اینکه رابطه ام به اطرافیانم به افتضاح کشیده، اینکه آقای سردبیر حرف هایم را اشتباه فهمیده، اینکه این سه سال سیاه هنوز تمام نشده، اینکه دوستم یکجور رفتار می کند که دیگر دوستم نباشد، اینکه عمه ر مرده و برای اولین بار جیغ کشیدن و افتادنش بر زمین را دیدم، اینکه شکلات تمام شده و یک هفته ست صبحانه نخوردم، که دفعات سبز شدن خانم همسایه با آن چشم های فوضولش که لباس زیر آدم را هم اسکن می کند، سرراهم بیشتر شده، که فقط هفت تومان تا سربرج توی حسابم مانده، که بابا رفته سفر و مامان مثل هر دفعه که بابا می رود مچاله می شود توی خودش و مزه حرف هاش تلخ و نگاهش گس می شود، اینکه از درس و مشق افتاده ام، اینکه و خیلی اینکه های دیگر و همه اش را دایورت می کنم به اینکه دان چپ دنیا.

و همین هاست که دختری شده ام که در غروب شرجی پاییز اهواز، موقع عبور از پل هوایی محو نیمرو شدن خورشید و بازی بچه ها میشوم و برای اینکه حاضر نیستم این خوشی های کوچکِ گنده را هم از خودم بگیرم ده دقیقه بیشتر آن بالا می مانم.