یک خرگوش چشم قرمز را از کمر زده بود زیر بغلش. با چشم هایش که شبیه بادوم سوخته روی صورت شیری رنگش شناور بودند زل زده بود به نمی دانم کجای من. شاید به موهای بافته شده ام که هر رجش را گل بابونه چپان کرده بودم. 

پرسیدم اسمش چیه؟ خرگوشتو میگم!

همانطور بی حالت گفت خرگوش!

گفتم یعنی اسم روش نذاشتی؟

گفت مگه واسه خرگوشا اسم میذارن؟

گفتم بچه ها معمولا رو حیووناشون اسم میذارن!

دوباره بادوم هاش را ریخت به نمیدانم کجای من و گفت خب من بچه نیستم!

منشی اسمم را صدا کرد. از بالای عینکش به نمیدانم کجایم نگاه کرد و گفت نوبت شما بعد از این آقا و آن خانم و آن یکی آقاس. گفتم گفتن داشت؟

دوباره نشستم روبه روی پسربچه. چند قدم آمد جلو. خرگوشش را از گردن گرفت طرفم و گفت دارم فکر می‌کنم یه اسمی چیزی بذارم روش!

گفتم تو که بچه نیستی.

دوباره خرگوش نگون‌بخت را زد زیر چِلَش و گفت آدم‌بزرگ بودنو خوشم نیومده. میخوام بچه شم! اسمشو چی بذارم؟