زندگی قدرت عجیبی دارد. گاهی از نورانی ترین نقطه دنیایت شوتت می‌کند به قعر کثافت و سیاهی و تباهی و اشتباه پشت اشتباه. یک جوری که می‌نشینی کنج دیوار و ناخن جوان با خودت تکرار می‌کنی چرا اینجوری شد؟ چرا اینجوری شد؟‌‌. یک روزی هم ریسه هایش را می پیچد دور ساق پایت و از باتلاق می کشدت بالا و می نشاندت بالای قله ای و جوانه های نور و خوشی را در دلت می کارد. اصلا زندگی کاری می‌کند که فراموش کنی. زندگی معشوقه ایست که خوب بلد است کاری کند که آن همه روزهای ناخوش احوال از دلت در بیاید و عوضش لبخند به لب بهش بگویی دوستش داری حتی اگر دو هفته قبل به حال مرگ، رو به قبله یا در حال زنده به گور شدن بودی. نه شاید هم عاشق است. این همه فعلیت، این همه بودن، این همه کردن، این همه شدن، این همه صرف فعل فقط از دست یک فاعل بر می آید. می‌دانی، زندگی عجیب ترین اسم و زندگی کردن وقتی صرفش می‌کنی شیرین ترین فعل دنیاست.