مثل همه آدم هایی که می روند و یادشان می رود موقع رفتن، چمدانی بردارند و خاطراتشان را هم تاکنند، عطرشان را از لباسمان بکنند، چشم هاشان را از دیوار روبه روی تمام آینه های شهرمان جمع کنند، صداشان را از گوش و ذهن و رویاها و خواب های ما پاک کنند و موقع شنیدن ترانه موردعلاقه مان جای خواننده نخوانند؛ روزی کسی از زندگیم رفت. من را گذاشت و رفت به سرزمین آرزوهایش‌. بی خداحافظی. بی تمام شدن چیزی. بی توضیح دادن هیچی. بی گفتن یک برو به درک ساده حتی؛ کسی گذاشت و رفت.

راستش یکم دلم شکست. یعنی خیلی بدجور شکست. خردِخرد شد. مثل یک گلدان کریستال که از بالاترین قفسه ی خانه بیفتد، جوری بشکند که انگار اصلا وجود نداشته و هیچکس شکستنش را گردن نگیرد و هیچ آشغالدانی حاضر به پذیرفتن تکه هایش نباشد. بعد نشستم تا بیاید عذرخواهی. تا بگوید حقت این رفتار نبود. ارزشت بیشتر از این ها بود. لیاقت خداحافظی را داشتی! بیاید و همه حرف هایم را بهش بزنم، بیاید و با زبان افعی پنهان در بازوی چپم نیشش بزنم، بیاید و خالی شم، کمباد شم، آرام شم. اما نیامد.

بهار که شد گفتم تولدم است، می آید، حرف هایش را میزند، عذرش را میخواهد، لیاقت گه مال شده ام را پاک می کند می دهد دستم و گورش را گم میکند. اما خب نیامد. بعدش، یعنی وسطش را نمی گویم. خودت می دانی، خودم می دانم، دورمان آدم افسرده درد بی درمان گرفته از عشق کم نیست. دورمان عشق شکست خورده شایع است. به حد وبا، به اندازه سرطان روده، به قد آنفولانزای اول پاییز. اما من این بازی را بلد نبودم. بازی افسرده شکست عشقی بودن را. من بلد نبودم حالم بد باشد. یعنی اگر بد باشد چون نمی توانم توی چشم های کسی نگاه کنم و بگویم، ترجیح می دهم حالم بد نشود. بلد نبودم فحش بنویسم برای کسی که رفته و دلم را خنک کنم. شاید شعری بنویسم و دلم هی داغ تر شود. بلد نبودم از جریان زندگی خارج بشوم و بگویم استاپ، کمرشکستهِ دوست داشتنم، استاپ! باید می رفتم. نمیدانم چرا. اما هیچ کدام این ها نشدم. اگر هم شدم انقدر زمانش کم بود که انگار نشدم. انگار باید یک چیز دیگر می شد. چون یک روز صبح از خواب پاشدم و برای بابا شیروعسل درست کردم. بیدارشد و باهم خوردیم و بهم گفت دوستم دارد. خیلی هم دوستم دارد. چون یک روز توی پارک بود یا خانه یا خیابان، دست های یک بچه خورد به دستم، شوکه شدم. دست های منم خورد به دستش. مکث کردم. دوباره دست هایمان را زدیم به دست هم و برایم خندید. دست هاش نرم بود، مثل نرم ترین حریر دنیا، مثل وقتی که توی استخر دست خشکت را روی سطح آب می کشی یا مثل پوست لطیف داخل بازوی زن ها، که انگار از نوزادی مانده. چون یک روز موقع نماز خواندن، وقتی گفتم اهدناصراط المستقیم از پنجره باز اتاق، خدا صورتم را بوسید. باد را از آن بالا آورد توی راهروی تنگ پنجره های آپارتمانی و از لای توری رد کرد و صورتم را بوسید‌. شاید برای همین ها بود که دلم نرم شد. شاید برای این ها بود که بخشیدم. مسخره ست؟ نه!نیست. یکی می گفت اگر در خانه کس است، یک حرف بس است. پس چه فرقی می کرد نشانه ها چی باشند؟ چه فرقی می کرد ماشین سرچهارراه بوق بزند و ببخشی یا سرنماز خدا بوست کند یا بابات عاشقانه نگاهت کند و ببخشی؟

فهمیدم برای آرام شدن دل خودم است که باید ببخشم. ببخشم تا به بلوغ برسم. ببخشم تا گریه هام خنده هام را سقط نکنند.  تا چشم هام کور نشود و یک وقت روشنی عشق و دوست داشتن دیگران ازشان نرود. عطر مهربانی های دیگران برای قلبم فیک و تقلبی نباشد. من فهمیدم باید ببخشم، ببخشم تا هر روز صبح با بابا شیر وعسل بخورم. دست های همه بچه های دنیا را بگیرم و باهاشان برقصم و پشت پلکشان رو ببوسم. تا بتوانم شب ها جای زخم خنجر کینه، رویاهایم را روی سقف اتاقم ببینم. تا بتوانم مثل الان، مثل همین الان، دوباره کسی را دوست داشته باشم و هیچ وقت نگویم همه مثل همند. من بخشیدم، چون شکستن قلب دیگران، تکه های قلبم را بهم وصل نمی کند.