افتاده بودم توی کارون. اولش فکر کردم بالاخره سرنوشت کار خودش را کرد و من را به دام لجن های رودخانه انداخت تا حساب همه سرکشی هایم را با مومیایی جلبک شدن و فرورفتن در ماسه های کف کارون پس بدهم که دیدم دارم شنا می‌کنم. نفس می‌کشم و‌ دُم تکان می‌دهم. دُم؟ اوه بله! تازه باله لگنی و سینه ای هم داشتم و از آبشش هایم می‌شاشیدم به همه دنیا و یورتمه می رفتم تا سطح آب و با دو تا ماهی صُبور مسابقه کرال پشت می دادم. شاید باورتان نشود اما من تبدیل به یک ماهی سیاه گنده با سبیل های بلند شده بودم که با کوسه های وحشی دندان عاج فیلی دوست می‌شد و برای مرغ های ماهی‌خوار به شکار ریزه ماهی ها می‌رفت. و غروب ها زیر پل سیاه، نیمرو شدن خورشید را تماشا می‌کرد.

اما خب. دنیا که همیشه همینطور نمی‌ماند. هی گردونه را می چرخاند. می چرخاند و می چرخاند تا قرعه به نام روز بزرگ انتخاب های سخت بیفتد. برای همین هم یک روز بیگ فیش آبی که امپراطور کارون بود، رو به من گفت انتخاب کن که دوست داری برگردی به خشکی یا برای همیشه ماهی بمانی؟ و من پرسیده بودم تا همیشه همیشه؟  و او چینی به آبشش هایش انداخت که تا ابد. خب اگر آن بختک لعنتی که رسالتش هر ظهر افتادن روی من است، سر نمی‌رسید نمی‌ دانم جوابش را چه می‌دادم. ماهی می‌ماندم؟ همیشه؟