کازیوه

۱۰ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۵ نوامبر روز منع خشونت علیه زنان است.طبق آمارها از هر سه زن یکی از آنها مورد خشونت قرار می گیرد. می خواهم به یکی چالش دعوتتان کنم:

می آیید در روز چهار آذر هرکدام از ما یک ‍پست درباره ی این موضوع بنویسیم؟

به نظر می رسد آنچه سبب می شود میزان خشونت‌ها انقدر زیاد باشد سکوت زنان دربرابر آنهاست. شما چه چیزی را مصداق خشونت می‌دانید؟

فکر می کنید چه مواردی جزو خشونت است اما زن ها به آن عادت کرده اند و گمان می کنند امری عادی است؟

به نظر شما سکوت زنان در برابر خشونت مصداقی از زنان علیه زنان است یا خیر؟

یک. خشونت علیه زنان همیشه فقط از طرف جنس مخالف نیست.

دو. من خواهم نوشت. به خاطر خودم، مادرم، خواهرم و دوست هایم و دلم می خواهد ازتان دعوت کنم که شما هم بنویسید؛ اگر زن هستید یا مرد. به خاطر خودتان و کسی که دوستش دارید.

سه. من شما را به دعوت کردن بقیه بلاگرها به این چالش دعوت میکنم.

چهار. ماچ و سپاسگزاری با قربان صدقه اضافی.

جلوی چیزی که قراربود بهم تحمیل شود را گرفتم و نگذاشتم خواسته های دیگران بهم دیکته شود. الان نمیدانم باید به خودم افتخارکنم که قوی بودم و کوتاه نیامدم یا گریه کنم که سر کمترین حقم؛ حق انتخاب هم باید با عده ای دربیفتم.

× بودن مهشید توی زندگیم همیشه برکت داشته. وقتی باهاش حرف میزنم اتفاق های خوب از در و دیوار که نه، اما آسه آسه از سوراخ سمبه ها در زندگی ام سر میخورند. خدا مهشیدهای همه را حفظ کند. آمین!

فریبا کلهر را خیلی دوست دارم. شبیه من است؛ پر از حرف و ایده و قصه. با یک فرق بزرگ، و آن هم قلم خوبیست که همه حروف زندانی توی کله اش را آزاد می کند و از همه مهمتر خودش را. از کجا میدانم خودش هم همراه با قصه هایش رها می شود؟ همم ناسلامتی من هم از این کارها کرده ام ها.

این فریبا، دومین فریباییست که دوستش دارم. شاید هم قرار است همه فریباهایی که سر راه من قرار میگیرند به همین لذیدی باشند.

یک نفر را کشتم. موقع دنده عقب گرفتن، تایر ماشین از رویش رد شد و استخوان های گردنش را بی صدا خرد کرد. از عصر که این اتفاق افتاده هرکس بهم میرسد دلیل غم توی چشم ها و بی حوصلگی ام را می پرسد. من میگویم یک نفر را کشته ام. یک نفر را زیر گرفته ام. آن ها با ترس می گویند نه؟ کی را؟ و پاسخ یک گربه است. یک بچه گربه سیاه.

آدم ها یک لبخندِ تورو خدا این احمقو نگاه، به رویم می زنند و می گویند اتفاق است. می افتد. 

اگر یک انسان بود هم همین را میگفتند؟ خب اتفاق است. می افتد.

موقع برگشتن از همان خیابان، دیدم که گربه های محل دور جسدی که از در پارکینگ تا سکو کشانده بودم جمع شده و نیم خیر نگاهش میکردند. گهگداری به زبان خودشان چیزی میگفتند و شاید اسم گربه سیاه را صدا میزدند. توی چشم های کشیده و براقشان وحشت بود و نگرانی؛ غصه یا شاید هم درماندگی.

گربه سیاه بیچاره. هوووف.

#

نوشتن کار من نیست

ننوشتن هم

روز/ خارجی/ ایستگاه اتوبوس

مرد درحالیکه یک مشت کاغذ و کتاب را توی کیفش می چپاند رو به زنی که چنددقیقه پیش کنارش نشسته بود و حالا داشت با سرعت از عابرپیاده رد میشد فریاد زد:

فمنیست کثیف!

زن برگشت و درحالیکه شیشه های عینکش در آتش خشم می سوختند گفت:

ببین! من شاید کثیف باشم اما فمنیست نیستم!

و رفت.

پ.ن: درست مثل افغانی، منگل، فلج مغزی، عرب و لر و اصفهانی و... که توهین هستند فمنیست هم یکجور فحش است. گفتم که آگاهتان کنم!

خدا میتواند به من یک پول و پَلِه ای بدهد تا شما را دور خودم جمع کنم و به مدت نیم ساعت بدون عینک جلویتان رژه بروم و شما از خوردن من به درو دیوار، ندیدن عقربه های ساعت، جا به جا گذاشتن اشیا و تشخیص ندادن درست رنگ های ترکیبی قارت قارت بخندید. وقتی هم که سیرک تمام شد برای داشتن بینایی خوب خدارا شکرگزار باشید.

«از خیلی حرف‌ها و حساب‌ها بگذر، خیلی خوشبختی‌های ساده و راضی‌کننده را کنار بگذار، دور خودت دیواری بساز و در داخل محیط این دیوار، از نو شروع کن به دنیا آمدن و شکل گرفتن و فکر کردن و کشف کردن معانی مختلف و مفاهیم مختلف. من همین کار را می‌کنم. اما تلخ است... خیلی تلخ است و استقامت و ظرفیت می‌خواهد.»

تکه ای از مصاحبه فروغ فرخزاد

کاش روزهایم انقدر پرشوند و سرم چنان شلوغ که اصلا شیوه فکرکردن یادم برود.

آدمای باهوشی که از حرف زدن و راه اومدن با کم هوش ترها متنفرند، کاش بدونند آدمای باهوش تری هم توی دنیا هستند.