۵ساله بودم

چشم‌هایم را می‌بستم و موهای صاف و کوتاهم در باد می‌رقصید. یک لحظه بعد و تمام دیروزها محو می‌شدند. من بودم سوار دوچرخه که در جستجوی بستنی یخی هم‌صدای اذان مغرب در تاریک و روشن روز گم می‌شدم.

۰
About me
اینجا مقر خوبی برای نوشته‌های پراکنده و بی‌ربط است.
پست‌های بخش خوندشون ضرر نداره را از دست ندهید. از ما گفتن بود.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان