من هنوز هم با قطعیت فکر‌می‌کنم خدا بایستی یک کم، فقط یک کم از استعداد ترسیم را شده توی یک سلول کوچولو از انگشت شست دست چپم میریخت که آن وقت بوم نقاشی و رنگ‌هایم را بر‌می‌داشتم و از همه‌جا می‌زدم به چاک و تا ابد هم با هیچکس حرف نمی‌زدم. هوووم. چه خیال خامی!