کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

۳۵ مطلب با موضوع «از دیگرون» ثبت شده است

[...وقتی حالت بد است احساس شرم می‌کنی از اینکه دیگران تو را ببینند. و وقتی کسی دارد می‌میرد دلش می‌خواهد تنهایش بگذارند...]

 خانواده ای در همسایگی رها هستند، داغان. پدر و مادر روانی و دو بچه که در حال شکنجه شدن هستند، ناسزاهای که به یکدیگر و به بچه ها می گویند و روابط جنسی خشن و کتک کاری هایی  که همه از پشت دیوار نازک شنیده می شود و دیشب که می خواستند نیمه شب بچه را در انبار پایین مجتمع حبس کنند و بچه ضجه می زد رها زنگ زد به اورژانس اجتماعی و ماجرا را گفت و آدرس را داد از همان پشت دیوار شنید که چقدر سریع آمدند، بچه را  از وسط نجات دادند، با مادر و پدر صحبت کردند، شماره تلفنی به بچه دادند که در صورت تکرار تنبیه به آنان اطلاع دهد و والدین را تهدید قضائی کردند و رفتند.

می دانم هنوز تا الگوی ایده آل فاصله زیادی دارد، اما همین هم پیشرفت بسیار شیرینی است.

gistela.blogspot.com

دوستان نزدیکم شنیده‌اند من که به بیشتر رابطه‌ها مشکوکم، و آدم‌های رابطه به نظرم آدم‌های غمگینی هستند که وقتی رابطه از مرحله کشف و تازگی به مرحله ثبت و کهنگی رسید دیگر با هم و در کنار هم شاد نمی‌شوند، تنها رابطه‌ی خوب و موفقی را که همیشه مثال زده‌ام، زندگی خصوصی نجف دریابندری و فهیمه راستکار بوده است. در این قضاوت شخصی، چرا نام آیدا و شاملوی همیشه‌مثال‌زدنی را مثال نمی‌آورم؟

آیدای شاملو و آن همه شور و امیدی که در دل بامداد شاعر، بامداد خسته زنده کرد، نقشش در زندگی نقش دوم است. بار اصلی روی دوش شاملو است و آیدا به عنوان نقش دوم گاهی بسیار زیبا و امیدبخش، زندگی‌بخش و حتا رهایی‌بخش در صحنه می‌آید، دیالوگی می‌گوید، منبع الهام شعری می‌شود و بعد می‌رود. آیدا روی زبان شاملو آیدا است و سرکیسیان نام دوم آیدا به گوش کمتر کسی آشناست. آیدا آیدای شاملو است نه آیدا سرکیسیان.

شیوه‌ی رابطه‌ی احمد شاملو با آیدا، عاشق و معشوق، با عشقی اسطوره‌ای، که عاشق که دست بر قضا شاعر بود به پشتوانه‌ی عشق اسطوره‌ای معشوقش را نیز اسطوره و عاشقیت‌شان را در کلمات شعرش ابدی ساخت، شیوه‌ای حسدانگیز است.

شیوه‌ی رابطه‌ی نجف دریابندری و فهیمه راستکار حسرت‌انگیز بود. فهیمه نفش مکمل در فیلمی است که خود دیالوگ‌های خود، نقش خود و قصه‌ی خود را دارد که بدون نقش اول هم کارش را می‌کند و می‌تواند داستان را ادامه دهد. نجف نجف بود و فهیمه فهیمه. فهیمه‌ی دریابندری؟ نه. فهیمه‌ی راستکار؛ بازیگر و دوبلور. این‌که سایه‌ی نام نجف روی نام همسرش نبود و همسرش در فن خود نام و اعتباری داشت، و این دو در کنار هم سالیان دور و دراز به آرامش و احترام زندگی کردند، حسرت‌انگیز است.

به نظر من، هر مردی - یا اگر بخواهم خوشبینانه بگویم - بیشتر مردها دنبال آیدای خود می‌گردند. آیدایی که مظهر عشق و زیبایی و منبع الهام و امنیت زندگی باشد. چنین زنی را یافتن و دوست داشتن نقطه‌ی عطف زندگی مردان است. اما مردان از کنار زنی جسور و پرقدرت که گرد صحنه خورده باشد و گرد و خاکش در زندگی روزمره و ادبیات روزانه‌اش کم نباشد، به راحتی می‌گذرند. مردان داستانی را برمی‌گزینند که آرتیست اول باشند و در تیتراژ زندگی‌شان بنویسد: با حضور فلانی. تا در طول فیلم داستان‌های عاشقانه بسیار از سر بگذارنند تا در یک‌چهارم پایانی فیلم دل به معشوقی اسطوره‌ای ببازند.

مگر نه که با شعرهای عاشقانه‌ی شاملو زیستیم و معشوقان خود را در شعرهای آیدا جست‌وجو کردیم؟ معشوق ما نیز قرار بود ما را بی‌سببی نباشد، چنان که آیدا شاملو را.

آدم به آیدای شاملو حسودی‌اش می‌شود که خستگی بامداد خسته را از کلمات و روزهاش می‌گیرد. اما حسرت مفهوم دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن نجف و فهیمه بر دل آدم می‌ماند. حسرتی شبیه خواندن حکایت فرهاد و شیرین، که شیرین پادشاهی خودش را می‌کند و فرهاد تا آخر روایت نظامی، هیچ خدایی را بنده نمی‌شود.

از pouriaalami.blogspot.com

چند سال پیش این رو توی وبلاگ پوریا عالمی خوندم و از خودم پرسیدم چرا؟ تجربه‌ام کم بود و وقت اکتشاف در رابطه هم نبود. الانم که بزرگتر شدم و آدمای بیشتری دیدم و چند تا رابطه بیشتر پاره کردم و مزخرفی مثل ما مردها دوست داریم نقش اول و قهرمان و صخره و کوه و کمر باشیم توی کتم نمیره، بازم می‌پرسم چرا؟ نه واقعاً چرا؟

با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته نشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه هنر.

یک زمانی روی در کمدم نوشته بودم...

همه چیز در آرامش به سوی ویرانی می‌‌رفت.

مانیشا بی‌مقدمه توی سوپر از من پرسید: «بچه‌های ده‌ساله گریه‌ می‌کنند؟ تو گریه‌ می‌کنی؟ آپا (پدرش) گریه می‌کند؟ آیا پسرها گریه‌ می‌کنند؟» 

من نمی‌دونستم قرار است کجا این مسأله به قدمتِ تاریخ رو پاسخ بدم. اما قطعاً وسط سوپرمارکت، بین ردیف گوجه‌فرنگی و پیازها، درحالی‌که مانیشا داخل چرخ‌خرید نشسته، تصورم نبود. گفتم: «گریه به‌خاطر فیلینگ غصه است. همه وقتی غصه‌دار میشند گریه می‌کنند. الان من بگم پسرها نمی‌خندن تو چی فکر می‌کنی؟ گریه هم مثل خنده‌ است.»

بعد گفتم: «هیچوقت نذار کسی بهت بگه اگر گریه‌ کردی اِسترانگ نیستی!» پرسید اگر گفتن چی؟ که گفتم: «بگو اشتباه می‌کنند. چون خوشحالی، یه دونه فیلینگه و دو تا از یکی بیشتره. پس تو که بیشتر فیلینگ داری قوی‌تری.» خنده رضایت کرد و مادر نفس حبس‌ شده‌اش را بیرون‌ داد.

از اینستاگرام  پانته‌آ

مهمترین چیزی که در زمان رابطه داشتن با آدم‌ها باید یاد داشته‌باشی:

اعتقاداتت مال خودت

اعتقاداتشان مال خودشان 

جای دوری نرفته‌اند مُرده‌ها

مانده‌اند همین‌جا

و در سکوت

تماشا می‌کنند ما را

سوفیا دِ ملّو آندرسون / محسن آزرم 

«از خیلی حرف‌ها و حساب‌ها بگذر، خیلی خوشبختی‌های ساده و راضی‌کننده را کنار بگذار، دور خودت دیواری بساز و در داخل محیط این دیوار، از نو شروع کن به دنیا آمدن و شکل گرفتن و فکر کردن و کشف کردن معانی مختلف و مفاهیم مختلف. من همین کار را می‌کنم. اما تلخ است... خیلی تلخ است و استقامت و ظرفیت می‌خواهد.»

تکه ای از مصاحبه فروغ فرخزاد