در این حصار بشکن

می‌دویدم و می‌دویدم و می‌دویدم. همه زبان‌های دنیا را بلد بودم اما حرف هیچکس را متوجه نمی‌شدم. روی تپه بلندی، تپه خیلی خیلی بلندی نشستم و پاهام تا روی زمین می‌رسید. رو کردم به آدم‌ها، رو کردم به دریای رو‌به‌رو و رو کردم به آسمان فیروزه‌ای بالای سر شهری که سقف شیروانی خانه‌هایش سرخ و زرد و ارغوانی و قهوه‌ای بود. هیچ صدایی، هیچ کلمه‌ای، هیچ آوایی نبود که من بدانمش. همه چیز تازگی داشت. همه چیز یک شروع دوباره بود.

۴ ۰
Tamana .....
۰۸ خرداد ۲۱:۳۵
همهدچیز گنگ بود...

پاسخ :

گنگ بودن خوبه. گنگ بودن دوست می‌دارم.
مترسک ‌‌
۰۹ خرداد ۰۷:۱۶
توضیح بیش‌تری میدی؟ :|

پاسخ :

نه
النا
۰۹ خرداد ۰۸:۳۷
چه تصویر سازی زیبا و چه قلم توانایی

پاسخ :

جفتشان از شما متشکرند.
آقای سر به هوا ...
۰۹ خرداد ۱۳:۰۶
اگر انیمیشن سازی بلد بودم حتما به تصویر میکشیدمش ...

پاسخ :

پیشنهاد جالبی بود :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About me
اینجا مقر خوبی برای نوشته‌های پراکنده و بی‌ربط است.
پست‌های بخش خوندشون ضرر نداره را از دست ندهید. از ما گفتن بود.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان