غیرقابل ویرایش

توئیتر رو بستم و بساطم رو از همه شبکه های اجتماعی عالم (به جز ساوند کلود عزیزم) زدم زیر بغلم. این واقعیه که با خوندن غرغرای دیگران و نشخوارهاشون تو نه چیزی به دانسته هات اضافه میشه و نه یاد میگیری چطور زندگی کنی و نه از جنبه دیگه‌ای به قضایا نگاه کنی. این مورد آخر برخلاف تصور هممون لا به لای پست‌های منم یه چیزی بنویسم که یه چیزی گفته باشم اصلا و ابدا پیدا نمیشه. منم از این قضیه خسته شده بودم. یه روز به خودم نگاه کردم و دیدم چپ و راست فقط حرف مفت می‌زنم و تکرار مکررات و کارم شده تف کردن شبه تحلیل‌های دیگران. حالا از اون طوفان هورمونی و عصبی هم خلاص شدم و خاک تنمو تکوندم و روی پاهامم. حرف‌های زیادی برای گفتن دارم که به مرور می‌نویسم و چیزهای خیلی خیلی خیلی زیادی هم برای یادگرفتن و کشف کردن و به دست آوردن جلو رومه و من تلاش می‌کنم چشم‌هام رو باز کنم و مسیر بهتری برای رسیدن بهشون انتخاب کنم. خب این به معنای راه کم خطرتر و بدون پستی بلندی نیست. به معنای نبودن مرداب و سیل و سونامی و زلزله نیست. شاید فقط یعنی می‌تونم از تجربه‌هام برای مقابله و درامان ماندن و در بدترین حالت زنده موندن استفاده کنم. 

پ. سیلاب گله کرده که مثل اینکه فقط به بعضی کامنتا جواب میدم. قبلنم دیگرونی اومدن و گفتن تو چرا جواب کامنت نمیدی و پستارو میبندی و از این حرف‌ها. کامنت هر کسی که اینجا میاد روی مانیتور ما جا داره اما من یکم جهانبینی کامنتی و نظردهی و پاسخدهیم فرق داره که بعدا در یک پست جدا توضیحش میدم.

پ ۲. دیگه عنوان این پست غیرقابل ویرایشه پس تصحیح املایی و نگارشی ممنوع!

۶ ۰

من را به دعای خیر شما امید نیست

به پسره گفت: «ایشالله تا چند سال دیگه یک کار نون و آبدار گیرت بیاد. ماشین خوب خونه عالی.» بعد رو کرد به من و گفت: «تو هم ارشد بگیری و دکترا قبول بشی.» بعد کونش را کرد و به همان پسره گفت: «جیب پر پول، سفرهای خارجه (ندیدم اما احساس میکنم یه چشمکی زد بعد گفت) زن خوشگل!»

خدایا نمیشه برگردیم به روزهای خوب ایشالله به هر چی دوست داری برسی؟

۰ ۰

اعترافات مخوف

وقتی هیژده سالم بود دفترهای خاطرات، دلنوشته و شعرهام را سوزاندم. همه اون چیزهایی که فکر می‌کردم من را به گذشته ربط می‌دهند، آزارم می‌دهند و باعث و بانی این گرفتاری‌ها و دردها و غم‌هایند را انداختم توی منقل، کمی آتش زنه و بعد نشستم سوختنشان را تماشا کردم. با اینکه خواهر عزیزم، این دردانه در همه حال آویزان به من که اگر خواهر من نمی‌شد به احتمال قریب به یقین زاییدنش قسمت من بود با دلقک بازی‌هایش نگذاشت دود شدن و پودر شدن و خاکستر شدنشان را با تمرکز و با همه وجود حس کنم.

سوزاندمشان چون فکر می‌کردم بعدش لابد یک راه جدید باز می‌شود. گذشته دست از سرم برمی‌دارد و سبزها گل خرزهره می‌دهند و آفتاب از کون من طلوع خواهد کرد. اما تاثیری که نداشت هیچ حتی گاهی دلتنگشان می‌شوم. دلتنگ شر و ورهایم و فکر می‌کنم سن که رسید به ۵۰ فشار میاد به چندجا و بیشتر دلم می‌خواهد داشته باشمشان و بفهمم دنیا دست کی بوده و من کی بودم و از کجا به اینجا رسیدم. 

حالا هم دلم تنگ شده و هم چون از هفته پیش خیلی نیمه پر لیوان را بچسب شده‌ام می‌گویم عوضش تونستی از چیزی که دوست داری دل بکنی تا حالت بهتر شود. چون امید به تغییر داشتی. حالا درست است خیلی اشتباه زدی و جای اینکه بروی ظرف‌ها را بشویی لیوان‌ها را شکستی که کارت کمتر بشه و بعدش که تشنت شد مثل خر در گل ماندی، اما فهمیدی با رها کردن نمی‌میری. بله دوستان عزیزم آدمیزاد نه با رها کردن و نه با از دست دادن نمی‌میرد. نه تا آن زمان که یک نفر را ته وجودش دارد. هر چند که انگار با دست جلوی دهان آن یک نفر را گرفته باشند. همین که با آن صدای ضعیف و خفه بگوید امید. می‌دانی حالا حالاها نخواهی مرد.

۴ ۰

وسواس الخناس

ویرم گرفته بشینم همه نیم‌فاصله‌های اشتباه پست‌ها را ویرایش کنم اما دست‌هام، دست‌های نازنینم می‌گویند حاضریم با آبجوش و وایتکس شسته شویم اما این همه پست؟ آر یو کیدینگ آس؟

۳ ۰

از بین حرف‌هایی که می‌زنیم

چشم‌هایم را می‌بندم. توی راه پله‌ام. بعضی پله‌ها شکسته و گاهی هر صد پله یک پاگرد دارد. بعضی جاها هیچ نرده‌ای نیست، گاه دیواری هم نیست. بعضی کاشی‌ها لق است و خیلی‌ها محکم و خوش ساخت و زیباست و سرم را که بالا بگیرم، چشم‌ها را که ریز کنم تابلو‌هایی هم آویزان دیوار هاست و گلدان‌هایی از شقایق وحشی و بنفشه آفریقایی و اقاقیا توی پاگردهاست. راه پله‌ای بزرگ که سر و تهش معلوم نیست. مارپیچ، طولانی و وهم انگیز.

چشم‌هایم را باز می‌کنم. توی راه پله‌ام. خبری از طبقه‌های زیرین و پله‌های قبلی نیست. اولین پله همینی است که رویش ایستاده‌ام و آخرین پله چهار قدم فاصله دارد. قدم اول، قدم دوم، قدم سوم، قدم چهارم. اولین پله همین پله چهارم است و آخری فقط ۳ تا بالاتر است. 

پی نوشت: بابت همه چیز شاهین :-*

۰ ۰

سروتونین، دوپامین، اکسی توسین و دیگران

می‌گویی اینکه دوستت دارم از حوزه اختیاراتم خارج است.

مثل ماچ کردنت که از حوزه اختیارات من خارج است.

۰ ۰

یک هفتم

یک تیر گذاشتم توی یکی از تیردان‌های هفت تیر هر کی رد شود و با دیدن اوضاع بگوید درست میشه حالا/ سخت نگیر/ فلانته/ صلاحتو میخواد/... شلیک میکنم حالا دیگه شانسشه...

۰

روشنفکران

کم کم، باور دیگری در من شکل گرفت. یاد گرفتم نبوغ راسل را تقدیس کنم بدون اینکه به رابطه‌ی نامشروع او با خواهرش مشروعیت دهم. یاد گرفتم از روسو، اصول آموزش و پرورش و تربیت را بیاموزم بدون اینکه به زندگی شبانه‌ی او فکر کنم. جنگ و صلح، داستان کنار تختم باشد، اما خوابم را همچون تولستوی با قمارهای شبانه به پایان نبرم. یاد گرفتم که قرار نیست همه انسان کامل باشیم. امروز می‌دانم که رییس یک بانک بزرگ باید بانکداری و اخلاق بانکداری بداند. اخلاق او در روابط عاطفی به من ربطی ندارد. یاد گرفتم که یک معلم ریاضی باید ریاضی بداند. باورهای مذهبی او به من ربطی ندارد و من اگر از او تقلید می‌کنم در دانش ریاضی اوست نه باورهای مذهبی. یاد گرفتم که یک فیلسوف باید فلسفه بداند و مهم نیست که زندگی شخصی‌اش را چگونه مدیریت می‌کند.

۰
About me
اینجا مقر خوبی برای نوشته‌های پراکنده و بی‌ربط است.
پست‌های بخش خوندشون ضرر نداره را از دست ندهید. از ما گفتن بود.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان