یادداشتی از ذهن پراکنده من:

عکس را نشانم میدهند و من هم مثل همه آن هایی که قبل از من آن را دیدند میگویم چه باحال! 

تصویر یک حجله عروسی در یکی از کشورهای شرقی آسیا ست؛ تخت خوابی ملحفه از پارچه های رنگی و بالش های استوانه ای بزرگ و دیوار های آیینه کوب و زرورق ها! زرورق های رنگارنگی که همه جا هستند. زیرش نوشته؛ این اتاق در خانه پدر عروس برپا میشود و عروس و داماد باید تا یکسال در آن زندگی کنند. جالب نیست؟ سنت ها همیشه برای ما توریست ها جالبند اینطور نیست؟ نه؟

حالا بیایید از آن ور بیاییم به این ور. همین ور سرزمین خودمان، شهر خودمان، مردم خودمان. همین ور سنت های عجیب و غریب خودمان! راستش من خیلی با سنت ها کنار نمی آیم. نمی دانم از کی و کجا شروع شد. از دختربچگی وقتی چیزی توی ذهنم منطقی نداشت جایگاهی هم نداشت. من همیشه دنبال دلیل بودم، برای حرف ها، برای وجود خدا، برای خرافات، برای خوشبختی یا حتی بدبختی، برای اجبار به انجام کاری، برای چیزی که بزرگ تر ها بهش میگفتند رسم! رسم یکی از آن چیزهایی بود که وقتی فهمیدم چیست با همه وجود، از اعماق روحم ازش متنفر شدم. منظورم همه رسم ها نیستند، بعضی رسوم در ذهن من یا منطقی اند یا از نظر زیباشناختی پذیرفته شده پس سعی میکنم خیلی به پر و پایشان نپیچم. اما بعضی چیزها به شدت غیرقابل درک، غیر قابل هضم و غیر قابل توضیح هستند. آنقدر که وقتی میپرسی چرا؟ جوابی وجود ندارد یا پاسخ مسخره تر از صورت مسئله است. مثلا به نظر من بختیاری ها وحشتناک ترین عزاداران دنیا هستند! عزاداری کردن با خودزنی و چپی ( موسیقی مرگ) و جیغ های وحشتناک و سُرو (آواز های غمگین زنان) که مرده با خودش میگوید این ها برای من است؟ من که زنده بودم و هیچکس محل سگ بهم نمیگذاشت؟ یا در حالت خیلی بهتر ممکن است آرزو کند که کاش یک هندو بود تا جسدش را میسوزاندند و از شر فک و فامیلی که تا سالگرد هر پنج شنبه کارشان همین است در امان می بود. بختیاری ها از این مسئله کیف میکنند و با غرور از رسوم ترسناک عزاداریشان حرف میزنند و چه بسا بزرگترین افتخار یک بختیاری تعداد مراسم عزاداریست که در طول عمرش موفق به شرکت در آن شده!

بیایید برویم توی شهرها، یک سری بزنیم به رسم بزرگ کردن دخترهایمان که بی شباهت به برده داری نیست. گرچه الان خیلی خوشحالم که مادرها فهمیده اند سبییل و ابروی پاچه بزی نشانه خوب دختر بزرگ کردن و بلند خندیدن وسط خیابان نشانه هرزگی نیست. اما چقدر ما سر همین موهایی که روی بدن خودمان بود و صاحبش ما نبودیم داد زدیم؟ جیغ کشیدیدم؟ فحش خوردیم؟ چقدر سر صف مدرسه تحقیر شدیم؟ چند بار دراز کشیدیدم روی تختمان و آرزو کردیم کاش پرنده ای بودیم که از لای میله های پنجره ده شب به بعد زیر باران را پرواز میکردیم؟ چند بار نشستیم توی حیاط و به صدای بچه های توی کوچه گوش دادیم که تا دیروز می توانستیم باهاشان بازی کنیم و از امروز به خاطر سیلی مامان و برای چیزی که نمی دانستیم چرا و چطور دارد اتفاق می افتد از خودمان و از بدنمان متنفر شدیم و اشک ریختیم؟ چندبار خواستیم تنهایی برویم سفر و نگذاشتند؟ کمی به جواب این سوال ها فکر کنید! به نظرتان جوابش مسخره تر از سوال نیست؟گاهی فکر میکنم ما خودمان خوشمان می آید از این دیوانه بازی ها. ما یک جور خود آزاری داریم برای بوجود آوردن یک فرهنگ و برای سفت کردن جای پایش میگوییم رسم است. یک نگاهی به عروسی ها و دکور خانه ها و لباس پوشیدن و حرف زدنمان بکنیم. حالا یا خیلی عاشق زرق و برق هستیم یا می خواهیم رکورد شگفت آور ترین رسم دنیا را بزنیم یا متفاوت جلوه کنیم یا کمبودی چیزی این وسط هست یا هرچی! ما که نمی دانیم.

گاهی هم با خودم فکر میکنم با همه اوضاع خوبی که دارم، با همه خانواده در حال توسعه ای که دارم( من خانواده ام را نه سنتی و نه مدرن نمیدانم چون شاهد رشد سطح فکرشان بودم، حتی گاهی دیدم که سایه باورهایمان چطور روی رشدمان افتاده و نمیگذارد بلند شویم)، با همه محدودیت هایی که بعد از گریه کردن و جیغ کشیدن و خودخوری کم کم به فرصت تبدیلشان کردم، با همه مبارزه تن به تنی که دارم میکنم آیا این ها خوب است؟ آیا با این انرژی نمیشد کار بهتری کرد؟ آیا با یک خیال آسوده نمیشد برای چیزهای بزرگتری جنگید؟ اینکه اگر پدر و مادر و اجدادم ترسو نبودند و فکر نمیکردند بچه هایشان توله روباه نیستند که فقط سرپناه و غذا بخواهند و انقدر بزدل و محافظه کار نبودند که جلوی چیزهایی که نمی خواستند بایستند آیا حال من بهتر نبود؟

حال بهتر! حالا چه فرقی میکند عروسی در حجله کشوری در بطن آسیا باشم یا دختری نوزده ساله در ایران که دراز میکشند روی تختشان و چشم هایشان را میبندند و با خودشان میگویند" من خسته ام، کلافه ام اما نا امید نیستم!."

یک. عکس حجله عروسی را الان ندارم.

دو. من بختیاری هستم.

سه. #دارم بلند فکر میکنم