دیازپام، مورفین، شیرکاکائو و دیگران

کاش یکی هم بود به برادرم یاد میداد ساعت شش و نیم صبح نباید لگدزنان در اتاق آدم را باز کند و پاکت یک لیتری شیرکاکائو را توی هوا تکان دهد و رو به آدمی که به صورت اوریب روی میز تحریرش افتاده بگوید "چطوری اینو تو یه روز خوردی؟" "نمیمیری انقدر میخوری؟" "قیافشو نگاه قهوه ای شده" "احمق" بعدهم در را بکوبد برود. یادش نداد هم عیب ندارد. فقط بگوید دوازده به بعد بیاید.

۹ نظر ۰ لایک

خرگوش بی‌هویج

این روزها اراده‌ام دست خودم نیست. یک هفته‌است نشسته‌ام وسط اتاق و با دست‌هام خودم را فشار می‌دهم و می‌گویم دِیالا غیب شو. غیب شو برو آفریقایی، بنگلادشی، لوکزامبورگی، مکزیکی، جای دیگری. یک جایی که هیچکس زبان یک تازه‌وارد را نمی‌فهمد و می‌شود از اولِ اول شروع کرد. از اولِ اولِ اولش. بعد میبینم نه غیب می‌شوم و نه این فشارها چاره کار است. پس مثل خرگوشی که سهم هویجش را خورده‌اند پهن می‌شوم روی قالی و از خدا می‌خواهم تا من تمام نشده‌ام این دو هفته، زودتر تمام شود.

القصه اگر دیگر من را ندیدید بدانید هویج بهم نرسیده.

۵ نظر ۰ لایک

راز

آخرین صحنه‌ای که ازش یادم مانده، این بود که بالای یک آبشار مصنوعی وسط یکی از پارک‌های شیراز دست در گردن هم پاهایمان را آویزان کرده ایم. توی گوشم آهسته می‌گوید باید یه رازی رو بهت بگم. مامان دوربین را به سمتمان می‌گیرد. چشم‌هایم را به چشم هایش می‌دوزم آهسته‌تر می‌گوید اما باید یه قولی بهم بدی. به هیشکس نگی. هیچوقت.

مامان صدایمان می‌کند. جفتمان روبهش می‌خندیم. دوربین شلیک می‌کند.

امشب تا دیدمش با صدای دورگه از بلوغ گفت سلام حالتون چطوره؟ خوب هستید؟ بهش گفتم زورم گرفته که قدت از من بلندتر شده. خندید. گفتم ناپیدایی! نیستی. نابودی! محجوبانه خندید و سرش را انداخت پایین. یادم افتاد که هنوز، رازش را نگفته.

۱۱ نظر ۰ لایک

پناه می‌برم

به خدای دل‌های پر و خالی

به آسمان آبی‌تیره و تار شبش

به بادی که هر وقت می‌وزد لای موهام احساس می‌کنم دست های اوست

پناه بر خدای امید و ایمان

از شر از دست دادن آدم‌‌هایی که وجودشان وجودم است.

۰ لایک
با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!
خوندنشون ضرر نداره
کمپین مهر کوله پشتی
یک کانال خوب برای شنیدن موزیک روز و به جاز علاقمند شدن
از قضا زن‌ها هم تمایلات جنسی دارند
لذت کشف یک وبلاگ جذاب
شرمنده
وسواس پایان راه نیست
معلولیت اتفاقا محدودیته!
مرا خواری از پوزش و خواهش است
گندم
لذت کشف یک وبلاگ خوب
آواز او
به حکم یک احترام الکی به یک اتفاق احمقانه خندیدیم
هدفون عربی
دستمزد برابر هیت هرینگتون و امیلیا کلارک
یادداشت های یک دیوانه، بعد چهارم
# هشتگ #
بی قافیه (۱۶)
از دیگرون (۴۴)
چلاندنی ها (۱۹)
دختر دیوانه (۲۰۴)
قبل از مرگ خواندم، دیدم، شنیدم (۲۹)
کادر (۱۴)
دارم بلند فکر میکنم (۲۴)
گپ خودمونی (۷)
داستان پنج دقیقه ای (۲)
آدم های دنیای واقعی واقعی نیستند (۲)
چه خوب که این ها را قبل از سی ساله شدن فهمیدم (۲)
گمشده (۱)
رونمایی از ته دنیا (۱)
مهمان سپیده (۱)
از افسردگی بگو (۸)
آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب
رها کردن آغاز به دست آوردن همه چیز است
یک لیوان چای به صرف برف
اشتباه بار اول اشتباست، بار دوم حماقت است، بار سوم...
کارت دعوتی برای شما
یک بی‌سمبل
شهروند درجه۲
گپ خودمونی
اگر الان اینجا بود می‌بوسیدمش
آیا واقعا حقت بود؟
به همین کوتاهی
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان