اعترافات مخوف

وقتی هیژده سالم بود دفترهای خاطرات، دلنوشته و شعرهام را سوزاندم. همه اون چیزهایی که فکر می‌کردم من را به گذشته ربط می‌دهند، آزارم می‌دهند و باعث و بانی این گرفتاری‌ها و دردها و غم‌هایند را انداختم توی منقل، کمی آتش زنه و بعد نشستم سوختنشان را تماشا کردم. با اینکه خواهر عزیزم، این دردانه در همه حال آویزان به من که اگر خواهر من نمی‌شد به احتمال قریب به یقین زاییدنش قسمت من بود با دلقک بازی‌هایش نگذاشت دود شدن و پودر شدن و خاکستر شدنشان را با تمرکز و با همه وجود حس کنم.

سوزاندمشان چون فکر می‌کردم بعدش لابد یک راه جدید باز می‌شود. گذشته دست از سرم برمی‌دارد و سبزها گل خرزهره می‌دهند و آفتاب از کون من طلوع خواهد کرد. اما تاثیری که نداشت هیچ حتی گاهی دلتنگشان می‌شوم. دلتنگ شر و ورهایم و فکر می‌کنم سن که رسید به ۵۰ فشار میاد به چندجا و بیشتر دلم می‌خواهد داشته باشمشان و بفهمم دنیا دست کی بوده و من کی بودم و از کجا به اینجا رسیدم. 

حالا هم دلم تنگ شده و هم چون از هفته پیش خیلی نیمه پر لیوان را بچسب شده‌ام می‌گویم عوضش تونستی از چیزی که دوست داری دل بکنی تا حالت بهتر شود. چون امید به تغییر داشتی. حالا درست است خیلی اشتباه زدی و جای اینکه بروی ظرف‌ها را بشویی لیوان‌ها را شکستی که کارت کمتر بشه و بعدش که تشنت شد مثل خر در گل ماندی، اما فهمیدی با رها کردن نمی‌میری. بله دوستان عزیزم آدمیزاد نه با رها کردن و نه با از دست دادن نمی‌میرد. نه تا آن زمان که یک نفر را ته وجودش دارد. هر چند که انگار با دست جلوی دهان آن یک نفر را گرفته باشند. همین که با آن صدای ضعیف و خفه بگوید امید. می‌دانی حالا حالاها نخواهی مرد.

من هم بارها خواستم بسوزانمشان ولی دلم نیامد حالا نگهشان داشتم تا دخترکم که بزرگ شد بفهمد که می فهمم عشق یعنی چه و عاشقی را خوب بلد بوده ام و درکش می کنم و اگر منع و نصیحتی هست بی دلیل نیست
۳۱ فروردين ۱۵:۵۲ سارا خانی
منم یه بار تمام نقاشی های عزیزم رو ریز ریز کردم. تمام طرح هایی رو که ساعت ها براشون دود چراغ خورده بودم و از چشمها و دستام کار کشیدم، جرواجر کردم و ریختم سطل آشغال. دقیقا به همین دلیل که میخواستم یه شروع تازه داشته باشم و از اول، راهم رو از سر بگیرم. اما خب واقعا نتیجه خاصی جز دلتنگی در بر نداشت

فکر نمیکنم راه اشتباهی باشه اما روش خوبی برای شروع کردن نیست. میندازی دور و پشت سرت رو که نگاه میکنی میبینی کار الکی کردی بدبختیات از جای دیگه بوده.

آدمیزاد اهل عادت کردن است به همه چیز عادت میکند به حرف زور و ترافیک صبح به آلودگی محیط زندگیش این تغییر سخت است انقلاب کردن عزم راسخ میخواهد
آدمیزاد نه با رها کردن و نه با از دست دادن نمی‌میرد

واقعا درسته

دنبال شدی ممنون میشم دنبال کنی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!
آرشیو مطالب
موضوعات
بی قافیه (۱۶)
از دیگرون (۴۳)
چلاندنی ها (۱۹)
دختر دیوانه (۲۰۱)
قبل از مرگ خواندم، دیدم، شنیدم (۲۷)
کادر (۱۴)
دارم بلند فکر میکنم (۲۴)
گپ خودمونی (۷)
داستان پنج دقیقه ای (۲)
آدم های دنیای واقعی واقعی نیستند (۲)
چه خوب که این ها را قبل از سی ساله شدن فهمیدم (۲)
گمشده (۱)
رونمایی از ته دنیا (۱)
مهمان سپیده (۱)
از افسردگی بگو (۶)
پیوندهای روزانه
از قضا زن‌ها هم تمایلات جنسی دارند
لذت کشف یک وبلاگ جذاب
شرمنده
وسواس پایان راه نیست
معلولیت اتفاقا محدودیته!
مرا خواری از پوزش و خواهش است
گندم
لذت کشف یک وبلاگ خوب
آواز او
به حکم یک احترام الکی به یک اتفاق احمقانه خندیدیم
هدفون عربی
دستمزد برابر هیت هرینگتون و امیلیا کلارک
یادداشت های یک دیوانه، بعد چهارم
هنر کامنت نویسی به روایت شاهین کلانتری
پنهان لذت و نمایش خشم
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان