کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

دیشب تا بچه دم در دیدم پرید بغلم و خودش را لوس کرد. دوید اسباب بازی‌هایش را آورد و جیغ کشید که چرا دم در؟ بیاید تو بازی! ما کار داشتیم. افتاد دنبالمان. چسبید بهم و بردمش تا پایین. هر بار که گفتیم بیا برو خونتون کار داریم میخوایم بریم. خودش را بیشتر بهم چسباند و هی گفت گوگو. یعنی گربه‌ها را نشانم بدهید. بوسیدیمش. به نوبت. هر کس بیشمار. بعد دوباره من را چسبید و برایش شعر خواندم؛ یه دونه انار، دو دونه انار، سه دونه انار. با چشم‌های تب‌دارش خندید و سرفه کرد. دل نمی‌کندیم ازش که اما دادیمش رفت. زد به کولی بازی و یک گالن گریه کرد. از دیشب تا حالا هر چی فکر می‌کنم نمی‌فهمم این همه عشق و احساس چطور در یک بچه ۱سال و نیمه جمع می‌شود؟ از کجا می‌آید؟ کاش همینطور می‌ماندیم. کاش همینطور بماند.

نظرات  (۳)

من دوست ندارم برگردم دورا بچگیم -____-


یاعلی...
بچه ها کل وجودشون قلب مهربونشونه بدون منطق و قانون و دلیل
کاش تا همیشه بچه می‌موندیم :/
پاسخ:
یا روحیه بچگیمون رو حفظ میکردیم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی