یک وقتهایی آدم خسته میشود؛ از دویدن و نرسیدن یا حتی از ایستادن و پافشاری های بی سرانجام.

می نشیند. چای می نوشد. به پشت سرش نگاه می کند و به روبرویش فکر می کند. نفسش که تازه شد، بنا می گذارد به رفتن.

اما یک وقتهایی هم هست که خیلی خسته ای. خودتی و خودت و خودت. نه پشت سری، نه روبرویی و نه پایی برای رفتن و نه جایی برای نشستن. زمین سرد و آسمان تاریک. یک درمانده اورژینال! از صدای نفس های خودت هم خسته ای چه برسد به اینکه کسی بیاید بالای سرت و بگوید چای میخوری؟ بگوید بیا برویم قدم بزنیم. بگوید احوالت چطور است؟ آدم  افسرده از این سوال آخر به خصوص خیلی عنش می گیرد. چون هیچ جوابی ندارد که بدهد. جوابی هم اگر داشت حوصله نداشت. دهان گسش به گفتگو باز نمی شد. آدم افسرده همه جا را مه آلود می بیند و اگر چیزی هم توجهش را جلب کند قرار است گریه اش بندازد. مثلا همین نگارنده تابستان امسال با دیدن یک چنار در خیابان ولیعصر زد زیرگریه و تمام شمعدانی های محله را دق داد. افسرده ها از هیچ چیز لذت نمیبرند؛ نه از معاشرت و معاشقه و بوس و بغل و نه از لواشک و چای و آش رشته و لازانیا و دوردور و دستی کشیدن در خیابان ها و نه از شیرکاکائو شیرکاکائو شیرکاکائو شیرکاکائو شیرکاکائو... توجه داشته باشید که هر حرکتی که فرد افسرده می زند جهت رفع تکلیف است و امید به اینکه شما به زودی دست از سرش خواهید برداشت. بنابراین زیاد کاری به کارش نداشته باشید تا از هراس در امان ماندن از گزندتان دست به دامن کارهایی که مطابق میلش نیست و خیلی وقت ها به درست و غلط بودنشان توجهی نمی کند، نشود...

این داستان ادامه دارد...