کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

کلی انرژی دارم. یک هفته همه زورم را برای قوی بودن و غرغر نکردن زده‌ام. یک هفته جان کندم تا غمگین نباشم و تنها نمانم که مبادا بیفتم توی مرداب. یک هفته جلوی میل زیادم به دکتر رفتن و برای افسردگی و رخوت و اندوه زار زدن و شنیدن جمله "یکبار برای همیشه تصمیم بگیر" را گرفته‌ام. یک هفته ایستادم که یکبار برای همیشه تصمیم گرفته‌باشم. با اینکه در سه‌سال گذشته هشتصدبار برای همیشه تصمیم گرفته‌ام. اما این بار انرژی دارم. این بار از خواب طولانی مدت بیدار شده‌ام و راه من را می‌خواند و باید از این مرحله عبورکنم. باید بگذرم و برسم به یک جایی. بعد هم از آنجا بروم به جایی دیگر. جایی که... چمیدانم چطور جایی... فقط می‌دانم آنقدر از تنها ماندن و نشستن و چنبره‌زدن و خسته‌شدن خسته‌ام که تنها راهی که می‌شناسم راه رفتن است.

از تکنولوژی های خوب یکیش همین دوست عزیزمان ویدئو کال؛ مرسی که ما را به دوست های مهاجر راه دور و درازمان وصل می کنی. 

پ ن: چقدر بدم میاد وقتی کم حرفم و نهایت حرف زدنم ختم میشه به یکی دو خط یا توی مکالمه فقط میگم خب! آره! باشه! چرا؟ بازم بگو! ها؟ ها! و تبدیل میشم به چندش ترین مکالمه کننده دنیا که انگار حافظه اش و قسمت تکلمش باهم به آسفالت سابیده و رفته.. هوووف که حالم بهم میخوره از این حال و روز خودم!

یکبار من در مورد جنسیت سخنرانی می‌کردم که یک مرد گفت: «چرا باید به عنوان یک زن این حرف‌ها را بزنی؟ چرا از منظر یک انسان این صحبت‌ها را نمی‌کنی؟»

این سوالها راهی‌ است برای خاموش‌کردن و به سکوت کشاندن تجربیات ویژه و خاص یک شخص. البته که در وهله اول من یک انسان هستم اما این‌ها تجربیات خاصی است که در دنیا برای من به عنوان یک زن در حال رخ دادن است، چرا که من یک زن هستم. اتفاق همین مرد همیشه به عنوان یک انسان سیاه‌پوست در مورد تجربیات و معضلاتش صحبت می‌کند. و احتمالا من هم در این شرایط باید از او می‌پرسیدم چرا نباید تجربیاتت را به عنوان یک مرد و اصلا یک بشر مطرح کنی؟ چرا به عنوان یک سیاه‌پوست بحث می‌کنی؟

چیماماندا انگوزی آدیشی

ما خیانت بزرگی در حق پسرانمان می‌کنیم. ما انسانیت را در پسرها سرکوب می‌کنیم. ما مردسالاری را به روش‌هایی خیلی کوته فکرانه برایشان معنا می‌کنیم. مردسالاری یک قفس محکم و کوچک‌است و ما پسرها را در این قفس نگه‌می‌داریم. ما به پسرها یادمی‌دهیم که از ترس، از ضعف و از آسیب‌پذیری هراسان و گریزان باشند. به آنها یاد‌می‌دهیم که بر چهره حقیقی خودشان نقاب بزنند چرا که باید مردان خشن و سفت و سختی باشند.

هنوز هم از پسر انتظار می‌رود که برای اثبات مردانگی صورت حسابها را پرداخت کند. چه می‌شد اگر دختر و پسر جوری بزرگ می شدند که مردانگی و پول را باهم قاطی نمی‌کردند. چه می‌ شد اگر به جای رفتار و کلماتی مثل پسرها باید پرداخت کنند می‌توانستیم از «هر کسی که پول بیشتری دارد باید پرداخت کند» استفاده کنیم؟

ما همه باید فمنیست باشیم - چیماماندا انگوزی آدیشی

البته به عقیده این بنده حقیر اونی که پول بیشتری داره که گناه نکرده صورت حساب‌ها رو پرداخت کنه. دونگی عادلانه‌تره!

چیماماندا درباره دوست های زن امریکاییش که سعی می‌کنند مسیر شغلیشان با مهربانی و لطافت پیش ببرند یا همکارانشان از آنها انتظار دارند که سهل‌گیر باشند و زنانه‌تر رفتارکنند مینویسد:

چیزی که نظر من را جلب کرده‌است این است که چطور آنها به این دوست‌ داشته‌ شدن گردن می‌نهند. چطور به این باور رسیده‌اند که دوست‌داشتنی بودن آنها آنقدر مهم است و این ویژگی دوست‌داشتنی یک ویژگی خاص و منحصربه‌فرد است و این ویژگی نمی‌تواند گاهی با خشم و عصبانیت و یا مخالفت  همراه باشد.

از روزی که بشر شروع به زندگی بر روی زمین کرد در حقیقت، قدرت فیزیکی مهمترین ویژگی برای بقا محسوب می‌شد. فردی که از نظر فیزیکی قوی‌تر بود، احتمال بیشتری داشت که رهبر شود و مردان به طور کلی از نظر فیزیکی قویی‌تر هستند (البته استثناهای زیادی هم وجود دارد).

امروزه ما در دنیای مملو از تفاوت ها زندگی میکنیم. کسی که صلاحیت و شایستگی رهبری را دارد الزاماً شخصی نیست که قدرت فیزیکی بالایی دارد. آن شخص باید باهوش‌تر، باسوادتر، خلاق‌تر و مبتکرتر باشد و برای این ویژگی ها احتیاج به هیچ هورمونی نیست!

چیماماندا انگوزی آدیشی

اگر ما کاری را بارها و بارها انجام بدهیم آن کار تبدیل به اتفاقی معمولی خواهدشد. اگر ما چیزی را بارها و بارها به چشم ببینیم آن چیز برایمان طبیعی جلوه خواهدکرد. اگر فقط پسرها مبصر شوند‌، از آن به بعد همه ما حتی به طور ناخودآگاه فکرمی‌کنیم که مبصر کلاس باید همیشه یک پسر باشد.

چیماماندا انگوزی آدیشی

برای خودم و دیگران مثل خودم:

وقتی از انفجار توی فرانسه ناراحت شدی و چیزی نوشتی به معنای این نیست که از کشته شدن فلسطینی ها ناراحت نیستی

وقتی به حادثه پلاسکو واکنش نشون میدی به معنای این نیست که به گردوخاک خوزستان یا سیل سیستان و بلوچستان معترض نیستی

وقتی میگی زن ها میتونن رییس جمهور باشن به معنای این نیست که مردها نباید باشن

وقتی به تجاوز به زنها معترضی معناش این نیست که از آزارجنسی مردها خوشحال میشی

باید بفهمی و درک کنی که قرار نیست هر کدوم از تفکراتت ناقض دیگری باشه. قرار نیست با داشتن حقوق برابر حقوق دیگران رو زیر پا بگذاری؛ که تو کسی هستی که توی صف سرجای خودت می ایستی و هیچوقت نشده بخاطر جمله مسخره خانم ها مقدم ترند خودتو توی آسانسور یا صندلی اتوبوس یا صف نانوایی بچپونی. پس آروم باش و جای محکوم کردن خودت به ضد مرد بودن از کلیشه های ذهنیت فاصله بگیر و رهاتر باش. تا بتونی بهتر بفهمی و عمیق تر یاد بگیری.

به هر حال تا زمانی که فمنیسم امری ضد آفریقایی بود، من تصمیم گرفتم که خودم را یک فمنیست آفریقایی شاد بنامم. دوست عزیزی به من گفت کسی که خودش را فمنیست می نامد در واقع از مردها بیزار است. بنابراین تصمیم‌گرفتم از آن به بعد یک فمنیست آفریقایی شاد باشم که از مردان بیزار نیست و برق لب می‌زند و کفش پاشنه‌بلند می‌پوشد، آن هم فقط به خاطر دل خودش. 

چیماماندا انگوزی آدیشی

نمیدانم چرا هنوز در بعضی مخیله‌ها نمی گنجد که عقیده حقوق برابر برای زن ‌ها و مردها چیزی جدا از رنگ مو و چاقی و لاغری ست. وقتی می‌گویی فمنیست هستی بعضی‌ها بدون اینکه بدانند فمنیسم چیست و چه می خواهد؛ لبشان را گاز می‌گیرند و ازت میخواهند ادامه‌ندهی و به چرندیاتت فکرکنی. چون در ذهن آنها فمنیست یک زن سیبیلوی زشت و بدترکیب است که چون نمی تواند شوهر داشته‌باشد از مردها متنفر است و مدام در حال تحقیر آن‌ها و گیردادن به زن‌های زیباتر از خودش است. 

به یاد دارم که بحث‌کردیم و بحث‌کردیم و ناگهان اکولوما به من نگاهی کرد و گفت: «تو می‌دانی که یک فمنیست هستی؟»

این جمله او نشان دهنده تعریف و تمجید نبود و این موضوع را من از لحن او فهمیدم؛ لحنی مانند زمانی که کسی به تو بگوید: «تو طرفدار تروریسم هستی.»

ما همه باید فمنیست باشیم - چیماماندا انگوزی آدیشی

مثل آن روز که مرده توی خیابان به زنه گفت فمنیست کثیف و زن برگشت و با خشم فریاد زد من شاید کثیف باشم اما فمنیست نیستم!

ذهنم از یک جایی بعد تخیل‌کردن را نمی‌کشد. از یک جایی به بعد آن منحنی پیچیده و ناشناخته خیال سر می‌خورد پایین و مماس می‌شود روی واقعیت. از یک جایی به بعد نمی‌توانم تصور کنم و آدم‌ها و قصه‌ها و شکل و شمایل‌ها را تغییر بدهم و مال خودم کنم. نمی‌توانم قصه لیلی را بعد از مرگ پدرش ادامه بدهم و تصور کنم سرنوشت فروردین بعد از جدایی از بهمن چه شد و...چون مرگ و جدایی و مهاجرت و به دنیا آمدن و به دنیا آوردن واقعی هستند؛ اتفاق افتاده‌اند و از اتفاق‌های بعدشان هیچ خبری ندارم. و اینجاست که می‌لرزم و احساس ضعف می‌کنم.