قرار است بعد از اینکه دور دنیا سفرکردم و از همه چیز عکس گرفتم، بروم اداره پست و در قسمت نامه های شخصی کار کنم. فکرش را کنید! چتری هایم را کوتاه کنم و یونیفرم اداره پست را بپوشم و سوار دوچرخه شوم و نامه عاشقانه یک پسر شیرینی پز را به دخترگلفروش سر چهارراه برسانم. یا خاطرات و دلتنگی سرباز جزیره خارک را ببرم بگذارم کف دست های پرپری مادرش. یا عکس ها و نامه ی یک برادری که سال هاست خانه نیست را ببرم بدهم به خواهرش. نامزدها و زن و شوهر های دور ازهم را بگو، دوست ها و رفیق های جان جانی که هم را گم کرده اند را بگو، نامه های اولین ابراز عشق را بگو، عکس ها را بگو، هدیه های فینگیلی توی پاکت پست را بگو!

البته از آن روبرو اشاره میکنند خیلی هیجان زده نشوم، چون مردم دنیا خیلی وقت است برای هم نامه نمی نویسند و من هم بهتر است بروم کشکم را بسابم یا یک دور دیگر دور دنیا بچرخم. اما من میدانم تا آن موقع یک اتفاقی می افتد و آدم ها بعد از اینکه از تلگرام و ایمیل و واتزآپ خسته شوند، بعد از اینکه آخرین اس ام اس هایشان را بفرستند، بعد از اینکه آخرین سرچشان را بکنند، بعد از اینکه از کاووش و نرسیدن به هیچی خسته شوند دوباره کاغذی از وسط دفتر میکنند و نامه ای می نویسند و با هر کلمه اش می فهمند چقدر حرف ها هست که نمیشود توی پیامک و تلگرام گفت، چه حرف ها یی را که نمی شود پای تلفن گفت، چه حرف ها یی را که نمی شود حضوری گفت. حرف هایی که توی دل آدم گیر کرده اند و تا قبل از اینکه رودل کنیم باید تبدیلشان کنیم به واژه و بریزیم روی کاغذ. حرف هایی که فقط باید نامه شوند، حرف های کاغذی. اصلا شاید دلیل این همه سردی رابطه ها همین نامه ننوشتن ما باشد. کسی چه میداند!. خُب وقتی که آن اتفاق ها که گفتم بیفتد، چه شغلی توی دنیا بهتر از پستچی بخش نامه های شخصیست؟ اصلا چه کاری بهتر از اینکه آدم ها را به هم وصل کنی؟همم؟