کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

دو شب پیش بچه بعد از کلی شیطنت و جیغ جیغ کردن و سر همه را درد آوردن برای چند لحظه سکوت پیشه کرد. آمد روبرویم ایستاد. انگشت اشاره و انگشت وسط خپلش را گذاشت روی میز و بهم گفت نینو دوتا (نینا دو پا باهام بازی کن). حقیقتاً مردم براش. 

از دو شب پیش تا حالا که بهش فکر می‌کنم دلم غنج می‌رود و از ذوق در سکوت به افق لبخند می‌زنم. خیلی وقت است از مورد توجه دیگران بودن لذت نمی‌برم و دلم می‌خواهد کنج بایستم. نظاره‌گر باشم و با کمترین کاراکتر حرف بزنم. اما حالا دلم می‌خواهد بچه نگاهم کند. خطابم کند. اسباب بازی‌هایش را بدهد دستم و ازم آب بخواهد، من را خطاب حرف‌های نامفهومش قرار دهد و انگشتانش را روی زمین بکشد و بگوید نینو دو تا! و از همه این توجهات احساس برد می‌کنم. که من را می‌شناسد‌. دوستم دارد و عکسم را که می‌بیند اسمم را به زبان می‌آورد. 

بچه. بچه عزیزم. کاش بزرگ که شدی. بزرگ بزرگ که شدی بدانی چقدر دوستت داشتیم و هر کلمه تازه‌ای که به زبان می‌آوردی خیل قربان صدقه ما به سمتت حمله‌ور می‌شد. 

نظرات  (۱)

۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۱:۳۷ פـریـر بانو
منم همیشه دوست داشتم یه بچه همینقدر دوستم داشته باشه و به طرفم بیاد. ولی از اونجایی که من بلد نیستم با بچه ها خوش بگذرونم هیچوقت همچین اتفاقی نمیفته :/

خدا حفظش کنه این بچه جان رو :)
پاسخ:
ممنون :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی