کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

نمی‌دانم چی به سر مغزم آمده. هر بار که از خانه بیرون می‌زنم، قدم می‌زنم، با آدم‌ها حرف می‌زنم، برایشان جوک می‌گویم و قاه قاه می‌خندیم به این فکر می‌کنم که همه آن ضجه‌های توی خانه بی‌خود است و فقط خودم را آزار می‌دهم. هیچ کدام از غم‌های امروزم در برابر خنده و شادی مقاوم نیستند. بعد به خانه برمی‌گردم و از فشار این همه غصه دل‌درد می‌گیرم و تظاهر می‌کنم کتاب می‌خوانم، آهنگ گوش می‌دهم، به حرف‌های مامان گوش می‌دهم. حتی تظاهر به خوابیدن می‌کنم و خودم را حبس می‌کنم توی تختم و به بدرد نخور بودن و بی‌حاصلیم تف می‌اندازم و فحش می‌دهم و بعد به مسیر از اتاق به آسانسور و آسانسور به پشت بام و پشت بام با کله به حیاط همسایه فکر می‌کنم. بعد دوباره روز می‌شود از خانه می‌زنم بیرون و می‌خواهم کار کنم، بفهمم، بدوم، بپرم، عاشق شوم، ببوسم، برقصم، بروم سفر، بروم زیپ لاین، کف کتابفروشی بنشینم و شاعرهای بی‌اسم و رسم را پیدا کنم و در اتوبوس درحالیکه مثل میمون از میله‌ها آویزانم برای بچه‌ها ادا دربیاورم. بعد دوباره به خانه بر‌می‌گردم، شب می‌شود و بغض می‌کنم. بغض‌های من همیشه خاک خورده‌اند/ماهیان توی حوض قلب کوچکم مرده‌اند/شب به قلب من رسیده است* می‌شوم. گرگ‌ها عرعر می‌کنند و نگبهان خیابان سوت می‌کشد و من از فکر تمام نشدن تمام شب‌های دنیا خوابم نمی‌برد. 

*فاضل ترکمن.