کازیوه

کازیوه

با گربه‌ها حرف می‌زنم، شب‌ها توی خواب سوت می‌زنم و پنج‌شنبه‌ها با عمه‌ام زل می‌زنیم توی صورت هم که هرکی خندید بازنده است، بعد از مرگ کسی که هیچ‌وقت هم را ندیدیم عاشقش شدم، از چاقی مفرط رنج می‌برم، تا ۱۴۰۰ موهایم را کوتاه نمی‌کنم و قرار است لیسانسم را پنج ترمه بگیرم اما شما باور نکنید!

آرامم می‌کند. هر بار که همزمان باهم از اتاق‌هایمان می‌زنیم بیرون و نگاهم را توی چشم‌های پنهان و مهربانش می‌بینم، بعد دست‌هایش را باز می‌کند که بیا، دلهره‌ها و ترس‌ها و دشواری‌ها جرعت عبور از چارچوب در اتاقم را پیدانمی‌کنند و به محض بسته‌شدن در و رسیدنم به منطقه امن -شانه سمت چپش- از بی‌اکسیژنی می‌میرند و درجا پودر‌ می‌شوند. آرامم می‌کند و این روزها معتاد این شیوه آرام شدنم.