۱۶ مطلب با موضوع «بی قافیه» ثبت شده است

بی‌قافیه (۱۶)

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

  • کازی وه
  • سه شنبه ۲ خرداد ۹۶

تقدیم به مرگ -۷

جای دوری نرفته‌اند مُرده‌ها

مانده‌اند همین‌جا

و در سکوت

تماشا می‌کنند ما را

سوفیا دِ ملّو آندرسون / محسن آزرم 

  • کازی وه
  • جمعه ۱۷ دی ۹۵

تقدیم به مرگ -۴

می‌دانستم

به مرگ جرعه‌ای چای گرم تعارف کرده‌است

نه آنکه بخواهد مرگ را بفریبد،

می خواست با مرگ رفاقت کند.

احمدرضا احمدی

  • کازی وه
  • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵

تقدیم به مرگ- ۳

بر سر قبر من گریه نکنید

من آنجا نیستم

من آنجا نخوابیده‌ام

من بادی هستم که می‌وزم،

من الماسی در برفم که می‌درخشم،

من نوری هستم در گندمزارها

من باران نرم پاییزم

هنگامی که در بامداد،

آرام بیدار می‌شوید روح من همچون کبوتری، آرام بال می‌گشاید

من ستاره‌ای نورانی در شبم

بر سر قبر من گریه نکنید

من آنجا نیستم

من نمرده ام.

از سروده‌های سرخپوستان

  • کازی وه
  • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵

امروز صبح کدام چراغ‌ها خاموش می‌شوند؟

مرگ از بین رفتن روشنایی نیست،

خاموش کردن چراغ است

آنگاه که روشنایی سپیده‌دم پدیدار می‌شود.

رابیندرانات تاگور

  • کازی وه
  • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵

از ایمیل های رسیده

دورترین فاصله در دنیا

حتی فاصله‌ی مرگ و زندگی نیست.

فاصله‌ی من است با تو

وقتی روبرویت ایستاده‌ام

و دوستت دارم،

بی آنکه تو بدانی.

رابیندرانات تاگور

  • کازی وه
  • يكشنبه ۲۸ آذر ۹۵

#

نوشتن کار من نیست

ننوشتن هم

  • کازی وه
  • جمعه ۲۱ آبان ۹۵

بی قافیه (۹)

وقتی خوشبختی‌ام را بالا می‌کشیدند

مست تماشای درخشندگی ستاره‌ای بودم

که گاز اشباع‌شده‌ای بیش نبود.

کاش

جاذبه آن‌قدر قدرت داشت

تا آرامش را روی زمین بند کند.

کلمات تنم را کبود کرده‌اند/ نسرینا رضایی/ نشرچشمه.

12+1

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

شهریار

  • کازی وه
  • جمعه ۱۳ فروردين ۹۵

سنگ

گفتند چرا سنگ؟

گفتیم: مگر در آن صبح غریب

اولین نقش ها و کلمات را

اجداد بیابان گردمان

بر سنگ نتراشیدند؟

مگر کافی نیست

که نانمان هنوز، از زیرسنگ بیرون می آید؟

و ناممان شتابان می رود که برسنگ نوشته شود؟

سنگمان را کسی به سینه نزد

و سرمان تا به سنگ نخورد، آدم نشدیم!

عباس صفاری - مجموعه شعر کبریت خیس/ نشر مروارید

  • کازی وه
  • جمعه ۷ اسفند ۹۴
نوشتن هیچ هم ابزار مناسبی برای بیان کردن نیست. همیشه تکه‌هایی از من در فاصله بین کلمات گم می‌شوند و جای خالیشان وقت‌های هدر رفته‌ام را پر می‌کنند. ولی من ناچارم به نوشتن. چون شاید لذت تنها چیزی است که این روزها دارم.

*از ما گفتن که خواندن پیوندهای روزانه را از دست ندهید*