شنبه پیش، وقتی من و پدرم داشتیم بعد از بازی فوتبال با ماشین به سمت خانه میرفتیم، شکمم شزوع به پیچ زدن کرد. همانطوری که همیشه میخواهم یک اعتراف ناگهانی بکنم پیچ میزند.باید بگویم که یکی از بدترین احساس های ممکن این است که بدانید به زودی خودتان را لو میدهید.

تنها احساس بدتر این است که آدم حس عذاب وجدان را توی دلش تلنبار کند. به همین دلیل ناگهان تمام حرف های ته دلم را بیرون ریختم. این که چطور میک آن روز از من خواسته بود دوچرخه اش را با خودم به خانه بیاورم و اینکه من تمرین فوتبال داشتم و قبول نکردم.

«میبینی بابا؟ میفهمی چی دارم میگم؟ من میتونستم جلوی تصادف رو بگیرم. اگه من دوچرخه رو آورده بودم خونه، میک الان اینجا پیش ما بود.»

داشتم گریه میکردم. اما بابا جز اینکه از داشبورد برایم دستمال کاغذی دربیاورد و به دستم بدهد، انگار اصلا حواسش نبود. همینطور از شیشه جلو به مسیر خیره شده بود. بعد خیلی آهسته شروع کرد به تکان دادن سرش.

«معذرت میخوام بابا، معذرت میخوام. معذرت میخوام.»

دوباره و دوباره تکرار کردم. صورتم را با دست هایم پوشانده بودم. تا بالاخره دستش را روی شانه ام احساس کردم.

گفت: «فیبی، من برات یه لیست طولانی میگم و میخوام که تو بشمریشون.»

وقتی شروع به حرف زدن کرد صدایش خیلی آرام و بی لرزش بود.

«اگه تو اون روز دوچرخع میک رو آورده بودی خونه، میک الان اینجا بود.»

«اگه اون کامیون سرعتش یه کم بیشتر یا یه کم کمتر بود، میک الان اینجا بود.»

«اگه قرار میک با دوستش یک روز زودتر یا یک روز دیرتر بود، میک الان اینجا بود.»

«اگه اون روز بارون میبارید و من با ماشین میرسوندمش مدرسه، میک الان اینجا بود.»

«اگه دوستاش اون روز بعدازظهر یک ثانیه بیشتر باهاش حرف میزدن و توی رختکن نگهش میداشتن...»

«اگه خونه ای که میک به سمتش میرفت یه جای دیگه بود..»

«اگه اون سنگ دقیقا در همون نقطه پیاده رو نبود...»

بعد پدرم ساکت شد و من تقریبا مطمئن بود که لیستِ اگرهایش تمام شده. اما ناگهان یک آه از ته دل کشید و با صدایی که دل آدم را ریش میکرد زیر لب گفت: «اگه من مجبورش میکردم که کلاه ایمنی اش رو بذاره سرش..»

آن لحظه احساس کردم قلبم شکست. دستم را به سمت پدرم دراز کردم. محکم چسبیدمش و او غمگین ترین لبخندی را زد که تا آن موقع دیده بود. با صدایی مثل پیرمردها گفت: «خب دختر کوچولو، به شماره چندم رسیدیم؟»

خودم را بهش نزدیکتر کردم. به آرامی گفتم: «به نظرم تموم شد بابا.»

دستم را به گونه اش فشار داد. دوتایی در سکوت به خانه رفتیم.

یک .میک هارته اینجا بود داستان دختر 12ساله ایست که برادر چندماه کوچک تر از خودش را در یک سانحه دوچرخه سواری از دست میدهد و برای ما ازحس و حال روزهای بعد از حادثه و خاکسپاری و از هم پاشیدن خانواده اش می گوید. از مادر شیمیدانش که حالا شبیه یک روح سرگردان با لباس خواب است که شب ها با قرص آرام بخش می خوابد. از هم مدرسه ای هایش که واکنششان در مقابل مرگ برادر فیبی سکوت و نگاه خیره است و اینکه فیبی چقدر از این وضعیت متنفر است و تصمیم فیبی برای عوض کردن این وضعیت و کنار آمدن با از دست رفتن برادرش که نقطه عطف داستان است. یعنی جایی که فیبی شروع میکند به بازگو کردن خاطره های بامزه و شیطنت آمیز میک در خانه و همه را به تعجب در می آورد. فیب با اینکار هم میخواهد به اهل خانه بفهماند که خودشان هنوز زنده هستند و حق زندگی دارند و هم با جاری کردن نام برادرش حضورش را کنارش احساس کند.

این کتاب را نه فقط به نوجوان هایی که نزدیک ترینشان را از دست داده اند و نه فقط به آنها که کسی را از دست داده اند بلکه خواندنش را به همه آن ها که این وبلاگ را میخوانند توصیه میکنم.

میک هارته اینجا بود/ بارابارا پارک/ نشرماهی

دو. از دست دادگانیم/ ای باد شرطه بسه!