انقدر که زیر باران حالم خوب بود که نزدیک بود تصادف کنم، انقدر که حالم خوب بود یادم رفت کرمی را که از داروخانه خریده بودم بردارم، انقدر که حالم خوب بود جواب همه تلفن ها و پیامک هارا دادم، به صورت تمام آدم ها نگاه کردم، به چلق چلق کفش هام توی آب جمع شده پیاده رو گوش دادم، به گنجشگ های غرغر‌وی خیس زیر شاخ و برگ درخت ها، به داد و بیداد و بوق و هیاهوی شهر. انقدر که حالم خوب بود به همه غریبه ها لبخند زدم و توی دلم تکرار کردم لبخند حالم رو خوب تر کرد، لبخند حالم رو خوب تر کرد. انگار که دلم میخواست بعد از چندسال خودم باشم، بخندم؛ الکی و به همه چیز. حرف بزنم؛ بیخودی و از همه چیز. خیلی وقت بود که تصمیم رو گرفته بودم‌. اما میدانی؛ تصمیم گرفتن کافی نیست، امروز که حالم خوب بود، امروز که احساس سبکی میکردم و یک خورده دلهره گوشه دلم رو قلقلک میداد انجامش دادم و یک روز از زندگی جدیدم را شروع کردم. حرف های جدید، کارهای جدید، خنده های جدید، آدم های جدید، شادی های جدید، فکرهای جدید، سپیده جدید، زندگی جدید. امروز انقدر حالم خوب بود که وقتی داشتم توی خیابان آب گرفته شلپ شلوپ میکردم یکهو ایستادم و به خودم گفتم چرا نه؟ چرا امروز آن روزی نباشد که روزهاست شب ها با رویایش میخوابی؟ چرا نباشد؟ بعد انقدر حالم خوب شد که نزدیک بود ماشین لهم کند و کرم نرم کننده زندگی جدیدم را یادم رفت از صندوق دار بگیرم.