خیلی وقت بود که انقدر برای زندگیم شوق نداشتم. نه! شوق کلمه مناسبی نیست... عطش! کارم از ذوق کردن و شوق داشتن برای اتفاقات ریز و جزییات قشنگ زندگی گذشته. برای نیم ساعت بعد عطش دارم. برای اینکه هفته دیگه بشه و جدول زمان بندی این هفته رو نگاه کنم عطش دارم. برای گوش دادن به پادکست موقع دویدن دور حیاط خوابگاه و بعدش دراز کشیدن روی نیمکت و شمردن ستاره های سقف حیاط، برای تشکرهای شبانه از خودم و شمردن کارهای خوبی که اون روز انجام دادن و بخشیدن اشتباهاتم. برای لحظه هایی که گم می شم تو مسیر رفتن پشت میزم و سر از تختخواب درمیارم و بلند شدن دوباره از جام، برای صبحانه‌هایی که به خاطر قرصم می‌خورم که روزم رو پر انرژی و در آرامش و سالم رقم بزنم، عطش دارم. برای تلاش ثمر بخشی که برای گذاشتن، رها کردن و شروع کردن و به سرانجام رسوندن می‌کنم. برای بیرون کشیدن خودم از چاله‌های سیاه ذهنم، پاره کردن رشته خیال‌ها و پرت شدن پشت کامپیوترم و تق تق کوبیدن روی کیبورد عطش دارم. 

برای لحظه‌هایی که سرم رو می‌چسبونم به شیشه ماشین و با دیدن آسمون از لذتی که می‌برم و برام باور کردنی نیست، برای همون لحظه‌ای که زیر لب می‌شمارم شادی، حس خوب، رنگ، ذوق، لذت، هیجان، جزییات و از اینکه می‌تونم با همه وجود همه رو درک کنم و از سلامتیم کیف کنم... برای همه چیزها عطش دارم.