ایستاده بودیم بالای کوه. یک مشت آدم گنده در حال دلقک بازی. دو تا آدم کوچولو از لای پاهای امیر که داشت با چشم هایش بخاطر شوخی های خرکی با این و آن برایم خط ‌ونشان می‌کشید، خودشان را رساندند به دست های یخ زده من. یکیشان که کلاهش را تا قوس دماغش کشیده بود و کله اش را بالا گرفته بود تا من را ببیند گفت «سلام. من بت منم!»

اون یکی گفت «منم اسپایدرم!» 

خواستم بگویم اگر نمی‌گفتید خیال می‌کردم اسب آبی ای، شترمرغی، خر شرکی چیزی باشید. اما خب نگفتم. خم شدم. دست هام را بردم جلو و گفتم «خوشبختم. منم جادوگر شهر اُزم.»

قیافه امیر از آن دوتا چلاندنی تر شده بود.