کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

۴۰ مطلب با موضوع «از دیگرون» ثبت شده است

جناب جرقاب!

 چهار روز است که به این خراب‌شده آمدیم. نه آدرس تو را می‌دانم، نه خبری از تو دارم.

دو شب پیش در کافه نادری سراغ تو را گرفتم، گفتند: اغلب تیمور و بعضی اوقات تو سری به آن محفل فضل می‌زنید. روی این اصل، دیشب رنج را بر خود هموار نمودم (برای دیدن روی کج و معوج‌ات) و در کافه نادری یک ساعتی ماندم ولی خبری نشد.

به هر حال، این نامه را با پست شهری برای برادرت می‌فرستم، به‌محض وصول آن سری به ما بزن که مردیم از تنهایی و بی‌کاری. .

قربان تو،

بهمن محصص.

مسلم این است که باید این زمان را پر کرد، زمان میان دو خواب را، زمان میان تولد و مرگ را.

این را من وظیفه‌ی آدمی می‌دانم. ممکن است در این جریان به بی‌حاصلی بربخوریم و بپرسیم برای چه؟ اگر این وظیفه، پر کردن زمان بی‌حاصل است، پس در همان لحظه باید خودکشی کرد، ولی ما خودکشی نمی‌کنیم وگرنه الله اعلم بحقایق الامور.

از نامه بهمن محصص به سهراب سپهری

کسی که راهی برای خودش انتخاب کرد، بد یا خوب، حتا حق گله جلو آیینه را نیز ندارد. کسی را مجبور نکردند که بیاید. خانه‌ات را رها کن، خانواده‌ات را رها کن. علائق‌ات را ببر. اگر چنین کاری صورت گرفت، اجبار و احتیاج درونی بود. این اجبار متعلق به خود آن شخص بود. خودش انتخاب کرد. در میان مسائل چیزی که وجود دارد، یک آزادی انتخاب نیز هست. پس دیگر گله برای چه؟ برای خانواده؟ برای پدر؟ برای مادر؟ آیا خاطرات واقعیت‌ها، قشنگ‌تر، لذت‌بخش‌تر و رنج‌آورتر نیستند؟ اگر ما از خانواده جدا نشویم، اگر ما علایق را از لحاظ مادی و ظاهری نبریم، طبیعت این جدایی را پیش می‌آورد و زمان روی هر چیز پرده می‌کشد. پس در مقابل امری که دیر یا زود باید انجام بگیرد، گله برای چه؟

از نامه بهمن محصص به سهراب سپهری

نامه‌ات رسید و بهتر گفته‌ باشم مدتی است که رسیده است. تازه خانه‌ام را عوض کرده بودم. در حدود دو ماه پیش (که نامه به آن آدرس بود) نامه‌ات را دریافت کردم. خوشحال شدم، خوشحالی غمناکی که از زنده شدن خاطرات به آدم دست می‌دهد. گمان می‌کنم که نامه‌ات پر از گله بود. البته نگهش داشتم. گله‌ای که هرکس که بریده شود یا در حال بریده شدن است می‌کند.

از نامه بهمن محصص به سهراب سپهری

وبلاگ مهشید عزیز را برای چندمین بار تخته کردند. و او که سواره نظامیست کیبورد به کمر یک وبلاگ جدید زده. این را هم نوشته و بهتر از هر کس دیگری احساس و تجربه و فکرش را بیان کرده. آدرس جدید مهشید: causeway.blog.ir

قصه‌ آن قدر تکراری و دست مالی شده‌است که خودمانیم بعد از تجربه‌ی هفت هشت بار فیلترینگ هوشمند و خنگ‌مند، تخته شدن کائنات نتوانست ناراحتم کند. متعجب شاید اما ناراحت؟ ابدا. عادت کرده‌ام رخ دادن هر چیز اگر نه چندان تلخ اما گَس را در زندگی به فال نیک بگیرم و راهم را از جاده‌های جدید تر ادامه بدهم. نوشتن که برایم شبیه هزار و یک شیوه‌ی اعمال شکنجه‌های استکهلمی عمل می‌کند دیگر جای خود دارد. اسامی قدیمی را دور ریخته‌ام. طبق عادت چندصد ساله‌ام برای ادرس برگزینی سراغ دیکشنری اجنبی‌ها رفتم. به قصد فال واژه‌ها با نهایت خلوص درون نیت کردم و انگشت لای صفحه‌ای کشیدم. قرعه آمد /causeway . در معنای جاده‌هایی که از سطح زمین مرتفع‌تر است. دیدم خود زندگی هم همین است اصلا.

[...وقتی حالت بد است احساس شرم می‌کنی از اینکه دیگران تو را ببینند. و وقتی کسی دارد می‌میرد دلش می‌خواهد تنهایش بگذارند...]

 خانواده ای در همسایگی رها هستند، داغان. پدر و مادر روانی و دو بچه که در حال شکنجه شدن هستند، ناسزاهای که به یکدیگر و به بچه ها می گویند و روابط جنسی خشن و کتک کاری هایی  که همه از پشت دیوار نازک شنیده می شود و دیشب که می خواستند نیمه شب بچه را در انبار پایین مجتمع حبس کنند و بچه ضجه می زد رها زنگ زد به اورژانس اجتماعی و ماجرا را گفت و آدرس را داد از همان پشت دیوار شنید که چقدر سریع آمدند، بچه را  از وسط نجات دادند، با مادر و پدر صحبت کردند، شماره تلفنی به بچه دادند که در صورت تکرار تنبیه به آنان اطلاع دهد و والدین را تهدید قضائی کردند و رفتند.

می دانم هنوز تا الگوی ایده آل فاصله زیادی دارد، اما همین هم پیشرفت بسیار شیرینی است.

gistela.blogspot.com

دوستان نزدیکم شنیده‌اند من که به بیشتر رابطه‌ها مشکوکم، و آدم‌های رابطه به نظرم آدم‌های غمگینی هستند که وقتی رابطه از مرحله کشف و تازگی به مرحله ثبت و کهنگی رسید دیگر با هم و در کنار هم شاد نمی‌شوند، تنها رابطه‌ی خوب و موفقی را که همیشه مثال زده‌ام، زندگی خصوصی نجف دریابندری و فهیمه راستکار بوده است. در این قضاوت شخصی، چرا نام آیدا و شاملوی همیشه‌مثال‌زدنی را مثال نمی‌آورم؟

آیدای شاملو و آن همه شور و امیدی که در دل بامداد شاعر، بامداد خسته زنده کرد، نقشش در زندگی نقش دوم است. بار اصلی روی دوش شاملو است و آیدا به عنوان نقش دوم گاهی بسیار زیبا و امیدبخش، زندگی‌بخش و حتا رهایی‌بخش در صحنه می‌آید، دیالوگی می‌گوید، منبع الهام شعری می‌شود و بعد می‌رود. آیدا روی زبان شاملو آیدا است و سرکیسیان نام دوم آیدا به گوش کمتر کسی آشناست. آیدا آیدای شاملو است نه آیدا سرکیسیان.

شیوه‌ی رابطه‌ی احمد شاملو با آیدا، عاشق و معشوق، با عشقی اسطوره‌ای، که عاشق که دست بر قضا شاعر بود به پشتوانه‌ی عشق اسطوره‌ای معشوقش را نیز اسطوره و عاشقیت‌شان را در کلمات شعرش ابدی ساخت، شیوه‌ای حسدانگیز است.

شیوه‌ی رابطه‌ی نجف دریابندری و فهیمه راستکار حسرت‌انگیز بود. فهیمه نفش مکمل در فیلمی است که خود دیالوگ‌های خود، نقش خود و قصه‌ی خود را دارد که بدون نقش اول هم کارش را می‌کند و می‌تواند داستان را ادامه دهد. نجف نجف بود و فهیمه فهیمه. فهیمه‌ی دریابندری؟ نه. فهیمه‌ی راستکار؛ بازیگر و دوبلور. این‌که سایه‌ی نام نجف روی نام همسرش نبود و همسرش در فن خود نام و اعتباری داشت، و این دو در کنار هم سالیان دور و دراز به آرامش و احترام زندگی کردند، حسرت‌انگیز است.

به نظر من، هر مردی - یا اگر بخواهم خوشبینانه بگویم - بیشتر مردها دنبال آیدای خود می‌گردند. آیدایی که مظهر عشق و زیبایی و منبع الهام و امنیت زندگی باشد. چنین زنی را یافتن و دوست داشتن نقطه‌ی عطف زندگی مردان است. اما مردان از کنار زنی جسور و پرقدرت که گرد صحنه خورده باشد و گرد و خاکش در زندگی روزمره و ادبیات روزانه‌اش کم نباشد، به راحتی می‌گذرند. مردان داستانی را برمی‌گزینند که آرتیست اول باشند و در تیتراژ زندگی‌شان بنویسد: با حضور فلانی. تا در طول فیلم داستان‌های عاشقانه بسیار از سر بگذارنند تا در یک‌چهارم پایانی فیلم دل به معشوقی اسطوره‌ای ببازند.

مگر نه که با شعرهای عاشقانه‌ی شاملو زیستیم و معشوقان خود را در شعرهای آیدا جست‌وجو کردیم؟ معشوق ما نیز قرار بود ما را بی‌سببی نباشد، چنان که آیدا شاملو را.

آدم به آیدای شاملو حسودی‌اش می‌شود که خستگی بامداد خسته را از کلمات و روزهاش می‌گیرد. اما حسرت مفهوم دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن نجف و فهیمه بر دل آدم می‌ماند. حسرتی شبیه خواندن حکایت فرهاد و شیرین، که شیرین پادشاهی خودش را می‌کند و فرهاد تا آخر روایت نظامی، هیچ خدایی را بنده نمی‌شود.

از pouriaalami.blogspot.com

چند سال پیش این رو توی وبلاگ پوریا عالمی خوندم و از خودم پرسیدم چرا؟ تجربه‌ام کم بود و وقت اکتشاف در رابطه هم نبود. الانم که بزرگتر شدم و آدمای بیشتری دیدم و چند تا رابطه بیشتر پاره کردم و مزخرفی مثل ما مردها دوست داریم نقش اول و قهرمان و صخره و کوه و کمر باشیم توی کتم نمیره، بازم می‌پرسم چرا؟ نه واقعاً چرا؟

با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته نشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه هنر.

یک زمانی روی در کمدم نوشته بودم...