شگفت آفرین

دست بابا میم درد می‌کرد. من بابای میم را بابا میم صدا می‌زدم. چون آن دو روزی که خانه‌شان پناه گرفته بودم نه آنقدر غریبی می‌کردم که بگویم آقای کاخاسیان و نه آنقدر صمیمی بودیم که بگویم آقا بارون، بارون جون یا بارون خالی. البته وقتی وارد خانه‌شان شدم و گفتم سلام آقای کاخاسیان خوبید؟ احساس کردم دو بار دیگر بگویم آقای کاخاسیان آقای کاخاسیان خودش می‌گوید آنقدر به من نگو آقای کاخاسیان آقای کاخاسیان. برای همین هم پیش دستی کردم و بعد از تمام شدن شام گفتم دست پختتان حرف نداشت بابا میم. 

عصر روز دوم تا سینی چای را گذاشت جلوی من و میم که به خاطره‌ای از تبریز می‌خندیدیم مچ دستش را گرفت و اخم‌هایش رفت توی هم. گفت دو روزه مچ دستم خیلی درد می‌کنه. شب موقع خواب هم می‌بیندمش‌ها اما فایده نمی‌کنه. همینطور مچ دستش را فشار می‌داد و اخم‌هایش را باز و بسته می‌کرد. من زبان باز کردم و گفتم روغنی دارم که شگفت آفرین است! بله دقیقا همین را با همین ادبیات گفتم. از جایم که بلند می‌شدم میم گفت آره روغن سپیده واقعا شگفت آفرین است. 

شال سبز را گذاشتم روی پایش و دستش را گرفتم. پرسیدم کجا؟ دست راستش را از مچ تا وسط ساق دست کشید. کمی از روغن را ریختم روی مچ دست و ماساژ دادن را شروع کردم. گفتم از بچگی ماهیچه‌های دست و پام خیلی می‌گیره و درد می‌کنه. این را مامان دوست پاکستانیم درست کرده‌. توی کوچه مگنوم عطاری داره. من نمی‌دونم چی توشه. هر بار هم می‌پرسم انقدر اسم علف و دونه میاره که آدم یادش نمیمونه. اما معجزه می‌کنه. دستش را با شال سبز بستم و در جواب اعتراضش که شالت کثیف می‌شود گفتم می‌شوییم تمیز می‌شه. اخم‌هایش را باز کرد دستش را برانداز کرد و لبخندی از سر رضایت زد و گفت امیدوارم واقعا شگفت آفرین باشه!

لبخندی به عرض شانه‌ زدم و به روز شگفت آفرینی که دروغ‌هایم را برملا خواهد کرد فکر کردم.

میدونستی خیلی خوب مینویسی و‌امشب بعد کلی وقت یه وبلاگ خوب نویس جدید به وبلاگ هام اضافه شد؟

ممنونم از تعریفت (ترشح اکسی توسین)

۲۴ مهر ۰۹:۵۹ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
روز شگفت آفرین شایدهم از راه نرسه.
۲۲ مهر ۱۸:۲۴ life around me
سلام سپیده جان.برای من یه فایل صوتی اومد که من دانلودش کردم...مال رادیو جوانه.همینو برام فرستادی?
هنوز کامل گوش نکردم خواستم مطمئن شم.

نه. دوباره برات فرستادم.

۱۶ مهر ۱۰:۵۹ مهدی صالح پور
قدرت تلقین خودش شگفت آفرینی می کنه؛ با فکر کردن به خوب شدنش خوب میشه دستِ آدم.
۱۶ مهر ۰۰:۵۴ آقاگل ‌‌
میدونی چی شد یدفه سر از اینجا در آوردم؟ نمیدونم داشتم تو وبلاگم دنبال چی میگشتم. اسم وبلاگت رو دیدم. بعد دیگه بهونه ای شد تا بگردم و پیدات کنم دوباره. :) ما نیز خوشحالیم که دوباره اینجا رو پیدا کردیم. 

کلیکت روی هدرمون دوست قدیمی ؛)

۱۵ مهر ۲۰:۱۷ آقاگل ‌‌
کاخاسیان. شبیه فامیلیای ارامنه اصفهانه. توی پرانتز بگم که چقدر هم انسان های شریفی هستن ارامنه اصفهان. :)
.
کوچه مگنوم و عطاری و مامان یکی از دوستا من رو یاد کوچه دیاگون میندازه :-)

:)

چقدر از دیدن اسمت اینجا خوشحال شدم آقاگل عزیز.

(((((: چقد اولش شیرین بود..
:))))کاش بیشتر ادامه داشت

:'-)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!
آرشیو مطالب
موضوعات
بی قافیه (۱۶)
از دیگرون (۴۳)
چلاندنی ها (۱۹)
دختر دیوانه (۲۰۱)
قبل از مرگ خواندم، دیدم، شنیدم (۲۷)
کادر (۱۴)
دارم بلند فکر میکنم (۲۴)
گپ خودمونی (۷)
داستان پنج دقیقه ای (۲)
آدم های دنیای واقعی واقعی نیستند (۲)
چه خوب که این ها را قبل از سی ساله شدن فهمیدم (۲)
گمشده (۱)
رونمایی از ته دنیا (۱)
مهمان سپیده (۱)
از افسردگی بگو (۶)
پیوندهای روزانه
از قضا زن‌ها هم تمایلات جنسی دارند
لذت کشف یک وبلاگ جذاب
شرمنده
وسواس پایان راه نیست
معلولیت اتفاقا محدودیته!
مرا خواری از پوزش و خواهش است
گندم
لذت کشف یک وبلاگ خوب
آواز او
به حکم یک احترام الکی به یک اتفاق احمقانه خندیدیم
هدفون عربی
دستمزد برابر هیت هرینگتون و امیلیا کلارک
یادداشت های یک دیوانه، بعد چهارم
هنر کامنت نویسی به روایت شاهین کلانتری
پنهان لذت و نمایش خشم
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان