کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

به پسره گفت: «ایشالله تا چند سال دیگه یک کار نون و آبدار گیرت بیاد. ماشین خوب خونه عالی.» بعد رو کرد به من و گفت: «تو هم ارشد بگیری و دکترا قبول بشی.» بعد کونش را کرد و به همان پسره گفت: «جیب پر پول، سفرهای خارجه (ندیدم اما احساس میکنم یه چشمکی زد بعد گفت) زن خوشگل!»

خدایا نمیشه برگردیم به روزهای خوب ایشالله به هر چی دوست داری برسی؟

وقتی هیژده سالم بود دفترهای خاطرات، دلنوشته و شعرهام را سوزاندم. همه اون چیزهایی که فکر می‌کردم من را به گذشته ربط می‌دهند، آزارم می‌دهند و باعث و بانی این گرفتاری‌ها و دردها و غم‌هایند را انداختم توی منقل، کمی آتش زنه و بعد نشستم سوختنشان را تماشا کردم. با اینکه خواهر عزیزم، این دردانه در همه حال آویزان به من که اگر خواهر من نمی‌شد به احتمال قریب به یقین زاییدنش قسمت من بود با دلقک بازی‌هایش نگذاشت دود شدن و پودر شدن و خاکستر شدنشان را با تمرکز و با همه وجود حس کنم.

سوزاندمشان چون فکر می‌کردم بعدش لابد یک راه جدید باز می‌شود. گذشته دست از سرم برمی‌دارد و سبزها گل خرزهره می‌دهند و آفتاب از کون من طلوع خواهد کرد. اما تاثیری که نداشت هیچ حتی گاهی دلتنگشان می‌شوم. دلتنگ شر و ورهایم و فکر می‌کنم سن که رسید به ۵۰ فشار میاد به چندجا و بیشتر دلم می‌خواهد داشته باشمشان و بفهمم دنیا دست کی بوده و من کی بودم و از کجا به اینجا رسیدم. 

حالا هم دلم تنگ شده و هم چون از هفته پیش خیلی نیمه پر لیوان را بچسب شده‌ام می‌گویم عوضش تونستی از چیزی که دوست داری دل بکنی تا حالت بهتر شود. چون امید به تغییر داشتی. حالا درست است خیلی اشتباه زدی و جای اینکه بروی ظرف‌ها را بشویی لیوان‌ها را شکستی که کارت کمتر بشه و بعدش که تشنت شد مثل خر در گل ماندی، اما فهمیدی با رها کردن نمی‌میری. بله دوستان عزیزم آدمیزاد نه با رها کردن و نه با از دست دادن نمی‌میرد. نه تا آن زمان که یک نفر را ته وجودش دارد. هر چند که انگار با دست جلوی دهان آن یک نفر را گرفته باشند. همین که با آن صدای ضعیف و خفه بگوید امید. می‌دانی حالا حالاها نخواهی مرد.

ویرم گرفته بشینم همه نیم‌فاصله‌های اشتباه پست‌ها را ویرایش کنم اما دست‌هام، دست‌های نازنینم می‌گویند حاضریم با آبجوش و وایتکس شسته شویم اما این همه پست؟ آر یو کیدینگ آس؟

چشم‌هایم را می‌بندم. توی راه پله‌ام. بعضی پله‌ها شکسته و گاهی هر صد پله یک پاگرد دارد. بعضی جاها هیچ نرده‌ای نیست، گاه دیواری هم نیست. بعضی کاشی‌ها لق است و خیلی‌ها محکم و خوش ساخت و زیباست و سرم را که بالا بگیرم، چشم‌ها را که ریز کنم تابلو‌هایی هم آویزان دیوار هاست و گلدان‌هایی از شقایق وحشی و بنفشه آفریقایی و اقاقیا توی پاگردهاست. راه پله‌ای بزرگ که سر و تهش معلوم نیست. مارپیچ، طولانی و وهم انگیز.

چشم‌هایم را باز می‌کنم. توی راه پله‌ام. خبری از طبقه‌های زیرین و پله‌های قبلی نیست. اولین پله همینی است که رویش ایستاده‌ام و آخرین پله چهار قدم فاصله دارد. قدم اول، قدم دوم، قدم سوم، قدم چهارم. اولین پله همین پله چهارم است و آخری فقط ۳ تا بالاتر است. 

پی نوشت: بابت همه چیز شاهین :-*

می‌گویی اینکه دوستت دارم از حوزه اختیاراتم خارج است.

مثل ماچ کردنت که از حوزه اختیارات من خارج است.

یک تیر گذاشتم توی یکی از تیردان‌های هفت تیر هر کی رد شود و با دیدن اوضاع بگوید درست میشه حالا/ سخت نگیر/ فلانته/ صلاحتو میخواد/... شلیک میکنم حالا دیگه شانسشه...

کم کم، باور دیگری در من شکل گرفت. یاد گرفتم نبوغ راسل را تقدیس کنم بدون اینکه به رابطه‌ی نامشروع او با خواهرش مشروعیت دهم. یاد گرفتم از روسو، اصول آموزش و پرورش و تربیت را بیاموزم بدون اینکه به زندگی شبانه‌ی او فکر کنم. جنگ و صلح، داستان کنار تختم باشد، اما خوابم را همچون تولستوی با قمارهای شبانه به پایان نبرم. یاد گرفتم که قرار نیست همه انسان کامل باشیم. امروز می‌دانم که رییس یک بانک بزرگ باید بانکداری و اخلاق بانکداری بداند. اخلاق او در روابط عاطفی به من ربطی ندارد. یاد گرفتم که یک معلم ریاضی باید ریاضی بداند. باورهای مذهبی او به من ربطی ندارد و من اگر از او تقلید می‌کنم در دانش ریاضی اوست نه باورهای مذهبی. یاد گرفتم که یک فیلسوف باید فلسفه بداند و مهم نیست که زندگی شخصی‌اش را چگونه مدیریت می‌کند.

یکسال پیش تو دفترچه نوشته بودم هرگز نوشتن را ترک نکن. یه هفتس چسبوندمش به در کمدم و هر روز چشمم به چشمش میفته و قاه‌قاه می‌خندم. چیه این آدمیزاد؟ کرگدن با لباس مبدل کرکودیل؟

رفتم ساندویچ کالباس بخورم، دمپخت و ماست اسفناج خوردم. رفتم شکلات بخورم، میوه خوردم. رفتم آبلیمو بخورم، دو لیوان دوغ خوردم. قصدم این نبود که چیزهایی که قصد کرده‌ام را بخورم. فقط می‌خواستم از شر قصدم خلاص شوم. خلاص شوم که دیگر بهانه‌ای کٌم چرانانه* برای منحرف کردن افکارم نداشته باشم. افکاری که همیشه همدم و غمخوارم بوده‌اند. آه فرزندانم که وقتی بیش از حد لی‌لی به لالایشان می‌گذازم سوهان روحم می‌شوند. خلاصه دو لیوان دوغ ریختم به حلقم و نشستم به تخمه خوردن و قصد بیشعورم هم که انگار نمی‌خواست بیخیال قضیه شود همینجور یک ریز می‌گفت بخور بخور ببین چه شوره به به بخور. کیف می‌کنی؟ گفتم اوووه چه جورم و بالا آوردم.

افکارم را متمرکز کردم و دیگر پای قصدی درمیان نیست و سعی می‌کنم الهام بخش زندگی خودم باشم که خدایا این جمله آخری دیگه خیلی مضحکه. یک چیزهایی حس می‌کنم. مثلا احساسات را متوجه می‌شوم. بله می‌دانم همه آدم‌ها احساسات را حس می‌کنند اما بعضی انسان‌ها مشکلاتی دارند که رسیور خوبی برای احساسات نیستند یا به طور موقت سیگنال‌ها را دریافت نمی‌کنند. مثلا یادم است که عزیزی مرده بود و من نمی‌فهمیدم دیگران چرا گریه می‌کنند. نمی‌فهمیدم چرا مردن ناراحت کننده است. متوجه بودم اما درکش نمی‌کردم چون حس غم و اندوه از من رفته بود. حس شادی، خوشی، سرمستی، همدلی، درک، خشم و ناراحتی هم. هر حسی به جز گیجی و ابهام. هر وقت هم گیج می‌شدم با صدای بلند از خودم می‌پرسیدم چی شده؟ بعد از گفتن و شنیدن چی شده سکوت بود که به همه جا پاشیده می‌شد. سکوت آن گیجی و ابهام را هم سیمان و مدفون می‌کرد و اینجا بود که موفق شده بودم هیچی را حس کنم. حال عجیبی بود. توصیفش سخت است دلیلش را با کمی جستجو در اینترنت می‌شود فهمید. و اینکه ترسیده بودم؟ نه چون حتی یادم رفته بود که ترس چیست و امید را چطوری باید بست و شجاعت را کجا باید خرج کرد. این شد که یک مدتی گرفتم خوردم و خوابیدم و خیره به در و دیوار و ماه و خورشید تظاهر به زنده بودن کردم و حالا به هر طریقی به زندگی برگشته‌ام. فکر نمی‌کنم خدا من را امتحان کرده یا گیر چرخ دنده‌های روزگار افتاده‌ام یا چوب کارهایم را خورده‌ام. من فقط مسیری را رفتم که فکر می‌کردم راه من است و تهش آبادی است. و بارها از خودم پرسیدم چند درصد دست من بود و چقدرش ناآگاهانه و هل و پاتک‌ و شتک‌هایی که شانس و بخت و اقبال و پروردگار و والدین محترم متحملش شدند؟ نمی‌دانم. مهم هم نیست.

مثل یک آدم فضایی که برای اولین بار صاحب یک دستگاه سیستم لیمبیک شده، همه چیز برای اولین بار اتفاق می‌افتد. اولین بار چون در کودکی آدم متوجه اولین حس‌ها نیست. حس‌ها را نمی‌شناسد و از وجودشان خبر ندارد پس شکل گرفتنشان را درک نمی‌کند. شاید سوختن متعجبش کند اما آگاهانه دستش را نگاه نمی‌کند و تمرکز نمی‌کند تا با همه وجود سوزش را حس کند.آخه کدام خری این کار را می‌کند؟ هیچکی بابا. فقط سعی می‌کنم مثال بزنم تا ملموس‌تر شود. خلاصه سعی می‌کنم خوب شوم و این خوب شدن و خوب بودن و خوب هر چقدر هم انتزاعی برای من یک شانس است که بتوانم ذره ذره احساساتم را برگردانم و لمس کنم.

* کٌم به لری یعنی شکم. چراندنم که همان چراندنه. اصطلاحم از خودم درآوردم خودتون بگیرین دیگه!

بشقاب سالاد ماکارونی به دست قوز کرده بودیم پای تلویزیون. یک کارتونی پخش می‌شد که شخصیت‌های دو بعدیش داشتند می‌رفتند یک ماموریت خیلی مهم و یکی از کاراکترها که یک گیره قرمز روی سرش بود و مژه‌های تابدارش را که بهم می‌زد طوفان به پا می‌شد و با در نظر گرفتن این مشخصات احتمالا دختر بود مدام خرابکاری می‌کرد. 

گفتم: چرا هیچکدوم به جز این یارو گند نمیزنه به کار؟ به نظرت میخوان بگن دخترا خنگ‌ترن؟

گفت: نه. میخوان یه خرابکاریو نشون بدن. اگه اون زرده که شبیه پسراست خرابکار بود بازم مشکل داشتی؟

گفتم: گفتم من با شکل و شمایلشونم مشکل دارم. مخصوصا با مژه‌های اون و توپ فوتبال این یکی!

گفت: خلط مبحث نکن عزیزم. 

گفتم: نمی‌دونم. اما بحث کلیشه‌هاست. این کارتونه برای بچه‌هاست اونا به این چیزا فکر نمی‌کنن. هر چیزی که میبینن رو باور و ثبت میکنن. این رو تو کارتون میبینن مدل واقعیش رو توی خیابون یا توی خونشون و رسوب میکنه تو مغزشون. بچگیاتو بخاطر بیار...

گفت: اوهوم.. اما تو نگفتی اگه پسره رو خنگ نشون میداد مشکل داشتی؟

گفتم: اگه هر روز یه پسر رو نشون میدادن که خنگ بازی درمیاره یا وقتی اشتباه میکنه مسخرش میکنن یا اصطلاح کار پسر نکردنش بهتر توی جامعه رایج بود آره. مطمئن باش مشکل داشتم.

گفت: درک می‌کنم.

گفتم: چندتا پسر باهوش مثل خودت می‌شناسی که اینو درک کنن که این کارتون نمیخواد همه دخترا رو خنگ جلوه بده؟

گفت: هوووووم. کم. خیلی کم. فقط خودمو میشناسم. (نیشش باز شد)

سکوت و ادامه سالاد ماکارونی خوردن.

گفت: من مرد ایده‌ آلیم برات؟ 

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: نه!

سکوت و ادامه سالاد ماکارونی خوردن.