کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

موهایم را که شانه می‌زنم احساس عجیبی دارم. از این احساسات بدوی. خالی شدن از هر چیزی و سکون فکر و آرامش. لبخند می‌زنم و به آیینه می‌گویم می‌ترسم. آیینه می‌گوید از هر چی ترسیدی بهش رسیدی. می‌گویم پس بهش می‌رسم؟ می‌گوید پس بترس.