین حالا، درست همین حالا که این شعر را خواندم فکر کردم «درخت گیلاس» بودن هم می‌شود شکل دیگری از خوشبختی باشد. همین که تسلیم نشوی و به شکوفه دادن و سبز شدن ادامه بدهی.

درختان گیلاس که در این شعر شاخه‌های سر به فلک کشیده دارند و تنها با دو واژه‌ی «درخت» و «گیلاس» روشنی‌های کوچک را در دلت پرنورتر می‌کنند، پیامبری از جنس کلمه‌اند که بشارت می‌دهند «زندگی هنوز زیبایی‌های خودش را دارد، زندگی هنوز زیبایی‌های خودش را دارد، زندگی هنوز زیبایی‌های خودش را دارد...»

از نوشته های فریبای دوست داشتنی ام.

تنهایی

در اتاق تاریک

با صدای بلند

گوش بدهید

نه! بهتر است که دل بدهید...