کازیوه

۲۳ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

انگار آن قلمه هایی که کاشته‌ام نگرفته. دو تا از برگها زرد شده‌اند. غصه ام شده. خیال بافته بودم که قد می‌کشند و می‌گذارمشان کنار آن یکی گلدان جلوی دیوار ارغوانی. نگرفته. حالا که نگرفته. شاید بگیرد شاید هم باید بنشینم و پژمرده شدنش را تماشا کنم. همین را می‌خواستم برایت بگویم. که زندگی همین است. نمی‌شود حساب کرد که کی چه اتفاقی می‌افتد. برنامه ریزیهای ما همه در یک لایه‌ی سطحی است که در عمقش گردابی ناآرام در جریان است. ته تهش نمی‌دانیم اصلا می‌توانیم این روزی را که شروع کرده ایم تمام کنیم یا نه. همینقدر ناتوان و همینقدر هم توانا هستیم. مهم نیست.

خواستم برایت بگویم وقتی قصد می‌کنی بروی جنگ تا چیزی را به دست بیاوری، بیشتر وقتها نمی‌توانی. نمی‌شود. برای اینکه قرار نبوده ما با جنگ چیزی را به دست بیاوریم. همه چیزهایی که با جنگهای خونین به دست می‌آوریم بعدها باید در جنگهای سختتر و خونین تری پس بدهیم. برای اینکه به گردابمان اطمینان نکرده ایم و فکر کرده ایم ما در آن لایه ی سطحی نازک می‌دانیم که کی هستیم و کجا می‌رویم. نمی‌دانیم اما.

بزرگ شدن همینش خوب است. همین ملو شدن تدریجی. همین که بدانی دنیا دارد راه خودش را می‌رود. تمام مسیرهای انحرافی که سالهای سال ما را با خودشان برده اند اگر خوب رهایشان کنی، سر جایشان برمی گردند. ته همه ی زمستانها بهار می‌شود. تازه اگر اصولا زمستانی در کار باشد. این همه زور زدنهای بیهوده می‌رساندت به نقطه ای که ببینی یک دانایی برتر بوده که می‌خواسته تو همانی باشی که باید. تو در این دنیا هستی چون باید باشی. که اگر نباشی نقطه ای خالی است که جای تو است. جایی که شبیه جای هیچ کس دیگری نیست.

بعد یک روز می‌بینی آرامش درست همان وقتی آمده که اینقدرها هم دنبالش نگشته ای. امنیت، گوشه ی گلدانهایی است که از جمعه بازار خریده ای و اصلا هم نیتش را نداشته ای در آنها چیزی بکاری. فقط اگر برسی به آن نقطه ی خوب که یاد بگیری رها کردن سرآغاز به دست آوردن همه چیز است. همه چیز... آن کسی که دنبال امنیت و آرامش له له زنان می‌دوید جنگهای بزرگتری به دست آورده و آن کسی که داشت برای دل خودش برای پرنده ها دانه می‌ریخت حالا یک هره دارد که حتی وقتی دانه هم نریزد پر از پرنده است.

با این همه ته ته اش ممکن است قلمه ات نگیرد عزیزم. آن وقت همانطور که می‌نشینی و زرد شدنش را نگاه می‌کنی برای چند دقیقه فکر کن که زندگی همینش قشنگ است که نمی‌دانیم این روزی را که شروع کرده ایم اصلا می‌توانیم تمام کنیم یا نه. همینش زیباست که فردایی در کار نیست و هر گز نبوده است.

از وبلاگ روزنگار خانم شین

پی نوشت: یک چند روزی باید بروم یک جای دور. دور، دورتر از  دسترس. این جا را به شما و شما را به خدا می سپارم. فعلا.

پایان های خوش حق مسلم ما نیست. برای اتفاق افتادن شان باید کاری کنیم.

رابرت کورمیه، ترجمه رویا زندی بودی

نیم ساعت تمام توی خیابان نادری زل زده بود بهم، تکیه اش به ستون وسط بازار و نگاه خیره اش به ناکجا آبادِ من. نه میلِ گفتنِ ها؟چته؟ بود و نه پای رفتن از سر اینکه خب چیکارم داشت یعنی؟. آخر سر انگار پیداش کرده باشد آمد جلو، دست هاش توی جیب کاپشن بادی مشکیش و با چونه به سرم اشاره کرد و گفت چرا موهات یه طرفشون قرمزه یه طرفشون قهوه ای؟

یادِ دوسال پیش افتادم که یکبار وسط ایستگاه مترو از مردی پرسیدم چرا زنا تو فیلما همیشه معشوقه ان؟

گاهی خوشحال میشوم و حسابی ذوق میکنم که اینهمه فرصت جبران را میگذاری سر راهم. سر راهِ من که سر به راه نیستم و هی بازیگوشی و سربه هوایی میکنم. بعدترش میترسم و میلرزم از اینکه بالاخره کفرت از این کفران نعمت من بالا بیاید و غرقم کنی. کاش قدر خوبی هایت را بدانم. 

یک/ خواسنگاری به شیوه پست مدرن!

با صدای زاقارتی می گویم الو و جانوری که از خواب بیدارم کرده، با یک صدای هیجان زده مقدمه را می رود که" نه داد برن، نه قطع کن...چیزه...بیا زنم شو، من تورو به عنوان زنم انتخاب کردم! "و من هنوز در شوک اولی ام که می گوید" اصلنم عجله نکنا...یه هفته بت وقت میدم خوب فکر کن!"

من خیره به افق لابه لای رختخواب، جای کتابی را که رویش خوابم برده بود را میمالم و با عصر تکنولوژی، قرن 21، تاریخ تمدن، شعور و آداب اجتماعی و خواستگاری به شیوه پست مدرن جمله سازی می کنم که پیامک می دهد" یه سوال داشتم. جدا چرا گفتی نه؟"

این را امروز در وبلاگ قبلی ام دیدم. خاطره ای از سال ها پیش که هر وقت یادش می افتم میزنم زیر خنده! امروز هم زدم زیر خنده، اما نه برای بامزه بودنش برای اینکه از آن سال تا الان چندین بار مشابه اش برای خودم و دوستانم اتفاق افتاده و من مدام از خودم پرسیده ام چرا؟ نه واقعا چرا؟

***

دو/ جیره تماشا!

تلویزیونِ ما از سال ها پیش توسط چریکی ها اشغال شده و به دلیل اختلاف نظرهای از زمین تا آسمان و چهار نفر به یک نفر بودنمان بنده عملا از بهشت لم دادن روی کاناپه و لمس لذتبخش دکمه های کنترل محروم شده و به پستوی نمناکی به اسم اتاق خواب تبعید شدم! اما خب با گسترش تکنولوژی و رواج یک چیزی هست که بهش میگن آرشیو(!) توانستم برنامه های مورد علاقه ام را چه زنده و چه مرده تماشا کنم.

از فواید فراوان این اتفاق تاریخی که گذر کنیم باید بگویم که گزیده بین تر شدم! یعنی؛ جای دیدن فیلم و برنامه های به دردنخور و سپس اخ و پیف کردن، فقط برنامه مورد علاقه خودم را نگاه میکنم و بعد هم بدون اینکه نیاز باشد بزنم کانال بعدی و بعدی و بعدی... میروم پی کار و زندگی ام!

یکی از برنامه هایی که این شب ها به شدت دوستش دارم، بخشِ تجربه برنامه صدبرگ است. گفتگو با آدم هایی که هیچوقت تصویرشان را ندیدم، اما خیلی وقت ها ازشان خواندم و شنیدم و یا از دست رنجشان استفاده کردم. گفتگوی این شب ها با پروفسور یلداست که اسمشان را سال ها پیش از معلم خوبم شنیدم. او از ایشان به عنوان غول درمانگر بیماری های عفونی یاد میکرد. پیشنهاد میکنم این بخش را حتما ببینید. این هم یکی از برنامه هایش؛ انگشتتان یا نشانگر موستان را خیلی نرم و با احتیاط بمالید اینجا!

جدا از این بخش؛ فضای برنامه های منصور ضابطیان را دوست دارم. از فضا و لحن گرفته تا سوالات و راحتی مهمان همه اش عالی است. انگار برنامه نمیسازد که خوش بگذره، خوش میگذراند و برنامه خودش ساخته میشود. رادیو هفت آنقدر خوب بود که گاهی شک میکردم تولید صداوسیمای ایران باشد. از بین همه بخش هایش هم عاشق گفتگو با کودکان بودم که هنوز هم گاهی میگردم و چندتایش را میبینم. اتفاقا چندتا بامزه اش را هم برای شما سوا کردم. اوناهاش! گوشه سمت چپ! پیوند های روزانه!.

از خوشبختی من است که عاشق هرکس میشوم صدایش جادویی ست و انگار از توی حلق رادیو در آمده یا بدبختی آن ها که صدای من شبیه جیغ گچ روی تخته سیاست؟!

دارد وسایل آشپزخانه را جمع و جور میکند یک دفعه می ایستد رو به رویم و میپرسد" میدونی میانسالی از کجا شروع میشه؟" نگاهش میکنم. میگوید "از همین جا که وقتی میرسی خونه نای راه رفتن نداری، که توی این سن و سال مینیسک زانوت لت و پار شده و پشیزی اعصاب نداری" بعد هم با یک مرگ بر امریکا میرود به کارهایی که یک زن میانسال انجام میدهد برسد. من در حالیکه آلوچه های دلمه را با حوصله جدا میکنم؛ در اتوبان گذشته به تصویر آشنایی می رسم. دختربچه ای که دست مادرش را میکشد سمت گلدان های میدان شهرداری و با ذوق میگوید" مامان ببینش! کفشدوزک !"و مادر کلافه میگوید" بیا بریم دختر. وقت ندارم " دختربچه میگوید "ولی این خیلی قشنگه! دلم میخواد ببرم بزرگش کنم! خیلی خیلی قشنگه! "مادر درحالیکه دستش را میکشد می گوید" کفشدوزک ندیدی تاحالا؟ دیرمه! بیا! "

دلم میخواهد بروم کنارش و وقتی دارد جاروی دسته بلندش را روی فرشی که از تمیزی برق میزند می خزاند یا میز تلویزیون را که همیشه خدا خاک دارد گردگیری می کند از پشت سر بغلش کنم و بگویم" شاید هم میانسالی از ندیدن یک کفشدوزک شروع میشود مادر"

اولش همه آدم ها جلوی تغییر کردنت می ایستند؛ تغییر حرف زدنت، لباس پوشیدنت، فکر کردنت، زندگی کردنت برایشان عجیب است. تکه می اندازند خواسته یا حرفی میزنند نا خواسته. شاید هم اعتراض کنند که داری مطابق میلشان رفتار نمی کنی، که داری انتظارات گذشته شان را برآورده نمیکنی!

وسطش سکوت می کنند؛ چون میبینند حرفشان برو ندارد، چون میبینند تو مصمم تر از این حرف هایی و بدون حمایت هم راه خودت را رفته ای. حالا اگر این وسط یک کوچولو هم موفق شده باشی نزدیک تر ها خوشحال میشوند و دورترها هنوز ته دلشان میگویند بالاخره که چی؟ این گوش ندادن به حرف بقیه و خلاف جهت شنا کردن یک روزی از پا درش می آورد. اصلا به درک. به ما چه!

آخرش هم همه می پذیرنت اما راه سختی که آمده ای، متلک هایی که زده اند، تکل هایی که رویت رفته اند و حمایت هایی که نکرده اند را فراموش میکنند. توی جدید را می پذیرند و ورژن قدیمی ات را نگه نمیدارند اما پاکش هم نمی کنند؛ برای روزی که بتوانند گذشته ات را به رویت بیاورند!

یادداشتی از ذهن پراکنده من:

عکس را نشانم میدهند و من هم مثل همه آن هایی که قبل از من آن را دیدند میگویم چه باحال! 

تصویر یک حجله عروسی در یکی از کشورهای شرقی آسیا ست؛ تخت خوابی ملحفه از پارچه های رنگی و بالش های استوانه ای بزرگ و دیوار های آیینه کوب و زرورق ها! زرورق های رنگارنگی که همه جا هستند. زیرش نوشته؛ این اتاق در خانه پدر عروس برپا میشود و عروس و داماد باید تا یکسال در آن زندگی کنند. جالب نیست؟ سنت ها همیشه برای ما توریست ها جالبند اینطور نیست؟ نه؟

حالا بیایید از آن ور بیاییم به این ور. همین ور سرزمین خودمان، شهر خودمان، مردم خودمان. همین ور سنت های عجیب و غریب خودمان! راستش من خیلی با سنت ها کنار نمی آیم. نمی دانم از کی و کجا شروع شد. از دختربچگی وقتی چیزی توی ذهنم منطقی نداشت جایگاهی هم نداشت. من همیشه دنبال دلیل بودم، برای حرف ها، برای وجود خدا، برای خرافات، برای خوشبختی یا حتی بدبختی، برای اجبار به انجام کاری، برای چیزی که بزرگ تر ها بهش میگفتند رسم! رسم یکی از آن چیزهایی بود که وقتی فهمیدم چیست با همه وجود، از اعماق روحم ازش متنفر شدم. منظورم همه رسم ها نیستند، بعضی رسوم در ذهن من یا منطقی اند یا از نظر زیباشناختی پذیرفته شده پس سعی میکنم خیلی به پر و پایشان نپیچم. اما بعضی چیزها به شدت غیرقابل درک، غیر قابل هضم و غیر قابل توضیح هستند. آنقدر که وقتی میپرسی چرا؟ جوابی وجود ندارد یا پاسخ مسخره تر از صورت مسئله است. مثلا به نظر من بختیاری ها وحشتناک ترین عزاداران دنیا هستند! عزاداری کردن با خودزنی و چپی ( موسیقی مرگ) و جیغ های وحشتناک و سُرو (آواز های غمگین زنان) که مرده با خودش میگوید این ها برای من است؟ من که زنده بودم و هیچکس محل سگ بهم نمیگذاشت؟ یا در حالت خیلی بهتر ممکن است آرزو کند که کاش یک هندو بود تا جسدش را میسوزاندند و از شر فک و فامیلی که تا سالگرد هر پنج شنبه کارشان همین است در امان می بود. بختیاری ها از این مسئله کیف میکنند و با غرور از رسوم ترسناک عزاداریشان حرف میزنند و چه بسا بزرگترین افتخار یک بختیاری تعداد مراسم عزاداریست که در طول عمرش موفق به شرکت در آن شده!

بیایید برویم توی شهرها، یک سری بزنیم به رسم بزرگ کردن دخترهایمان که بی شباهت به برده داری نیست. گرچه الان خیلی خوشحالم که مادرها فهمیده اند سبییل و ابروی پاچه بزی نشانه خوب دختر بزرگ کردن و بلند خندیدن وسط خیابان نشانه هرزگی نیست. اما چقدر ما سر همین موهایی که روی بدن خودمان بود و صاحبش ما نبودیم داد زدیم؟ جیغ کشیدیدم؟ فحش خوردیم؟ چقدر سر صف مدرسه تحقیر شدیم؟ چند بار دراز کشیدیدم روی تختمان و آرزو کردیم کاش پرنده ای بودیم که از لای میله های پنجره ده شب به بعد زیر باران را پرواز میکردیم؟ چند بار نشستیم توی حیاط و به صدای بچه های توی کوچه گوش دادیم که تا دیروز می توانستیم باهاشان بازی کنیم و از امروز به خاطر سیلی مامان و برای چیزی که نمی دانستیم چرا و چطور دارد اتفاق می افتد از خودمان و از بدنمان متنفر شدیم و اشک ریختیم؟ چندبار خواستیم تنهایی برویم سفر و نگذاشتند؟ کمی به جواب این سوال ها فکر کنید! به نظرتان جوابش مسخره تر از سوال نیست؟گاهی فکر میکنم ما خودمان خوشمان می آید از این دیوانه بازی ها. ما یک جور خود آزاری داریم برای بوجود آوردن یک فرهنگ و برای سفت کردن جای پایش میگوییم رسم است. یک نگاهی به عروسی ها و دکور خانه ها و لباس پوشیدن و حرف زدنمان بکنیم. حالا یا خیلی عاشق زرق و برق هستیم یا می خواهیم رکورد شگفت آور ترین رسم دنیا را بزنیم یا متفاوت جلوه کنیم یا کمبودی چیزی این وسط هست یا هرچی! ما که نمی دانیم.

گاهی هم با خودم فکر میکنم با همه اوضاع خوبی که دارم، با همه خانواده در حال توسعه ای که دارم( من خانواده ام را نه سنتی و نه مدرن نمیدانم چون شاهد رشد سطح فکرشان بودم، حتی گاهی دیدم که سایه باورهایمان چطور روی رشدمان افتاده و نمیگذارد بلند شویم)، با همه محدودیت هایی که بعد از گریه کردن و جیغ کشیدن و خودخوری کم کم به فرصت تبدیلشان کردم، با همه مبارزه تن به تنی که دارم میکنم آیا این ها خوب است؟ آیا با این انرژی نمیشد کار بهتری کرد؟ آیا با یک خیال آسوده نمیشد برای چیزهای بزرگتری جنگید؟ اینکه اگر پدر و مادر و اجدادم ترسو نبودند و فکر نمیکردند بچه هایشان توله روباه نیستند که فقط سرپناه و غذا بخواهند و انقدر بزدل و محافظه کار نبودند که جلوی چیزهایی که نمی خواستند بایستند آیا حال من بهتر نبود؟

حال بهتر! حالا چه فرقی میکند عروسی در حجله کشوری در بطن آسیا باشم یا دختری نوزده ساله در ایران که دراز میکشند روی تختشان و چشم هایشان را میبندند و با خودشان میگویند" من خسته ام، کلافه ام اما نا امید نیستم!."

یک. عکس حجله عروسی را الان ندارم.

دو. من بختیاری هستم.

سه. #دارم بلند فکر میکنم

تکلیفم با شعر و شاعری را از همان وقتی که معلم ادبیات اول دبیرستانم گفت استعداد شعر گفتن نداری روشن کردم. یعنی نشستم، سنگ هایم را گذاشتم روبه رویم و از خودم پرسیدم دوست دارم بشوم کسی که چون خودش شاعرنیست هی شعر های بقیه را نقد میکند؟ یا در حالت بهترش یک شاعر درجه دو، سه باشم؟ جوابش هیچکدام بود!

این شد که پایم را روی گلیم خودم دراز و بساطم را جای دیگری پهن کردم. اما چون هر چیزی که یک کوچولو(یا حتی خیلی یک کوچولو) آهنگ - نمیگویم وزن و قافیه و معنی! چون مشخص است که به خاطر همین سگ مصب ها بود که از بهشت توهم شاعر بودن به بیرون پرتاب شدم- داشته باشد، حالم را خوب میکند؛ برای همین هم هنوز، گاهی یواشکی، وقتی همه خوابند، پایم را در کفششان میکنم. کفش هایی که باهاشان میشود پرواز کرد؛ بدون قافیه، بدون آهنگ، بدون وزن، بدون وزن، بدون وزن...

آبستنی از خیال پروازم

مثل غنچه ای در میان پاییزم

همچو ریشه ای در عمیق دریاها

مثل کودکی در جمع بزرگترها

آبستنی از خیال پروازم

پردارم و بالی از رویاها

چراغ روشنی وسط کاریزم

با اینکه قلبم شده از غم همچو آدم ها

جسمم شده چوب تنبیه آن ها

روحم آبستنِ از خیال پروازست

دستم پرِ از سنگریزه ی آن ها

گاهی پشت به همه ی دنیاها

ایستاده ام روبروی دریاها

اشک می ریزم برای رویاها

تسلیم نمیشوم مقابل دیوارها

تا آبستن از خیال پروازم

رودم و مثل صخره پر آوازم

مثل کودکی در باغ گیلاسم

رویادارم و خوب می تازم .